قاعدتا باید اینطوری میشد. یعنی بیبی گلنسا باید میمرد. بیبی گلنسا بیبی مامانم بود. خیلی فرتوت شده بود. آنقدری که وقتی نگاهش میکردم از دیدنش عصبانی میشدم. آنطوری زنده ماندنش، بیاحترامی به خاطراتی بود که همهمان ازش داشتیم. چشمهاش با آب سیاه پر شده بود. هیچچیزی نمیدید. افتادگی رحمش، تبدیل به فاجعه شده بود. رحم کاملا بیرون بود. به خاطر کهولت سن، عمل کردنش را غیرممکن تشخیص دادند. به شدت لاغر شده بود. پوستی بود به استخوان. دندان مصنوعیش بلا استفاده گوشهای خاک میخورد. معدهاش غیر سوپ تحمل هیچ چیز دیگری را نداشت. اتاقش را با هر فوت و فنی هم که تمیز میکردند، همیشه بوی ادرار میداد. کنترلی نداشت.. تمام وقت خواب بود و خواب نبود. حساب روز و شب از دستش در رفته بود. چند ماه آخری که زنده بود، یعنی آنجوری زنده بود، با آن وضعیت، حساب زمان هم از دستش در رفته بود. با مردهها حرف میزد. با آدمهایی از گذشته. با سایهها. مدام با آنها بود. باهاشان حرف میزد، باهاشان میخندید، باهاشان گریه میکرد، شروند میزد. برای پسر مردهاش میخواند. با سوز میخواند. مامان هر روز میرفت دیدنش. حمامش میداد، موهاش را شانه میزد، میبافت، حنا میگذاشت کف دستش، لباسش را عوض میکرد، مهربانی میکرد بهش. ولی بیبی نمیفهمید. نمیشناختش. با آدمهای دیگری بود. با مادر جوانمرگ شدهاش حرف میزد. با مردی که عاشقش بود و هرگز آنجوری که توی قصههاش اتفاق می افتاد، به وصالش نرسید. ما را نمیدید. گاهی، لحظات کوتاهی اتفاق میافتاد که به هوش میآمد. میگفت خواب فلانی را دیده، ولی ما میدانستیم که خواب ندیده. بیدار بود. میفهمیدیم که بیبی، جایی میان ما و آنها ایستاده. بین زندگی و مرگ.
من دیگر نمیتوانستم دوستش داشته باشم. فقط برایش احساس ترحم می کردم. مامان اصرار میکرد بروم دیدنش، ببوسمش، بهش ادای دین کنم. من نمیرفتم. نمیتوانستم. ازش میترسیدم. از آنچه که به آن تبدیل شده بود وحشت داشتم. انسان نبود، فقط سایهای از زندگی بود. نشانهای از چیزی که تمام شده. از تماشایش در آن وضعیت، متنفر بودم. گاهی خیال میکردم نکند همان جوری که دارم نوازشش میکنم بمیرد. گرچه دست آخر همینطور هم شد.
چیزی که همیشه بعد بیبی آزارم داد این بود که هرگز نتوانستم بفهمم بیبی واقعا کی مرد. برای همین هم نشد گریه کنم برایش. مثل گریهای که باید برای مادری مرده کرد...
دلم میسوزد...
من دیگر نمیتوانستم دوستش داشته باشم. فقط برایش احساس ترحم می کردم. مامان اصرار میکرد بروم دیدنش، ببوسمش، بهش ادای دین کنم. من نمیرفتم. نمیتوانستم. ازش میترسیدم. از آنچه که به آن تبدیل شده بود وحشت داشتم. انسان نبود، فقط سایهای از زندگی بود. نشانهای از چیزی که تمام شده. از تماشایش در آن وضعیت، متنفر بودم. گاهی خیال میکردم نکند همان جوری که دارم نوازشش میکنم بمیرد. گرچه دست آخر همینطور هم شد.
چیزی که همیشه بعد بیبی آزارم داد این بود که هرگز نتوانستم بفهمم بیبی واقعا کی مرد. برای همین هم نشد گریه کنم برایش. مثل گریهای که باید برای مادری مرده کرد...
دلم میسوزد...
No comments:
Post a Comment