Saturday, June 18, 2011

خسته‌ام. شاید این منصفانه نباشد. ولی خسته‌ شده‌ام. همه چیز این خانه برام عوض شده. با اینکه در واقعیت هیچ کدام از مناسبات اینجا عوض نشده، نه آدم‌هاش، نه قوانینش و نه آنچه درش روی می‌دهد. شاید هم مشکل همین باشد. بیست و چهار سال توی این خانواده بوده‌ام. همه چیزش را از حفظم. تمام سوراخ سمبه‌هاش را می‌شناسم. از همه‌ی قوانینش خبر دارم. خیلی‌هاش را باور دارم حتی. ولی دیگه نمی‌خواهمش. لااقل اینجوری نه.  نمی‌خواهم کنترلی روی محیطی که درش زندگی می‌کنم نداشته باشم. یا اگر دارم آنقدری نباشد که بتواند آرامم کند.
دیگه نمی‌توانم مدام هی هر روز مکالماتی را بشنوم که بیست و چهار سال شنیده‌ام. هر روز توقعاتی را اجابت کنم که بیست و چهار سال ازم داشته‌اند. نمی‌توانم بیشتر از این کارهای حفظی بکنم. که هر روز سر یک ساعتی در بزنند و من بدانم پشت در کیه. دیگه تحمل این را ندارم که نتوانم پنجره‌ی اتاقم را باز کنم چون توری سیمی‌ش تکیده شده و امکان دارد جک و جانور وارد اتاقم شود. دیگه تحمل ندارم ببینم چیزهایی که از وقوعشان در خانه عصبانی می‌شوم، خیلی راحت پیش چشمم اتفاق می‌افتد. دوست ندارم نتوانم به بقیه بفهمانم از دیدن خرت و پرت روی جاکفشی عصبانی می‌شوم. که وقتی دایی‌هام در را باز می‌گذارند به امان خدا و توی چهارچوب می‌ایستند به حرف زدن، که وقتی با کفش می‌آیند توی حال، اینها من را ناراحت می‌کند. که از تماشای سریال موقع ناهار خوردن متنفرم. که دوست ندارم لباس‌های شسته را آن مدلی که توی قانون خانواده‌ی ما وجود دارد روی بند رخت پهن کنم. که دلم می‌خواهد وقتی توی اتاقم هستم کسی دم به دقیقه صدایم نزند... مسلما چیزهای دیگه‌ای هم هست البته.
 شاید واقعا انصاف نباشد. ولی نمی‌توانم کاری بکنم. هر چه به شروع زندگی‌م با بهزاد نزدیک‌‌تر می‌شوم، حساس‌تر می‌شوم. زودتر می‌رنجم. بیشتر می‌رنجانم. می‌دانم این  زشت است برای من. اما حس می‌کنم این بیشتر خاصیت طبیعت است تا بی‌انصافی من.  دلم می‌خواهد زودتر بروم و قوانین خودم را وضع کنم. راه خودم را بروم. نقش خودم را بازی کنم.
اتاقم، اتاقی که همیشه براش آواز می‌خواندم: " ای کاش آدمی، اتاقش را، همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد، هر کجا که خواست" حالا برام تبدیل به زندان شده. دیگه تحملش را ندارم. احتیاج دارم که حریم خصوصی بزرگتری داشته باشم.

No comments: