پشت ترافیک میدان شهربانی که گیر افتادیم از ماشین پریدیم بیرون. ساعت ده و نیم یارو کرکره را می کشید و من فقط به این فکر می کردم که اگه به موقع نرسیم زده ایم زیر قولمان. خیابان هنوز همان قدر شلوغ بود که دو ساعت قبل. لج ام گرفته بود از گرما و ترافیک. من و فاطی با قدم های فیلی راه می رفتیم. کلی پاکت خرید دستمان بود و چقدر هم کلافه بودم بابت وزن آنهمه خرت و پرت.
تا برسیم به برق من هزار جور فحش به زمین و آسمان داده بودم. بسکه همه چیز آن شب علیه حرکت ما بود. همش ده دقیقه مانده بود و ما حسابی روی هدف فوکوس کرده بودیم. رسیدیم به روزنامه فروشی سر چهارراه. غلغله بود. سرعتمان را کم کردیم و خودمان را کشیدیم سمت خلوت تر پیاده رو. از جمعیت زدیم بیرون، پیاده رو کاملا گشاد شد ولی هنوز نفسی به راحتی نکشیده بودیم که روبروم را دیدم. فاطمه خودش را کشید سمت خیابان و من هم تا جایی که میشد.
با همان سرعت به راهمان ادامه دادیم. با این تفاوت که من و فاطمه حالا تقریبا هیچ حجمی از پیاده رو را اشغال نکرده بودیم و جا برای رد شدن بی مزاحمت یه لشکر آدم فراهم بود. چه برسد به دو تا آدم ریقو. حس کردم خوشان را کشیده اند سمت ما و یه کرمی دارند. خودم را باز بیشتر کشیدم به سمت خیابان. دیگه رسما از پیاده رو خارج شده بودم که یارو بی هیچ نگرانی دست های هرزه اش را حواله ام کرد و بعد هم انگاری تنه ی درختی بوده ام خیلی خونسرد و خندان رد شد. میخ شده بودم به زمین. نه اینکه تا به این سن که رسیده ام همچه چیزی برام نادر بوده باشد ولی این بار دیگه واقعا کانفیوز شده بودم. چیزی بیشتر از احساس توهین همیشگی بود، احساس کردم موجود بدبختی هستم واقعا بدبختم و اگه تا حالا در زندگی تان این احساس را تجربه نکرده اید ادامه ی این پست را نخوانید چون از انگیزه ام سر در نخواهید آورد.
من آنجا وسط آن پیاده رو کوفتی ایستاده بودم و احساس میکردم خراشیده شده ام. هیچ بهانه ای وجود نداشت. هیچ کسی غیر از آن دوتا حیوان توی پیاده رو نبودند. من کاری به کارشان نداشتم،بهشان ظلم نکرده بودم، بهشان زور نگفته بودم، بهشان نزدیک نشده بودم، بهشان فخر نفروخته بودم، حتی خودم را عرضه نکرده بودم، من بهشان توهین نکرده بودم بنابراین نمی فهمیدم در حالی که هیچ، مطلقا هیچ مطلقا هیچ انعکاسی از عملی وقیحانه، ظالمانه، یا داوطلبانه از طرف من صورت نگرفته بود پس چرا لایق توهین و تحقیری عمومی شده بودم؟
من بیت المال نبودم. زنگ در نبودم تاکسی نبودم اتوبوس نبودم پارکینگ نبودم آبخوری توی خیابان نبودم درخت لور توی بولوار نبودم خط کشی عابر پیاده نبودم و فقط دلم می خواست یکی بهم جواب بدهد چرا؟
بهش نگاه می کردم که سلانه سلانه از کنارم رد شد انگاری من تنه ی درختی بوده ام و دیدم حتی برنگشته نگاهی از سر کنجکاوی یا هیجانی از روی ترس بهم بیندازد. برنگشت حتی نگاهی از سر تحقیر بهم بیندازد انگاری بلند بلند بگوید چرا که نه؟
دست خودم نبود. شاید اگه برگشته بود و پشتش را پاییده بود حتی به تحقیر و استهزا، آنجور به سمتش نمی رفتم. شاید اگه برگشته بود و با ترس بهم نگاه کرده بود که یعنی تو رو خدا بی خیال، گذاشته بودم به حساب مریضیش و رفته بودم مثل همیشه. ولی حتی برنگشت و این یعنی چرا که نه؟ آره «چرا که نه» ارواح شکمش و من که از پشت خواباندم توی کلیه ش با تمام آن خرت و پرت های سنگین توی دستم، مچاله شد توی خودش که ناغافل خورده بود. ایستاده بودم بالای سرش و بغضی نشسته بود توی گلوم که انگاری کله ی گوساله. از بهت ضربه ای که خورده بود بیشتر از خوده ضربه خم شده بود. جمله ای هم گفتم به تفاخر انتقام ولی خودم متنفر بودم از خودم، از آن جملم، از بدنم، از ترسم، از خشمم، از حس تحقیری که بهم ماسیده بود، از خم شدنش که انگاری شغالی خم شده باشد به درد، از آن خیابان گه با آن آدم های تماشاچیش متنفر بودم و فقط دلم می خواست خودم را میچپاندم توی بازوهات و گریه می کردم.
تا برسیم به برق من هزار جور فحش به زمین و آسمان داده بودم. بسکه همه چیز آن شب علیه حرکت ما بود. همش ده دقیقه مانده بود و ما حسابی روی هدف فوکوس کرده بودیم. رسیدیم به روزنامه فروشی سر چهارراه. غلغله بود. سرعتمان را کم کردیم و خودمان را کشیدیم سمت خلوت تر پیاده رو. از جمعیت زدیم بیرون، پیاده رو کاملا گشاد شد ولی هنوز نفسی به راحتی نکشیده بودیم که روبروم را دیدم. فاطمه خودش را کشید سمت خیابان و من هم تا جایی که میشد.
با همان سرعت به راهمان ادامه دادیم. با این تفاوت که من و فاطمه حالا تقریبا هیچ حجمی از پیاده رو را اشغال نکرده بودیم و جا برای رد شدن بی مزاحمت یه لشکر آدم فراهم بود. چه برسد به دو تا آدم ریقو. حس کردم خوشان را کشیده اند سمت ما و یه کرمی دارند. خودم را باز بیشتر کشیدم به سمت خیابان. دیگه رسما از پیاده رو خارج شده بودم که یارو بی هیچ نگرانی دست های هرزه اش را حواله ام کرد و بعد هم انگاری تنه ی درختی بوده ام خیلی خونسرد و خندان رد شد. میخ شده بودم به زمین. نه اینکه تا به این سن که رسیده ام همچه چیزی برام نادر بوده باشد ولی این بار دیگه واقعا کانفیوز شده بودم. چیزی بیشتر از احساس توهین همیشگی بود، احساس کردم موجود بدبختی هستم واقعا بدبختم و اگه تا حالا در زندگی تان این احساس را تجربه نکرده اید ادامه ی این پست را نخوانید چون از انگیزه ام سر در نخواهید آورد.
من آنجا وسط آن پیاده رو کوفتی ایستاده بودم و احساس میکردم خراشیده شده ام. هیچ بهانه ای وجود نداشت. هیچ کسی غیر از آن دوتا حیوان توی پیاده رو نبودند. من کاری به کارشان نداشتم،بهشان ظلم نکرده بودم، بهشان زور نگفته بودم، بهشان نزدیک نشده بودم، بهشان فخر نفروخته بودم، حتی خودم را عرضه نکرده بودم، من بهشان توهین نکرده بودم بنابراین نمی فهمیدم در حالی که هیچ، مطلقا هیچ مطلقا هیچ انعکاسی از عملی وقیحانه، ظالمانه، یا داوطلبانه از طرف من صورت نگرفته بود پس چرا لایق توهین و تحقیری عمومی شده بودم؟
من بیت المال نبودم. زنگ در نبودم تاکسی نبودم اتوبوس نبودم پارکینگ نبودم آبخوری توی خیابان نبودم درخت لور توی بولوار نبودم خط کشی عابر پیاده نبودم و فقط دلم می خواست یکی بهم جواب بدهد چرا؟
بهش نگاه می کردم که سلانه سلانه از کنارم رد شد انگاری من تنه ی درختی بوده ام و دیدم حتی برنگشته نگاهی از سر کنجکاوی یا هیجانی از روی ترس بهم بیندازد. برنگشت حتی نگاهی از سر تحقیر بهم بیندازد انگاری بلند بلند بگوید چرا که نه؟
دست خودم نبود. شاید اگه برگشته بود و پشتش را پاییده بود حتی به تحقیر و استهزا، آنجور به سمتش نمی رفتم. شاید اگه برگشته بود و با ترس بهم نگاه کرده بود که یعنی تو رو خدا بی خیال، گذاشته بودم به حساب مریضیش و رفته بودم مثل همیشه. ولی حتی برنگشت و این یعنی چرا که نه؟ آره «چرا که نه» ارواح شکمش و من که از پشت خواباندم توی کلیه ش با تمام آن خرت و پرت های سنگین توی دستم، مچاله شد توی خودش که ناغافل خورده بود. ایستاده بودم بالای سرش و بغضی نشسته بود توی گلوم که انگاری کله ی گوساله. از بهت ضربه ای که خورده بود بیشتر از خوده ضربه خم شده بود. جمله ای هم گفتم به تفاخر انتقام ولی خودم متنفر بودم از خودم، از آن جملم، از بدنم، از ترسم، از خشمم، از حس تحقیری که بهم ماسیده بود، از خم شدنش که انگاری شغالی خم شده باشد به درد، از آن خیابان گه با آن آدم های تماشاچیش متنفر بودم و فقط دلم می خواست خودم را میچپاندم توی بازوهات و گریه می کردم.
No comments:
Post a Comment