دلم میخواهد دست بدهد، توی صورت چند نفر زل بزنم و آنچه را که لایقش هستند، بگویم بهشان. بدم میآید از این همه ادب و اخلاقی که به خرج میدهم در برابر آدمهای بیشرم و بیشعور. از این صبر و متانتی که در برابرشان دارم. در برابر آدمهایی که ذرهای لیاقت این را ندارند که بخواهی مراعاتشان را بکنی.
اولا دلم میخواهد بروم هرچه نه بدترش را بکوبم توی صورت آن رانندهی تاکسی که چند روز پیش اشکم را در آورد با وقاحتش، با خودخواهیش، با زروگویی بیحد و اندازهاش، که چون ماشین خودش است این حق را دارد که مسافرش را تحقیر کند، بروم داد بزنم توی صورتش بهش بگویم چقد آدم کثیفی است، چقد تا آن اندازهای که میتوانسته انسان کثیف و آشغالی است، یا دلم میخواهد بروم به میم بگویم که چقدر آدم نفهمی است. چقدر نمیفهمد حریم آدمها را، چقدر بیادب و وقیحانه است خواستههاش، توقعاتش، حضورش حتی، یا مثلا بروم به الف بگویم که چقدر زننده است رفتارش وقتی سرگرم مسخره کردن مردم است، دست اندختنشان، تحقیر کردن کسی، که این نشان دهندهی جالب بودن آدم نیست، نشان دهندهی این است که چقدر آدم عوضی است. دلم میخواهد بروم پیش معلم فیزیک دبیرستانم و بهش بگویم که یک معلم کودن است، خیلی کودنتر از آنچه روزمهی کاریش نشان میدهد، خیلی کودنتر از آنچیزی است که لیاقت داشته باشد سرنوشت یک نوجوان را به دستش بدهند، که حتی لیاقت این را ندارد که علف هرز پرورش بدهد چه برسد به کلاس کلاس آدمیزاد، دلم میخواهد برم داد بزنم توی صورت این رانندههایی که سر پیچها پارک میکنند، از سمت راست سبقت میگیرند، از توی خیابانهای بیست متری با سرعت بالای هشتاد تا رد میشوند، از خیابانهای یکطرفه هر جوری که دلشان بخواهد عبور میکنند. دلم میخواهد به تک تکشان بگویم با این میزان از خودخواهی و منفعتطلبی شخصیشان، لیاقت ِ داشتن یک مملکت خوب را ندارند. که این مملکت ِ هر کی هر کی از سرشان هم زیاد است...
مستاصل شدهام از دست آدمهایی که باهاشان زندگی میکنم. خسته شدهام بسکه در برابر گستاخی و بیاحترامی غیرمستقیم ادب را رعایت کردهام. بسکه هی به خودم نهیب زدهام که اگه آن راننده تاکسی اینطور رفتار میکند دلیلش خستگی از فشاری است که تحمل میکند در روز، اگه میم اینقد نفهم است دلیلش این است که هرگز کسی بهش یاد نداده حریم خصوصی یک آدم چقدر حرمت دارد، که اگر این رانندهها اینقدر خودخواهند لابد به خاطر این است که اساسا کسی که نان شبش در گرو چک و سفته و قرض و قوله است دغدغهی رعایت حقوق دیگران را در ته لیست اولویتهاش دارد و اینها، که اگر معلم فیزیک دبیرستانم کودن بود، که اگر یک فاجعه بود حتی، تقصیر خوشد نیست، تقصیر سیستمی است که معلمهای کودن براش باارزشتر از معلمهای باهوش هستند.
(گرچه دربارهی الف هیچ بهانهای وجود ندارد غیر همان عوضی بودنش)
ولی گاهی خسته میشوم جدا. برام مهم نیست که چرا این آدمها رفتارهایی تا این اندازه وقیحانه دارند. گاهی نمیتوانم هیچ جوره این را برای خودم حل کنم. نمیتوانم ببخشمشان. یا اینکه از ادبی که در برابرشان به خرج میدهم عصبانی نباشم. گاهی مستاصل میشوم. به خودم برای متانت ِ غیرقابل دفاعم بد و بیراه میگویم.دردم آمده. بس است تو را به خدا. دلم میخواهد بروم توی یکی غاری چیزی کپهم را بگذارم سیصد سال بعد بیدار شوم ریخت هیچ کدامشان را نتوانم ببینم دیگه..
اولا دلم میخواهد بروم هرچه نه بدترش را بکوبم توی صورت آن رانندهی تاکسی که چند روز پیش اشکم را در آورد با وقاحتش، با خودخواهیش، با زروگویی بیحد و اندازهاش، که چون ماشین خودش است این حق را دارد که مسافرش را تحقیر کند، بروم داد بزنم توی صورتش بهش بگویم چقد آدم کثیفی است، چقد تا آن اندازهای که میتوانسته انسان کثیف و آشغالی است، یا دلم میخواهد بروم به میم بگویم که چقدر آدم نفهمی است. چقدر نمیفهمد حریم آدمها را، چقدر بیادب و وقیحانه است خواستههاش، توقعاتش، حضورش حتی، یا مثلا بروم به الف بگویم که چقدر زننده است رفتارش وقتی سرگرم مسخره کردن مردم است، دست اندختنشان، تحقیر کردن کسی، که این نشان دهندهی جالب بودن آدم نیست، نشان دهندهی این است که چقدر آدم عوضی است. دلم میخواهد بروم پیش معلم فیزیک دبیرستانم و بهش بگویم که یک معلم کودن است، خیلی کودنتر از آنچه روزمهی کاریش نشان میدهد، خیلی کودنتر از آنچیزی است که لیاقت داشته باشد سرنوشت یک نوجوان را به دستش بدهند، که حتی لیاقت این را ندارد که علف هرز پرورش بدهد چه برسد به کلاس کلاس آدمیزاد، دلم میخواهد برم داد بزنم توی صورت این رانندههایی که سر پیچها پارک میکنند، از سمت راست سبقت میگیرند، از توی خیابانهای بیست متری با سرعت بالای هشتاد تا رد میشوند، از خیابانهای یکطرفه هر جوری که دلشان بخواهد عبور میکنند. دلم میخواهد به تک تکشان بگویم با این میزان از خودخواهی و منفعتطلبی شخصیشان، لیاقت ِ داشتن یک مملکت خوب را ندارند. که این مملکت ِ هر کی هر کی از سرشان هم زیاد است...
مستاصل شدهام از دست آدمهایی که باهاشان زندگی میکنم. خسته شدهام بسکه در برابر گستاخی و بیاحترامی غیرمستقیم ادب را رعایت کردهام. بسکه هی به خودم نهیب زدهام که اگه آن راننده تاکسی اینطور رفتار میکند دلیلش خستگی از فشاری است که تحمل میکند در روز، اگه میم اینقد نفهم است دلیلش این است که هرگز کسی بهش یاد نداده حریم خصوصی یک آدم چقدر حرمت دارد، که اگر این رانندهها اینقدر خودخواهند لابد به خاطر این است که اساسا کسی که نان شبش در گرو چک و سفته و قرض و قوله است دغدغهی رعایت حقوق دیگران را در ته لیست اولویتهاش دارد و اینها، که اگر معلم فیزیک دبیرستانم کودن بود، که اگر یک فاجعه بود حتی، تقصیر خوشد نیست، تقصیر سیستمی است که معلمهای کودن براش باارزشتر از معلمهای باهوش هستند.
(گرچه دربارهی الف هیچ بهانهای وجود ندارد غیر همان عوضی بودنش)
ولی گاهی خسته میشوم جدا. برام مهم نیست که چرا این آدمها رفتارهایی تا این اندازه وقیحانه دارند. گاهی نمیتوانم هیچ جوره این را برای خودم حل کنم. نمیتوانم ببخشمشان. یا اینکه از ادبی که در برابرشان به خرج میدهم عصبانی نباشم. گاهی مستاصل میشوم. به خودم برای متانت ِ غیرقابل دفاعم بد و بیراه میگویم.دردم آمده. بس است تو را به خدا. دلم میخواهد بروم توی یکی غاری چیزی کپهم را بگذارم سیصد سال بعد بیدار شوم ریخت هیچ کدامشان را نتوانم ببینم دیگه..
No comments:
Post a Comment