Sunday, October 24, 2010

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

توی قاب قهوه ای سوخته هستی. پس زمینه ی سبزی از درخت انجیر خانه تان، و تو که رو به بالا نگاه می کنی و می خندی. تکپوش سفیدی پوشیده ای و چشم هات را جوری ریز کرده ای که آدم تیزی آفتاب را درشان حس می کند. یکی از برگ های بزرگ انجیر با بی خیالی خودش را از بالای کادر سر داده درون عکس. روشنی،گستاخی، شادی و شیطنت...
اولین خاطره ی من از خانه تان همین درخت است. به محض ورودمان مامانت یک دانه از آن چاقالوهاش را چید و داد دستم. شهدش به دلم نشست. منی که انجیر دوست نداشته ام هیچ وقت، این یکی گرفتارم کرد. برای همین این عکس را دوست دارم. چون جزییاتش را می شناسم. تو را، درخت انجیر را، خندیدنت را...
حالا ولی همش به قابی با پس زمینه ی تالاب حورالعظیم فکر می کنم. تو را که لابد لباس آستین بلندی پوشیده ای و نمی خندی، اخم کرده ای، رو به آفتاب و به دوربین خیالی. پشت سرت آب گل آلودی جاری است و در کناره اش گیاهان خودرویی که به همراه باد، خجل و رنگ پریده، ساکن شده اند.
می خواهم تصورت کنم ولی کار ساده ای نیست. یاد نگرفته ام وقتی چیزی-کسی را مجسم می کنم، بازسازی می کنم یا حالا هرچی، مکان و مجموعه ی شکل دهنده ی آن را تجزیه کنم. به خصوص اگر قضیه، تصور کردن تو باشد.
در مورد تصور تو همه چیز باید دقیق باشد. با جزییات. باید شکل یقه لباست، زمانی که عقربه ی ساعتت نشان می دهد و حتی لیوانی که درش چایی می خوری را بشناسم. نمی توانم جور دیگری تصورت کنم.
آنجا چطوری است؟ منطقه ی مرزی چه شکلی است؟ کسی درش ساکن هست؟ یا آن اتاق خالی مهمانسرا مثلا. کتاب هایی که برده ای را کجا می گذاری؟ پیراهنت را کجا آویزان می کنی؟ ملافه هاش چه رنگی است؟ اصلا هیچ صندلی یا مبل راحتی دارد؟
کلافه شده ام. چجور چیزی را که نمی شناسم بسازم؟
دلتنگ می شوم. حسودی می کنم.
همیشه روبرو شدن با چیزی که ازش ذهنیتی ندارم آزار دهنده بوده برام. مثل جدول سودوکو. می دانی وقتی گیر می افتم چطور ترش می کنم.
به قاب قهوه ای سوخته نگاه می کنم.
روشنی، گستاخی، شادی و شیطنت...
قاب خیالی ت ولی چنان در هجوم هزاران تصویر پوشیده شده که خالی به نظرم می رسد.

No comments: