چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کردهایم یا یک روزغیرعادی را؟ آیا چیزی در فضای اطرافمان موج میزند؟ یا اینکه همه چیز در لحظه اتفاق میافتد؟ مثلا در صدمای از ثانیه؟
مطمئنم دخترک اصلا به این چیزها فکر نکرده. بیدار شده و فقط حس کرده حالت تهوع دارد . جریان را به مادرش گفته و خواسته که آن روز به مدرسه نرود. مادره هم شبیه همهی مادران ِمعمولی، کاملا مخالفت کرده.
چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کردهایم یا یک روز غیرعادی را؟ آیا در رفتارمان چیزی موج میزند؟ آیا ما وقایع اطرافمان را هدایت میکنیم یا اینکه مانند تکهای برگ، درون جویی شناوریم؟
مطمئنم نه مادره و نه آن جوان هیچ کدام به این چیزها فکر نکردند.
جای دیگری از شهر پسر جوانی از خواب بیدار میشود. نمیدانیم چیزی حس کرده یا نه. اما میدانیم سوار ماشینش شده. همراه رفقاش. این را میدانیم.
علاوه بر این میدانیم دخترک سوار بر موتور سیکلت باباش به مدرسه رسیده.
ساعت اول حال دخترک به مراتب بدتر میشود. آیا دخترک مسموم شده ؟ یا اینکه خالی شدن یک ساعت شنی را درون معدهاش حس میکرده؟ این را هم نمیدانیم.
زنگ تفریح دخترک در حالی پا به دفتر مدرسه میگذارد که در آن سمت شهر پسره و رفقاش تصمیم گرفتهاند کمی تفریح کنند. به هر حال مدرسه با خانواده دخترک تماس میگیرد. پدر در سمت دیگری از شهر سوار بر موتور سیکلتش به سمت مدرسه حرکت میکند. تلاقی دو زمان متفاوت. تلاقی دو دنیای جدا از هم.
چطور میشود به زمان اعتماد کرد؟ آیا باید به زمان خوشبین بود یا بدبین؟ آیا زمان هوشمند عمل میکند یا همه چیز در بستری از تصادف به پیش میرود؟ آیا زمان جوی آب است؟ یا اینکه خود برگی است بر روی یک جوی دیگر؟
مدرسهای را تصور کنید که روبروی یک میدان نقلی قرار دارد. تیر برقی را تصور کنید که کمی دورتر از مدرسه درون زمین کاشته شده.
آیا مکان جوی آبی است یا اینکه خود برگی است بر روی یک جوی دیگر؟
پدر به مدرسه میرسد. جوانها خیلی نزدیکاند. دخترک سوار موتور میشود. راننده جوان پدال گاز را فشار میدهد. میدانیم با سرعت دور میدان چرخیده. با سرعت سرسام آوری. میدانیم چند دور چرخیده و در هیچ کدام از این چند دور دخترک و پدرش آنجا نبودهاند.
آیا اگر دخترک کمی سریعتر سوار موتور شده بود، آیا اگر دخترک کمی دیرتر سوار موتور شده بود، آیا اگر پدره کمی زودتر موتور را روشن کرده بود، آیا اگر پدره کمی دیرتر موتور را روشن کرده بود، آیا اگر دوستی همکلاسی معلمی چیزی، از دخترک دفتری خواسته بود، آیا اگر دوستی همکلاسی معلمی چیزی، از دخترک دفتری نخواسته بود، آیا آیا آیا آیا
ولی ما نمیدانیم. فقط میدانیم جوانها با سرعت سرسامآوری چند دور، دور میدان نقلی چرخیدهاند و درست همان وقتی کنترل ماشین را از دست دادهاند که دخترک در زاویهی مرگ قرار گرفته.
ماشین به تیر برق کوبیده میشود و تیر برق مثل گلولهای که به سمت هدف شلیک شود به سوی دخترک پرواز میکند.
آیا اجسام جوی آبی هستند یا اینکه خود برگیاند بر روی یک جوی دیگر؟
این را هم نمیدانیم. تنها چیزی که میدانیم این است که با مرگ فجیع دخترک سلسلهای از حوادث به شدت منظم، به پایان رسید.
چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کردهایم یا یک روزغیرعادی را؟
پینوشت: از روزی که دربارهی این حاثه شنیدم مدام به آن فکر کردهام. حالا برایم مسلم است که امکان ندارد چیزی با این تعداد متغیر و این نظم دهشتناک، تصادف بوده باشد. خیلی بچه بودم که فهمیدم از تصادف متنفرم. وقتی همکلاسی کلاس دوم دبستانم جلوی چشمم تبدیل به جنازه شد. بعدها هم از آدمهای مومن به نظریه تصادفی بودن جهان متنفر شدم. به نظرم ابله میآمدند. در ضمن از سق سیاهشان هم خوشم نمیآمد.
گرچه یک چنین نظم و چینشی وحشتزدهام میکند اما نمیتوانم قائل به تصادفی بودن امور باشم.
لااقل نه تا وقتی که کیفیت مرگ یک دختربچه تا این اندازه وارد جزییات میشود.
اما هنوز نمیدانم نسبت میان جوی آب و برگ شناور بر آن، چه ماهیتی دارد...
گرچه از خودم میپرسم این ماهیت لعنتی چه اهمیتی دارد وقتی سر یک دختربچه مثل توپ پینگ پونگ به آسفالت کوبیده میشود؟
مطمئنم دخترک اصلا به این چیزها فکر نکرده. بیدار شده و فقط حس کرده حالت تهوع دارد . جریان را به مادرش گفته و خواسته که آن روز به مدرسه نرود. مادره هم شبیه همهی مادران ِمعمولی، کاملا مخالفت کرده.
چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کردهایم یا یک روز غیرعادی را؟ آیا در رفتارمان چیزی موج میزند؟ آیا ما وقایع اطرافمان را هدایت میکنیم یا اینکه مانند تکهای برگ، درون جویی شناوریم؟
مطمئنم نه مادره و نه آن جوان هیچ کدام به این چیزها فکر نکردند.
جای دیگری از شهر پسر جوانی از خواب بیدار میشود. نمیدانیم چیزی حس کرده یا نه. اما میدانیم سوار ماشینش شده. همراه رفقاش. این را میدانیم.
علاوه بر این میدانیم دخترک سوار بر موتور سیکلت باباش به مدرسه رسیده.
ساعت اول حال دخترک به مراتب بدتر میشود. آیا دخترک مسموم شده ؟ یا اینکه خالی شدن یک ساعت شنی را درون معدهاش حس میکرده؟ این را هم نمیدانیم.
زنگ تفریح دخترک در حالی پا به دفتر مدرسه میگذارد که در آن سمت شهر پسره و رفقاش تصمیم گرفتهاند کمی تفریح کنند. به هر حال مدرسه با خانواده دخترک تماس میگیرد. پدر در سمت دیگری از شهر سوار بر موتور سیکلتش به سمت مدرسه حرکت میکند. تلاقی دو زمان متفاوت. تلاقی دو دنیای جدا از هم.
چطور میشود به زمان اعتماد کرد؟ آیا باید به زمان خوشبین بود یا بدبین؟ آیا زمان هوشمند عمل میکند یا همه چیز در بستری از تصادف به پیش میرود؟ آیا زمان جوی آب است؟ یا اینکه خود برگی است بر روی یک جوی دیگر؟
مدرسهای را تصور کنید که روبروی یک میدان نقلی قرار دارد. تیر برقی را تصور کنید که کمی دورتر از مدرسه درون زمین کاشته شده.
آیا مکان جوی آبی است یا اینکه خود برگی است بر روی یک جوی دیگر؟
پدر به مدرسه میرسد. جوانها خیلی نزدیکاند. دخترک سوار موتور میشود. راننده جوان پدال گاز را فشار میدهد. میدانیم با سرعت دور میدان چرخیده. با سرعت سرسام آوری. میدانیم چند دور چرخیده و در هیچ کدام از این چند دور دخترک و پدرش آنجا نبودهاند.
آیا اگر دخترک کمی سریعتر سوار موتور شده بود، آیا اگر دخترک کمی دیرتر سوار موتور شده بود، آیا اگر پدره کمی زودتر موتور را روشن کرده بود، آیا اگر پدره کمی دیرتر موتور را روشن کرده بود، آیا اگر دوستی همکلاسی معلمی چیزی، از دخترک دفتری خواسته بود، آیا اگر دوستی همکلاسی معلمی چیزی، از دخترک دفتری نخواسته بود، آیا آیا آیا آیا
ولی ما نمیدانیم. فقط میدانیم جوانها با سرعت سرسامآوری چند دور، دور میدان نقلی چرخیدهاند و درست همان وقتی کنترل ماشین را از دست دادهاند که دخترک در زاویهی مرگ قرار گرفته.
ماشین به تیر برق کوبیده میشود و تیر برق مثل گلولهای که به سمت هدف شلیک شود به سوی دخترک پرواز میکند.
آیا اجسام جوی آبی هستند یا اینکه خود برگیاند بر روی یک جوی دیگر؟
این را هم نمیدانیم. تنها چیزی که میدانیم این است که با مرگ فجیع دخترک سلسلهای از حوادث به شدت منظم، به پایان رسید.
چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کردهایم یا یک روزغیرعادی را؟
پینوشت: از روزی که دربارهی این حاثه شنیدم مدام به آن فکر کردهام. حالا برایم مسلم است که امکان ندارد چیزی با این تعداد متغیر و این نظم دهشتناک، تصادف بوده باشد. خیلی بچه بودم که فهمیدم از تصادف متنفرم. وقتی همکلاسی کلاس دوم دبستانم جلوی چشمم تبدیل به جنازه شد. بعدها هم از آدمهای مومن به نظریه تصادفی بودن جهان متنفر شدم. به نظرم ابله میآمدند. در ضمن از سق سیاهشان هم خوشم نمیآمد.
گرچه یک چنین نظم و چینشی وحشتزدهام میکند اما نمیتوانم قائل به تصادفی بودن امور باشم.
لااقل نه تا وقتی که کیفیت مرگ یک دختربچه تا این اندازه وارد جزییات میشود.
اما هنوز نمیدانم نسبت میان جوی آب و برگ شناور بر آن، چه ماهیتی دارد...
گرچه از خودم میپرسم این ماهیت لعنتی چه اهمیتی دارد وقتی سر یک دختربچه مثل توپ پینگ پونگ به آسفالت کوبیده میشود؟
No comments:
Post a Comment