مرگ بی بی گل نسا را همه مان انتظار می کشیدیم. مثل ابر سیاهی که در هر حال خواهد بارید.
مردنش نابهنگام نبود. از روزی که به دنیا آمده ام پیرزن بود. ولی پاهای نحیفش بالش همه مان بوده. از نوه های خودش گرفته تا نوه های پسرش که بابابزرگ من باشد. داستان هایی که از پادشاهان و شاهزاده های جوان برامان می گفت شگفت زده مان می کرد. پشت دستگاه زری بافیش می نشست، شَک و زری می بافت و با کلماتش، با تن صداش، با نگاه خیره اش به برق نخ های طلایی، درباره ی روزگارانی می گفت که از یاد رفته بودند. روزگارانی که بودند، وجود داشتند، به قطع حقیقی بودند اما فراموش شده. بی بی به یادمان می آورد. بی بی رستاخیز بود. رستاخیز همه ی چیزهای مرده، همه ی چیزهای فراموش شده.
توی غسالخانه بدن نحیفش را لای پیچ و واپیچ های کرباس تماشا کردیم. دلم گرفت.
راست راستی بی بی م مرده بود.
مردنش نابهنگام نبود. از روزی که به دنیا آمده ام پیرزن بود. ولی پاهای نحیفش بالش همه مان بوده. از نوه های خودش گرفته تا نوه های پسرش که بابابزرگ من باشد. داستان هایی که از پادشاهان و شاهزاده های جوان برامان می گفت شگفت زده مان می کرد. پشت دستگاه زری بافیش می نشست، شَک و زری می بافت و با کلماتش، با تن صداش، با نگاه خیره اش به برق نخ های طلایی، درباره ی روزگارانی می گفت که از یاد رفته بودند. روزگارانی که بودند، وجود داشتند، به قطع حقیقی بودند اما فراموش شده. بی بی به یادمان می آورد. بی بی رستاخیز بود. رستاخیز همه ی چیزهای مرده، همه ی چیزهای فراموش شده.
توی غسالخانه بدن نحیفش را لای پیچ و واپیچ های کرباس تماشا کردیم. دلم گرفت.
راست راستی بی بی م مرده بود.
No comments:
Post a Comment