Friday, October 1, 2010

بندرلنگه و روزهایی که گذشت و نمی گذرد

بندرلنگه جای خوبی است. شهر ساحلی آرام و کوچکی است و مردم خوبی هم دارد. وراجند ولی آدم های دوست داشتنی هستند. آنقدری که از مردمان یک شهر کوچک انتظار می رود دگم نیستند. هستند ولی نه آنقدر که آزار برسانند.
پنج سال نوجوانی من در همچه جایی سپری شد.
آنجا از تفریحاتی که قاعدتا می بایست یک نوجوان همسن و سال من داشته باشد محروم شدم. برای من  کافی شاپ نشینی و بوی فرند و اسکیت و ول چرخیدن توی مراکز خرید، وجود نداشت. منهای ساعت هایی که با نعمتی ها می خندیدیم، هیچ پناهگاه خارجی دیگری غیر از کتابخانه ی هلال احمر نداشتم. تنهایی من اینجوری پر می شد. لای گرد و خاک کتاب ها.
کتابخانه هلال احمر جای وحشتناکی بود. به خصوص تابستان ها که تبدیل به جهنمی از بچه می شد. کتابخانه یک سالن گل و گشاد بود که مقدار زیادی کتاب درش انبار کرده بوند. نه برگه دانی داشت نه سیستم عضویت درست و درمانی. کتابدارش هم یک زن شیرده بود که هیچ کتابی نمی خواند مگر راهنمای بافتنی و من آخرش هم نفهمیدم توی گرمای چهل درجه ی بندرلنگه بافتنی به چه کارش می آمد. من می رفتم یک گوشه دنج، لای قفسه کتاب ها روی زمین می نشستم و غرق می شدم. غرق موج ها بین کوبش موج ها و وقتی بعد از پنج سال برگشتیم بندرعباس، و کشف کردم توی کتابخانه شهدا نمی شود وارد هزارتوی قفسه ها شد، ( که یعنی مثلا اینجا حساب کتاب داشت ارواح شکمش!) تازه فهمیدم فرق دریا و استخر چیه و فرق شوری موج و آب کلر دار.
بندرلنگه را دوست دارم. چون به اندازه ای تنگ و سرراست بود که نمی شد درش عاشق شد و من ترجیح می دادم به جای بوی فرندهای جلوی مدرسه عاشق اتاقم بشوم که شدم. توی همین اتاق اولین بار موزیکی به انتخاب خودم شنیدم و اولین شاعر به انتخاب خودم را فهمیدم.
غروب ها که از کتابخانه بر می گشتم خفاش ها را می پاییدم که ضربدری پایین و بالا می رفتند و خدا می داند که چقدر دلم می خواست بدانم چطوری به هیچ چیز کوبیده نمی شوند و هزارتا سوال دیگه هم توی کلم بود و هیچ کسی براش مهم نبود. غرض مظلوم نمایی و این حرف ها نیست فقط واقعا هیچ کسی براش مهم نبود. برای همه فقط این مهم شده بود که وقتی به مدرسه ی احمقانه ی من سر می زنند قضاوت معلم های احمقم قطعا مثبت باشد. مثه همه ی بچه های پرافتخاری که دور و برم بودند. مامان که از جلسه انجمن مدرسه بر می گشت با حالت تهوع می رفتم و دو ساعت توی دستشویی می نشستم تا آمپر مامان برگردد سرجاش و مگه بر می گشت؟ آخرش هم با زانو درد از توالت میامدم بیرون و تازه باید یک سخنرانی همراه با اشک و مف و ناله و نفرین و تهدید و قول و قسم را تحمل می کردم.
تازه گاهی هم از آشنایان برای تطمیع و تشویقم استفاده می شد. از مادران مفتخر به داشتن فرزندان صالح دعوت می شد هر سه چهار ماه یکبار یک کلاس آموزشی در محاسن درسخوان بودن بچه هایشان برایم ترتیب بدهند و نمی دانید چقدر جلسه های پر محبتی بود. چه صفایی درش حاکم بود و چه بذل و بخشش هایی که در حقم نشد و من که اصلا دلم نمی خواست بمیرم.
همه ی معلم ها به کنار از همه بهتر زنیکه ی شیمی بود که رسما و پیش همه مامان را برای داشتن من تحقیر می کرد فقط چون نمراتم پایین تر از معدل نمرات دانش آموزان دیگرش بود و من حتی به خاطر قضاوت زنیکه نبود که تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم بلکه به این خاطر بود که مامان حاضر شده بود آن زنیکه ی احمق را باور کند اما من را نه.
و این یه مبارزه شده بود برام. یا باید درس می خواندم و یک دانش آموز متنبه می شدم مثه چموشی که رام شده باشد و چه چیزی محقرتر از یک چموش رام شده است، یا باید همچنان یک توسری خور بدبخت باقی می ماندم که ماه به ماه منتظر نامه اعمالش باشد.
چرا اینها را گفتم؟ چون در بندرلنگه بود که برای اولین بار با مفهوم انتخاب راه سوم آشنا شدم. یعنی که زد به کلم و خیلی هم بد زد به کلم. پاهام را می گذاشتم توی تاقچه و کتاب می خواندم. جرات نداشتند ازم چیزی بپرسند چون نظرهای به شدت مسخره و بی پایه و اساسم را می کوبیدم توی صورت شان. مثه بازی می ماند. احساس نشاط بود و خلاقیت. قاعده ش را یاد گرفته بودم. توهین ممنوع بود. اینجوری هرجور دری وری را می توانستی توجیه کنی. بهترینش این بود که علم را مسخره کنی. تحقیرش کنی. با لودگی قوانینش را خوار کنی ولی نه مستقیم. باید سوال می پرسیدی. سوالات مستهجنی درباره ی قواعد شیمی یا زیست شناسی، فیزیک یا ریاضیات. معلم ها ناک اوت می شدند. واضح بود که چه غرضی پشت این سوالات بود ولی امکان اثباتش براشان ممکن نبود.
ازم متنفر شدند و این نشان می داد که جای قوی و ضعیف عوض شده.
الان فقط از شجاعت خودم متعجبم. آنجا من یک بچه ی مطلقا تنها بودم. فقط خودم از خودم حمایت کردم و این از من برآمده. این متعجبم می کند...

No comments: