میدانم چرا دوستت دارم اما نمیفهمم چطور.
شاید یادت نباشد. آن اوایل برایت اعتراف سهمگینی کردم. بهت گفتم نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم. بنابراین راز بزرگم را باهات قسمت کرده بودم. وحشت بزرگم را.
مدتها بود حس میکردم انسان نیستم. حتی تلاشی هم نمیکردم. به نظرم هر تلاشی برای دوست داشتن، تلاشی بود به شدت مضحک و تحقیرشده. حس میکردم حیوانم. گمان می کردم ناقص متولد شدهام. باید به کسانی که دوست میداشتند حسودی میکردم. اما حتی حسودی هم نمیکردم و این بیشتر میترساندم. متنفر نبودم. دوست هم نداشتم. روی صفر زندگی میکردم. درون خنثی. وحشت میکردم. خیره میشدم و سعی میکردم فراموش کنم.
بهت گفتم نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم.
بعد روی آن تاب بودم. همان تابی که تابستانها توی مرکز شهید سایانی فقط مال خودم بود. تمام لذتی را که توی اوج گرفتن با آن تاب تجربه میکردم، لذتی را که فقط یک بچه میتواند از یک تاب ببرد، دوباره در خودم دیدم. میدیدم بدون ذرهای تلاش ثانیه به ثانیه بیشتر در تو محو میشوم.
حس کردم ناقص متولد نشدهام واین کشف مرا شگفت زده کرد. وقتی برگشتی تا گوجه سبزها را برام بیاوری توی نگاهت چیزی را جا گذاشتم که گمان میکردم فاقد آنم...
دوست داشتنت تدریجی بود. شاید شبیه کمال.
شاید یادت نباشد. آن اوایل برایت اعتراف سهمگینی کردم. بهت گفتم نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم. بنابراین راز بزرگم را باهات قسمت کرده بودم. وحشت بزرگم را.
مدتها بود حس میکردم انسان نیستم. حتی تلاشی هم نمیکردم. به نظرم هر تلاشی برای دوست داشتن، تلاشی بود به شدت مضحک و تحقیرشده. حس میکردم حیوانم. گمان می کردم ناقص متولد شدهام. باید به کسانی که دوست میداشتند حسودی میکردم. اما حتی حسودی هم نمیکردم و این بیشتر میترساندم. متنفر نبودم. دوست هم نداشتم. روی صفر زندگی میکردم. درون خنثی. وحشت میکردم. خیره میشدم و سعی میکردم فراموش کنم.
بهت گفتم نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم.
بعد روی آن تاب بودم. همان تابی که تابستانها توی مرکز شهید سایانی فقط مال خودم بود. تمام لذتی را که توی اوج گرفتن با آن تاب تجربه میکردم، لذتی را که فقط یک بچه میتواند از یک تاب ببرد، دوباره در خودم دیدم. میدیدم بدون ذرهای تلاش ثانیه به ثانیه بیشتر در تو محو میشوم.
حس کردم ناقص متولد نشدهام واین کشف مرا شگفت زده کرد. وقتی برگشتی تا گوجه سبزها را برام بیاوری توی نگاهت چیزی را جا گذاشتم که گمان میکردم فاقد آنم...
دوست داشتنت تدریجی بود. شاید شبیه کمال.
No comments:
Post a Comment