دیشب را با پنجتا پاورهورس صبح کردم. یک عالمه کاغذ و چندتایی دفترچه مفصل از کلمات جدید و کلی دستمال فینی و قرص جوشان و آنتیهیستامین وعسل و آبلیمو و نغمهی آن خواننده تاجیک و هر چند دقیقه یک بار هم چک توی صورت که تسلیم نشوم. خیال برم داشته بود که آره چقد تلاش و کوشش چیز خوبی است و از تصور یک پایان حماسی قند توی دلم آب میشد. الان که فکرش را میکنم میبینم یحتمل دچار خودشیفتگی شده بودم که آنجور یه کله تا صبح خواندم و قلپ قلپ پاورهورس دادم پایین و مطمئنم شبیه جیم کری شده بودم از شدت پاکی و خریت.صبح با عزم راسخ لباس پوشیدم و با خودم توی آینه حرف زدم و برای خودم بوس فرستادم و خوش و خندان سوار ماشین بابا شدم و از اینکه مجبور نبودم با اتوبوس بروم چه کیفها که نکردم و توی ماشین هم کلی تز سیاسی دادم و رسیدیم دانشگاه. بایبای و چاو و فعلا و اینا.
رسیدم در سالن. اسم و شماره درس روی اعلانات سالن نبود. بچهها را هم پیدا نکردم. از این بپرس و از آن بپرس و کاشف به عمل آمد که بعله، امتحان بیست و یکم برگزار شده......!
No comments:
Post a Comment