دلم کشیده معلم بشوم. که بروم توی یک دبیرستان معمولی، ادبیات درس بدهم. دلم کشیده خون دانشآموزهای کودن را توی شیشه کنم. هوس کردهام گند بزنم به هر چه توی کتابهای ادبیات متوسطه نوشتهاند. یکی از دلایلی که خانم امامزاده را خیلی خیلی دوست داشتم، این بود که خلاف معلمهای بزغالهی قبلیم میفهمید آنچه به نام ادبیات به بچهها آموزش میدهد مطلقا جفنگ است. همیشه اعتراف میکرد به این قضیه. همیشه غر میزد، همیشه شاکی بود.
فکر نمیکردم روزی بخواهم معلم بشوم. سوای اینکه اصلا امکانش برای من هست یا نه، اصلا تصور نمیکردم روزی بخواهم آنچه را که ادبیات میشناسم و آنچه را که ادبیات نمیشناسم به اشتراک بگذارم. الان این خواستهی من خیلی هیجانانگیزتر از امکان تحقق آن است.
به قول دکتر نوروزی: "ماها متولی این امامزادهایم"
دلم میسوزد برای ادبیات. دلم برای ادبیات کباب است.
فکر نمیکردم روزی بخواهم معلم بشوم. سوای اینکه اصلا امکانش برای من هست یا نه، اصلا تصور نمیکردم روزی بخواهم آنچه را که ادبیات میشناسم و آنچه را که ادبیات نمیشناسم به اشتراک بگذارم. الان این خواستهی من خیلی هیجانانگیزتر از امکان تحقق آن است.
به قول دکتر نوروزی: "ماها متولی این امامزادهایم"
دلم میسوزد برای ادبیات. دلم برای ادبیات کباب است.
No comments:
Post a Comment