هیچ وقت درس ریاضی را دوست نداشتم اما همه روزهای زندگیم را با این خلا درگیر بودهام. سالهای زیادی از دوران کودکی و روزهای نوجوانیم صرف حل کتابهای کسلکننده ی کمکآموزشی شد. درحالی که ازشان متنفر بودم. مامان و بابا این را بر خودشان فرض میدانستند که تا جایی که پول در جیب دارند به بهبود رابطهی من با درس ریاضیات کمک کنند. من کلکسیونی از کتابهای این ریختی و لیستی از معلمهای سرخانه داشتم. اما این خدمات ابدا باعث نشد انگیزهام ارتقا پیدا کند. تنها اثرش از بین رفتن اعتماد به نفسم بود و احساس گناهی که همیشه، در خواب و بیداری گریبانم را میگرفت. خرج و مخارج بابا و مامان در این مورد آینهای بود که بازنمای وحشتناکی از من به خودم نشان میداد: من یک دختر کودن بودم!
همبازیها و همکلاسیهام نمرات خوبی میگرفتند. ٱنها باعث افتخار خانواده و مدرسه بودند. آنها باهوش بودند و هرگز از گردهمایی انجمن اولیا و مربیان وحشت نداشتند. من داشتم. وقت برگشتن ِ مامان از جلسهی انجمن، خودم را توی حمام حبس میکردم. دقیقا شبیه یک کودن رفتار میکردم. چون از رودررو شدن با مامان، از مواجهه با نگاه شماتتبار و غرور جریحه دار شدهاش وحشت داشتم. فکر میکنم بچه که بودم مامان هرگز به من افتخار نکرد. چون دلیلی برای نقض این فرضیه ندارم.
حالا احساسی را به خاطر میآورم که خیلی قدیمی است ولی هنوزدرم وجود دارد. سال آخر دبستان بودم. امتحانات ثلث اول را داده بودیم و من در میان ناباوری همه، حتی خودم، خیلی خوب از پس سوالات ریاضی برآمده بودم. سوالی را جواب داده بودم که جزو مسئلههای کتاب نبود. خانم بارانی، ازم خواست سوال را پای تخته حل کنم. چون متاسفانه تنها کسی که به سوال جواب داده بود من بودم. گچ به دست ایستادم و به سوال زل زدم. درست مثل یک کودن.
ناباورانه از خودم میپرسیدم چطور این مسئله را حل کردهام؟ مسئلهای که حتی فاطمه کربلایی را ناکاوت کرده بود. غیرممکن بود من این کار را کرده باشم. و بنابراین هرگز نتوانستم دوباره آن را حل کنم.
معلمم که لطف ویژهاش همیشه شامل حالم بود توصیه کرد بروم بتمرگم و لطف کرد و برام توضیح داد که من متقلب کوچولویی هستم که در آینده بزهکار بزرگی خواهد شد. در حالی که نمیفهمیدم چطور ممکن است از روی دست افرادی تقلب کرده باشم که مسئله را حل نکرده بودند رفتم و تمرگیدم و تا سال دوم دبیرستان که بلاخره جان به لبم برسد به بازی در نقش همان کودن سابق ادامه دادم.
اما خوشبختانه چالش دردناکتری منتظرم بود. سال اول دبیرستان یکی از کارمندهای بابا که سابقا معلم ریاضی بود، دوستانه به بابا پیشنهاد داد تا چند جلسهای با من ریاضی کار کند. اصلا از پیشنهادش خوشم نیامد چون این به معنی آن بود که بابا از نمرات افتضاح من پیش یک غریبه حرف زده. ولی ناچار بودم قبول کنم. امتحانات ترم شبیه یک مصیبت سهمگین نزدیک میشد. در همان جلسهی اول از پیشرفت خودم تعجب کردم. چون میتوانستم بفهمم!
بابا گفت یارو ازم خیلی راضی است و این بعد از سالها برایم خبر فوقالعاده مسرت بخشی بود. میتوانم قسم بخورم که تا شروع طغیانم در سال دوم دبیرستان مهمترین دغدغه و نگرانیم این بود که ابله و کودنم و چه چیزی برای اثبات این فرضیه میتوانست، موجهتر از کارنامهی درسیم یا قضاوت معلمهام باشد؟
امتحان ریاضیم را نسبتا خیلی خوب پشتسر گذاشتم. ولی این بهترین قسمتش نبود. بهترین قسمتش تکرار مداوم این قضیه توسط معلم کذاییم بود که هوش خوبی برای درک ریاضی دارم و باید پرورشش بدهم. آیا این به معنی کودن نبودنم بود؟ راستش میتوانست باشد.
مدتی بعد شواهدی از فضیلت چاپلوسی این مرد برای بابا مسلم شد. چیزی که باعث شد نسبتهای دوستانه میان آنها به هم بخورد افشای این واقعیت کریه بود که مردک برای خوشخدمتی کارهایی را انجام داده بود که برای یک آدم همرتبهی خودش هرگز انجام نمیداد. شکراب شدن رابطهی بابا و معلم ریاضی من(تنها معلم ریاضی که از من راضی بود) داستان جداگانهایست. آنچه به داستان غمانگیز من مربوط میشود ایجاد این تردید در من بود که آیا قضاوت او دربارهی هوش من در ادامهی همان خوشخدمتیهایی بود که به حساب بابا واریز میشد ؟ یا اینکه حتی بادمجان دورقابچیها هم میتوانند گاهی به دور از محاسبهی میزان نفعی که میبرند حقایقی را به زبان بیاورند؟ هرگز جواب این سوال را نفهمیدم. این تردید خیلی بیشتر از ایمان به کودن بودن، تحقیرم کرد.
بنابراین یک صبح دوشنبه از سال دوم دبیرستان- که خوب به خاطر دارم ساعت اولش را ریاضی داشتیم- از خواب بیدار شدم. بدون هیچ احساس گناهی به مدرسه رفتم و بعد از حل مسئلهای توسط خانم شادبر و در جواب سوال " کسی سوالی نداره" دستم را بالا بردم و پرسیدم «خوب حالا که چی؟».
حالا احساسی را به خاطر میآورم که خیلی قدیمی است ولی هنوزدرم وجود دارد. سال آخر دبستان بودم. امتحانات ثلث اول را داده بودیم و من در میان ناباوری همه، حتی خودم، خیلی خوب از پس سوالات ریاضی برآمده بودم. سوالی را جواب داده بودم که جزو مسئلههای کتاب نبود. خانم بارانی، ازم خواست سوال را پای تخته حل کنم. چون متاسفانه تنها کسی که به سوال جواب داده بود من بودم. گچ به دست ایستادم و به سوال زل زدم. درست مثل یک کودن.
ناباورانه از خودم میپرسیدم چطور این مسئله را حل کردهام؟ مسئلهای که حتی فاطمه کربلایی را ناکاوت کرده بود. غیرممکن بود من این کار را کرده باشم. و بنابراین هرگز نتوانستم دوباره آن را حل کنم.
معلمم که لطف ویژهاش همیشه شامل حالم بود توصیه کرد بروم بتمرگم و لطف کرد و برام توضیح داد که من متقلب کوچولویی هستم که در آینده بزهکار بزرگی خواهد شد. در حالی که نمیفهمیدم چطور ممکن است از روی دست افرادی تقلب کرده باشم که مسئله را حل نکرده بودند رفتم و تمرگیدم و تا سال دوم دبیرستان که بلاخره جان به لبم برسد به بازی در نقش همان کودن سابق ادامه دادم.
اما خوشبختانه چالش دردناکتری منتظرم بود. سال اول دبیرستان یکی از کارمندهای بابا که سابقا معلم ریاضی بود، دوستانه به بابا پیشنهاد داد تا چند جلسهای با من ریاضی کار کند. اصلا از پیشنهادش خوشم نیامد چون این به معنی آن بود که بابا از نمرات افتضاح من پیش یک غریبه حرف زده. ولی ناچار بودم قبول کنم. امتحانات ترم شبیه یک مصیبت سهمگین نزدیک میشد. در همان جلسهی اول از پیشرفت خودم تعجب کردم. چون میتوانستم بفهمم!
بابا گفت یارو ازم خیلی راضی است و این بعد از سالها برایم خبر فوقالعاده مسرت بخشی بود. میتوانم قسم بخورم که تا شروع طغیانم در سال دوم دبیرستان مهمترین دغدغه و نگرانیم این بود که ابله و کودنم و چه چیزی برای اثبات این فرضیه میتوانست، موجهتر از کارنامهی درسیم یا قضاوت معلمهام باشد؟
امتحان ریاضیم را نسبتا خیلی خوب پشتسر گذاشتم. ولی این بهترین قسمتش نبود. بهترین قسمتش تکرار مداوم این قضیه توسط معلم کذاییم بود که هوش خوبی برای درک ریاضی دارم و باید پرورشش بدهم. آیا این به معنی کودن نبودنم بود؟ راستش میتوانست باشد.
مدتی بعد شواهدی از فضیلت چاپلوسی این مرد برای بابا مسلم شد. چیزی که باعث شد نسبتهای دوستانه میان آنها به هم بخورد افشای این واقعیت کریه بود که مردک برای خوشخدمتی کارهایی را انجام داده بود که برای یک آدم همرتبهی خودش هرگز انجام نمیداد. شکراب شدن رابطهی بابا و معلم ریاضی من(تنها معلم ریاضی که از من راضی بود) داستان جداگانهایست. آنچه به داستان غمانگیز من مربوط میشود ایجاد این تردید در من بود که آیا قضاوت او دربارهی هوش من در ادامهی همان خوشخدمتیهایی بود که به حساب بابا واریز میشد ؟ یا اینکه حتی بادمجان دورقابچیها هم میتوانند گاهی به دور از محاسبهی میزان نفعی که میبرند حقایقی را به زبان بیاورند؟ هرگز جواب این سوال را نفهمیدم. این تردید خیلی بیشتر از ایمان به کودن بودن، تحقیرم کرد.
بنابراین یک صبح دوشنبه از سال دوم دبیرستان- که خوب به خاطر دارم ساعت اولش را ریاضی داشتیم- از خواب بیدار شدم. بدون هیچ احساس گناهی به مدرسه رفتم و بعد از حل مسئلهای توسط خانم شادبر و در جواب سوال " کسی سوالی نداره" دستم را بالا بردم و پرسیدم «خوب حالا که چی؟».
3 comments:
شکل و شمایل جدید سیستم کامنتینگ جدید داپلر افکت جدید و شلدون جدید بر شما مبارک باد
مبارک..
مبارک...
قالب جدید مبارک...
این جوری خیلی بهتر شده...
راحت می شه کامنت گذاشت!!
در ضمن مثل همیشه قشنگ بود...
نمي شد يه جوري قالب عوض كني اون كامنتاي من نپره؟
Post a Comment