Saturday, May 15, 2010

ازین نام‌داران و گردن‌کشان کسی هم برد سوی رستم نشان


بعد سالها، دیدن دوباره‌ی نقالی، لذت فوق‌العاده‌ای داشت. داستان رستم و سهراب را اگه هزار بار هم بخوانم، هر بار آرزو می‌کنم چیزی مانع آن تقدیر تراژیک شود که البته که نمی‌شود.
اجرای مرشد چایانی فوق‌العاده بود. برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کردم. روان و مسلط، درست شبیه یک راننده‌ی فورمول یک می‌تاخت.
نقالی را همیشه دوست داشتم. شاید چون بی‌بی گل‌نسا من و مجتبی و حامد و فاطمه را عادت داده بود به چشم‌هاش زل بزنیم و لای موهای حنا بسته‌اش قصه‌هاش را دنبال کنیم. شاید چون افسانه‌ها را بیشتر از هر حقیقتی در این دنیا باور دارم. شاید چون نقالی را یکی از زیباترین تکه‌های جهان فراموش‌شده‌مان می‌دانم. شایدم چون همیشه فردوسی را ستایش کرده‌ام.
و اگه بخواهم یک کمی هم طعنه بزنم باید بگویم از اینکه در این مملکت، نقالی، هنر ملی نشده خیلی خوشحالم و ترجیح می‌دهم همین‌جور شمار نقالان به اندازه‌ی عدد انگشتان دست باقی بماند تا اینکه در این حوزه هم مثل سایر حوزه‌ها به خودکفایی برسیم.

No comments: