Monday, April 25, 2011

گاهی چیزی هست که بیشتر از خودش است...

از دوختن ملافه به پتو خوشم میاید. واقعا دوست دارم ملافه‌ها را چند وقت یکبار از پتوها جدا کنم، بیندازمشان توی ماشین لباس‌شویی و بهشان نرم کننده و خوشبوکننده لباس بزنم.
همیشه بعدش می‌روم بند رخت‌ها را با یک دستمال نم‌دار تمییز می‌کنم، سراسر حیاط را با ملافه‌های سفید و گل‌های آبی ریزشان، می‌پوشانم. کمی می‌ایستم زیر شاخه‌های درخت گل‌ابریشمم و اگر شانس بیاورم و نسیمی باشد، رقص ملافه‌ها و برگ‌های ریز و بی‌شمار درختم را تماشا می‌کنم. ملافه‌ها که خشک بشود، عیشم کوک است اگر بتوانم تا قبل از ظهر ملافه را کف پذیرایی پهن کنم، جوری که نور آفتاب از لای پرده‌ روی سطح ملافه پخش شود. نور آن وقت روز را روی ملافه‌های سفید می‌پرستم.
بعدش منم و نخ و سوزن و موسیقی.
از خوابیدن زیر پتویی که ملافه‌اش بوی آفتاب و خوشبوکننده می‌دهد لذت می‌برم. از حرکت دادن پاهام زیر سطح نخی پارچه. از گرمای مطبوعی که پتوی ملافه‌دار به پوستم منتقل می‌کند، به خصوص که تازه شسته شده باشد.
امروز مامان را مجبور کردم برای پتوها ملافه‌های نو بخرد. تا لحظه‌ای که می‌رفت تاکیدم این بود که نخی باشد. مامان دم آخری کفری شد. با غضبی زنانه، که از غرور خانه‌داریش نشات می‌گرفت بهم تاخت : ببین کی به کی داره یاد میده!
ملافه‌های نو گل‌بهی هستند. با گل‌های درشت. نخی است.
فقط یکی‌شان را فرصت شد به یکی از پتوها بدوزم. کوک‌های ریز زده‌ام که اگر ناخن کسی بهشان گرفت در نورد. کوک‌های ریز را دوست دارم.
مگر می‌شود یادم برود که دوختن ملافه به پتو را، در ضمن، برای این دوست دارم که تو، روز اولی که آمدی، خیلی طبیعی کنارم نشستی، سوزنی برداشتی و کوک‌های ریزت را به پتویم تنیدی؟
مگر می‌شود یادم برود که چه لذتی بردم از همراهی بدون ادای تو در یکی از معدود کارهایی که من واقعا دوستش دارم؟
حالم را بهتر کرد این ملافه‌های نو...

No comments: