Friday, October 22, 2010

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل


توی پارک می دوم و سعی می کنم نفس های عمیق بکشم. که مثلا از هوای آزاد لذت برده باشم. لذت می برم؟
از ایده ی پارک بانوان هم متنفرم و هم ممنون. بلندی دیوارهاش هم مایوسم می کند و هم خوشحال. از لباس هایی که با خودم می برم هم چندشم می شود وهم لذت شان را حس می کنم.
خانمی که پا به پام می دوید ریز خندید و ازم پرسید به نظرم توی ساختمان های کناری، کسی ما را دید نمی زند؟
بهش گفتم با این قضیه مشکل دارد؟ باز هم ریز خندید و در حالی که نفس نفس می زد گفت : اداری اند. گمان نکنم کسی تا این ساعت توی این ساختمان ها بماند. دوستش در حالی که تقریبا داشت جیغ می کشید اعلام کرد "خدا نکنه با این هیکل ضایم"
برای همین وقتی می دوم تمام سعی ام این است که دیوارها را فراموش کنم. که به مغزم اجازه ندهم به خاطرم بیاورد بیرون این دیوارها من یک زن ام. سبک می دوم. روی پنجه. پاهام را با قدرت از روی زمین بلند می کنم و سرشان می دهم به جلو. با بینی نفس می کشم و تمام وقت مواظبم دهانم باز نشود.
لحظه هایی که به خاطر نفس ام باید گام هام را آهسته بچینم، احساس یاس می کنم. ناگهان تصویر نگهبان ساختمان پیش چشمم ظاهر می شود. می دانم کدام پنجره را برای دید زدن انتخاب می کند. این یکی موقعیت سوق الجیشی فوق العاده ای دارد و بر خلاف پنجره های دیگر، چراغش همیشه خاموش است. مطمئنم می ایستد توی قاب پنجره ی خاموش، با یک دوربین چشمی، تک تک گام هام را نشانه می گیرد. شبیه فیلم پنجره ی عقبی. توی سایه لم می دهد و در حالی که مرا می پاید از این لذت می برد که هرگز دیده نخواهد شد.
باید بدوم. زیگزاگی، غیرقابل پیش بینی، تیز، سبک، با دهانی بسته و نفس هایی با بینی. باید بدوم تا فراموش کنم اصلا پارکی هست و دیواری هست و ساختمان بلندی. باید فراموش کنم چرا آنجام و چطور.
باد توی موهام جولان می دهد. من هم توی موهاش فرو می روم. گردنم را لمس می کند، من هم روی گردنش سر می خورم. زوزه می کشد، من هم نفس نفس می زنم. زانوهام سر می شود ولی نمی ایستم.
البته که دیوارها مانعی میان من و شهرم شده اند.
ولی هرگز مانعی برای رقص باد و هیزی دوربین های چشمی نخواهند بود.
با خودم زمزمه می کنم :

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

No comments: