Sunday, May 16, 2010

هر که به خود بینا نبود، کور بود و هر که به خود شنوا نبود، کر بود*


شکی وجود ندارد که زبان و رویداد‌های داستان وجدان زنو به شدت مطایبه‌آمیز است اما اصلا نمی‌فهمم چرا نتوانستم به اعترافات زنو بخندم. مدام عصبی می‌شدم، فحش می‌دادم، غر می‌زدم وگاهی که هیچ چاره‌ی دیگری برای تمدد اعصابم وجود نداشت گریه‌ هم کرده‌ام. حالا که بلاخره بعد از یک سال کلنجار رفتن با این کتاب -که برای خودش رکورد قابل‌ توجه‌ای‌است- موفق شدم جستجوی زنو را تا آخر دنبال کنم، احساس تازه‌ای را در خودم کشف کرده‌ام. حال کسی را دارم که به رستگاری رسیده و بلاخره شجاعت این را به دست آورده که روح رقت‌انگیزش را تماشا کند.
نمی‌فهمم ایتالو اسوو، این مردک نابغه (این‌بار «کاف» مردک را، «کاف‌» تحبیب فرض کنید)  چه بر سر روح خودش و زنو و من آورده که امروز می‌توانم تاریخ زندگی ام را به دو دوره‌ی پیش از جلسات روانکاوی زنو و بعد از جلسات روانکاوی زنو تقسیم کنم.
خیلی دلم می‌خواست در جلسه‌ی احضار ارواح ازش دو تا سوال بپرسم. اول اینکه اصولا چطور موفق شده به شکننده‌ترین و پنهان ترین لایه‌های روح و ذهن انسان دست پیدا کند و دوم اینکه چطور موفق شده چنین شاهکاری را این همه مدت از دید منتقدین کفتارصفت روزگارش دور نگه دارد؟
حتی این کتاب، یعنی یک چنین کتابی اصولا، در بین هم‌وطن‌های خودمان هم کمترخوانده شده. آن هم بعد از گذشت یک قرن!
هرگز تا قبل از روزی که کتاب را برام بخری و با آن لبخند عجیب ازش بگویی، اسم اسوو را حتی، نشنیده بودم. یادم هست گفتی این تنها کتابی است که ازش به فارسی ترجمه شده و از این قضیه متعجب بودی. من نمی‌فهمیدم اگه آنقدر که تو می‌گویی مهم است پس چرا هیچی، یعنی مطلقا هیچی دربارش نمی‌دانستم. دراثبات پنهان ماندن این کتاب از چشم جماعت کتاب‌خوان ایرانی همین بس، که کتاب با وجود ترجمه‌ی سلیس و روانش، - که جدا بابتش بر شیر پاکی که کلانتریان خورده درود می‌فرستم - فقط دو بار تجدید چاپ شده. چاپ اول در سال شصت‌و‌سه و چاپ دوم در سال هشتاد‌ و‌ سه و فکر هم نمی‌کنم تعداد چاپ اول چیزی بیشتر از همین دو‌هزار و دویست نسخه‌ی سال هشتاد و سه بوده باشد. برای فروش دو هزار و دویست نسخه از یک شاهکار، بیست سال ابدا به نظرم نمی‌تواند زمانی طبیعی باشد.
اما با وجود تمام این بی‌مهری‌های عجیب و غریبی که نصیب این کتاب و نویسنده‌اش شده، و علارغم تمام رنجی که با خواندن اعترافات زنو بر من تحمیل شد، دقیقا بعد از یک سال این کتاب را بستم. راستش به استقامت خودم افتخار می‌کنم.
اما از آن جایی که روزگار این را بر خود فرض دانسته که تا مرا نکشته راحتم نگذارد، پای پرده‌برداری دیگری را به زندگی‌ام باز کرده.

این بار اعترافات روسو، که البته گویا این یکی را همه، خیلی خوب می‌شناسند. با این تفاوت که این یکی، حتی از شیرین‌زبانی‌های زنو هم خالی است.(البته از حیث واقعی بودن یا نبودن بین این دو اعتراف، تفاوت وجود دارد اما هرگز نمی‌توانم باور کنم در میزان حقیقی بودن‌شان تفاوتی با هم داشته‌ باشند) 
روسو می‌نویسد:
خود را بدان‌گونه که بودم نشان داده‌ام، پست و فرومایه، هرگاه چنان بوده‌ام و نیز خوب و بخشنده، هرگاه چنان بوده‌ام. ای ذات ابدی، انبوه بی‌شمار هم‌نوعانم را در پیرامونم جمع کن. باشد که به اعترافاتم گوش فرا دهند، باشد که از رذالت‌هایم به ناله درآیند، باشد که از مصیبت‌هایم شرمسار شوند. باشد که هریک از آنان نیز با همین صداقت در پای سریر تو از مکنونات قلب خویش پرده بردارد؛ و سپس تنها یکی از آنان، اگر شهامت آن را داشته باشد، بتواند به تو بگوید: من از این مرد بهتر بودم.
 وحشت کرده‌ام. بعد از آنچه که اعترافات وجدان زنو به سرم آورد ، و بعد از لمس آن رستگاری آرامش‌بخش، اعترافات روسو خبرهایی به مراتب ترسناک‌تر دارد. ولی من ناچارم قبل از مردنم مدام به سرنوشت روح انسان فکر کنم.
خدا سومی‌ش را به خیر کند.

*عین‌القضات

No comments: