Saturday, July 9, 2011

درد دارد که کسی را اینطوری از دست داده باشی و قانون ساکت باشد...

من از آن آدم‌های خشن طرفدار مجازات اعدام هستم. این را زودتر بگویم که ریا نشود!
حقیقتش به نظرم جامعه‌ی ما ظرفیت ناگهانی حذف یا اصلاح بعضی از قوانین کیفری را ندارد. لااقل مطمئنم در کوتاه مدت ندارد. کار من هم نیست که بنشینم تز بدهم چکار باید بکنیم که به آن قله‌ی پر افتخار حذف قانون مجازات اعدام برسیم و یا از این جور چیزها...
من فقط می‌گویم این اشتباه است که همه را به یک چوب برانیم یا همه را به یک چوب نرانیم!
(به عنوان مثال من طرفدار مجازات اعدام هستم منتهی صدالبته نه برای کسانی که در کودکی مرتکب قتل شده‌اند، و یا اینکه مخالفم با قانونی که به ولی دم اجازه‌ی قصاص و یا تبرئه می‌دهد) اما به طور کلی من با مجازات اعدام برای کشوری که ظرفیت بالقوه‌ی سرشاری برای جنایت‌های دسته‌جمعی دارد حتی، موافقم.
دیروز توی تاکسی مادری داشت نقل حکم پسرش ناله می‌کرد. به صرف مادر بودن حق داشت البته و این خیلی سنگندلی عظیمی خواهد بود اگر آدم این را کتمان کند. ازش بابت ماجرا پرس و جو کردم و معلومم شد که پسرش مست بوده و با تعدادی از هم‌پیاله‌هاش داشته جولان میداده توی خیابان‌های محله‌شان، و بعد با شیشه زده سینه‌ی مقتول را شکافته. تصور کنید با شیشه و اینکه مقتول جوان بیست و هفت ساله‌ای بوده که یک دختر سه ساله داشته که شاهد ماجرا بوده یعنی درست پیش چشمان یک دختربچه‌ی سه ساله خون فواره زده و ریخته کف آسفالت و اینکه پدر مقتول پاش را توی یک کفش کرده که قاتل را اعدام کند، من برام درد داشت به یک مادر نظرم را بگویم ولی نظرم را اینجا که می‌توانم بگویم، موضوع ابدا درباره انتقام نیست. و حتی موضوع بر سر این نیست که باید حکومت چه میکرده یا چه نمی‌کرده که اصلا این آدم نرود سمت شیشه به دست گرفتن و توی خیابان عربده کشیدن. الان این اتفاق رخ داده و هیچ توجیهی هم نمی‌تواند آن خانواده را از داغدار شدن مصون کند.
موضوع درباره‌ی این است که ما لااقل در کوتاه مدت ضمانت دیگری سراغ نداریم برای اجرای عدالت. و خودم هم می‌دانم که حالا مگه با این میزان اعدام‌ها چیزی عوض شده یا آمار پایین آمده؟ نه، پایین نیامده هیچ، بیشتر هم شده. قبول. ولی چه باید کرد؟
تو را به خدا اینقدر ابرو بالا ندهید و ژست‌های سازمان مللی نگیرید. یارو ثابت کرده این قابلیت را دارد که بریزد توی خانه مردم، در عین خونسردی زنان یک مهمانی را به فجیع‌ترین شیوه‌ای آزار بدهد، هتک حرمت کند و ککش هم نگزد. که توانسته چون عشقش کشیده سیاه مست کند و خودش را سلطان جنگل بداند و روبروی یک طفل سه‌ساله دقیقا یک طفل، سینه‌ی یک پدر جوان را بدرد، که چون لر است و تفنگش، گلوله بکارد توی سینه‌ی بابای فردوس و بعد هم بیست و شش سال خوش و خرم به این دلیل که ولی ‌دم، مادربزرگش بوده برای خودش بچرد و حتی پشیمان هم نباشد، اندوهگین هم نباشد، شرمنده هم نباشد لااقل.
یا اینکه چون دختری را می‌خواسته‌ برای خودش، بزند دخترک را توی روز روشن جلوی چشم کلی آدم قیمه قیمه کند که لابد دست هیچ نر دیگری غیر عزرائیل نیفتاده باشد..
من مخالف این نیستم که شانس دوباره‌ای برای زندگی به این آدم‌ها داده شود، چون فکر نمی‌کنم از صدای شکسته‌ شدن گردن یک انسان یا لرزش پاهاش در هوا لذت ببرم. ولی مخالف این هستم که این شانس دوباره را حق مسلم این آدم‌ها بدانیم.
قطعا این حق مسلم وجود دارد ولی این حق از آن کسی بوده که ناغافل کشته شده. غافلگیر شده، آرزوها و توانایی‌ها و عشقش به حیات، به خاطر هوس، طمع و یا خشم دیگری، وارد نیستی شده. و این حق مسلم از آن خانواده‌ای بوده که با شنیدن خبری اینچنین هولناک از درون متلاشی می‌شود. و من سوالم از فرشاد اینه که تا بحال عضوی از یک خانواده‌ی مصیبت‌دیده بوده؟ خانواده‌ای که به ناحق درگیر چیزی اینهمه پیچیده و دهشتناک شده باشد؟

No comments: