نشسته بودم روی نیمکتهای باریک و بلند ایستگاه اتوبوس. هوا به قدری گرم که انگاری باد صرصر. روی گونههام سمباده میکشیدند. گیرم که تیر باشد، تیری این همه کشنده؟
شبش مامان مرغی به سیخ کشیده بود توی فر. هیکل مرغ بیبال و پر و آغشته به زعفران چرخیده بود و برشته شده بود. مثل همیشه زل زده بودم بهش، چرخش آرام و یکنواختش را دنبال کرده بودم و با میزان حرارت ِ فر ور رفته بودم.
همیشه وسواس داشتهام بابت نیمپز شدن و خونی ماندن مرغهای تو فری.عقم میگیرد از بوی خون ِ گرم. قرمزی ببینم لای گوشت، لب نمیزنم. مامان رعایتم را میکند و همیشه کمی قبل از شروع جزغاله شدن درشان میآورد. بابا غر میزند که سنگ شده. با چشمسفیدی میگویم: بهتر.
مهران و آنه از توی دانشکده علوم فنون آمدند بیرون. درمانده بودند از سنگینی بار و تف گرما. مهران گفت یه چیزی دربارهی باد صبا بخون. من و آنه نخندیدیم. حسین آمد و تعرفههای بدحجابی را خواند. من و آنه نخندیدیم. اتوبوس خوابگاه فاطمیه زد به آینهی بغل اتوبوس یادبود. من و آنه باز هم نخندیدیم.
چیزی در هوا وجود داشت. نفرینی خشک و داغ که ندامت و یاس را بارور کرده بود.
اتوبوس هدیش رسید.
آنه گفت خدافظ. گفتم : قدقد
مهران خیلی خندید.
شبش مامان مرغی به سیخ کشیده بود توی فر. هیکل مرغ بیبال و پر و آغشته به زعفران چرخیده بود و برشته شده بود. مثل همیشه زل زده بودم بهش، چرخش آرام و یکنواختش را دنبال کرده بودم و با میزان حرارت ِ فر ور رفته بودم.
همیشه وسواس داشتهام بابت نیمپز شدن و خونی ماندن مرغهای تو فری.عقم میگیرد از بوی خون ِ گرم. قرمزی ببینم لای گوشت، لب نمیزنم. مامان رعایتم را میکند و همیشه کمی قبل از شروع جزغاله شدن درشان میآورد. بابا غر میزند که سنگ شده. با چشمسفیدی میگویم: بهتر.
مهران و آنه از توی دانشکده علوم فنون آمدند بیرون. درمانده بودند از سنگینی بار و تف گرما. مهران گفت یه چیزی دربارهی باد صبا بخون. من و آنه نخندیدیم. حسین آمد و تعرفههای بدحجابی را خواند. من و آنه نخندیدیم. اتوبوس خوابگاه فاطمیه زد به آینهی بغل اتوبوس یادبود. من و آنه باز هم نخندیدیم.
چیزی در هوا وجود داشت. نفرینی خشک و داغ که ندامت و یاس را بارور کرده بود.
اتوبوس هدیش رسید.
آنه گفت خدافظ. گفتم : قدقد
مهران خیلی خندید.
No comments:
Post a Comment