آشفروشی چهارراه سازمان برام، آشفروشی خاصی است. جایی بزرگتر از یک آشفروشی توی قلبم دارد. روزهای مدرسه، حتی در گرمترینهاش، (منهای وقتهایی که خود آشفروشی تعطیل بود)، با بچهها، نوجوانیمان را آنجا سپری میکردیم. جاهای دیگری هم بود که خاطرشان را میخواستیم. ولی آشفروشی چهارراه سازمان، با آن بوی سبزی پختهای که میداد و با میزهای جلوی مغازه، کاملترین پاتوقمان بود.
چند روز پیش که با بهزاد خیابان سازمان را پایین میآمدیم، ازم خواست بنشینیم کمی آش بخوریم.خوشحال شدم بابت خلبازی ِ پیشنهادیش. سفارش یک کاسه کوچک دادیم برای خودمان، و یک کاسه بزرگتر برای ماماناینا.
ساعت پنج و نیم بعد از ظهر، زیر سوز آفتاب نشستیم به آش ِ داغ خوردن، روی صندلیهای جلوی مغازه، . مثل خاطرات من. بعدتر صاحبمغازه آمد بیرون و کمی با بهزاد دربارهی تازه داماد بودن شوخی کرد. گیج شده بودیم که از کجا فهمیده. ولی اهمیتی نداشت. خندیدیم بابت شوخیهاش. بعد هم بابت شعری که در مدح آش و شیراز، روی ظرفهای یکبار مصرف ِ مغازه چاپ کرده بود.
داشتیم میخندیدیم. بهزاد لای خندهها گفت: برای همین چیزهاست که نمیتواند به فکر زندگی در یک کشور دیگه باشد. یاد دوسال پیش خودم افتادم که در اوج ناامیدی تصمیم گرفتم بمانم. فقط چون نمیتوانستم فکرش را بکنم چطور میتوانم شبیه یک غیر ایرانی شاد باشم، یا چطور مثل یک غیرایرانی غمگین شوم...
در هر حال غصهدار هم شدم، که چرا پیشفرض همهی ماها رفتن شده، و حالا برای ماندن است که باید دلیل داشته باشیم.
آشفروشی چهارراه سازمان تداعی همهی اینها بود.
چند روز پیش که با بهزاد خیابان سازمان را پایین میآمدیم، ازم خواست بنشینیم کمی آش بخوریم.خوشحال شدم بابت خلبازی ِ پیشنهادیش. سفارش یک کاسه کوچک دادیم برای خودمان، و یک کاسه بزرگتر برای ماماناینا.
ساعت پنج و نیم بعد از ظهر، زیر سوز آفتاب نشستیم به آش ِ داغ خوردن، روی صندلیهای جلوی مغازه، . مثل خاطرات من. بعدتر صاحبمغازه آمد بیرون و کمی با بهزاد دربارهی تازه داماد بودن شوخی کرد. گیج شده بودیم که از کجا فهمیده. ولی اهمیتی نداشت. خندیدیم بابت شوخیهاش. بعد هم بابت شعری که در مدح آش و شیراز، روی ظرفهای یکبار مصرف ِ مغازه چاپ کرده بود.
داشتیم میخندیدیم. بهزاد لای خندهها گفت: برای همین چیزهاست که نمیتواند به فکر زندگی در یک کشور دیگه باشد. یاد دوسال پیش خودم افتادم که در اوج ناامیدی تصمیم گرفتم بمانم. فقط چون نمیتوانستم فکرش را بکنم چطور میتوانم شبیه یک غیر ایرانی شاد باشم، یا چطور مثل یک غیرایرانی غمگین شوم...
در هر حال غصهدار هم شدم، که چرا پیشفرض همهی ماها رفتن شده، و حالا برای ماندن است که باید دلیل داشته باشیم.
آشفروشی چهارراه سازمان تداعی همهی اینها بود.
No comments:
Post a Comment