آمده ام یزد پیش فاطمه درس بخوانم. احتیاج به یه خلوت داشتم و این مغایرتی با حضور فاطی نداشته هیچ وقت. من و فاطی گاهی کفر هم را در میاوریم ولی روی اعصاب هم نیستیم. خوبیم با هم. خانه ی فاطی یه زیرزمین نسبتا دل باز است با دو اتاق گل و گشاد و راحت. همان روز اول افتادم به جان اتاق دومی و حسابی تر و تمیزش کردم. وسایلم را چیدم و در کل اتاق خوبی از آب در آمده.
خیلی احساس راحتی و نشاط داشتم چند روز اول. خوب درس می خواندم و کارها هم خوب پیش میرفت.
منتهی هر جایی که مامان باشد دست آخر همین طوری میشود. قرار بود مامان برگردد بندر که بر نگشت. برای خاطر ما مانده. کارهامان را انجام میدهد که مثلا بتوانیم با خیال آسوده درس بخوانیم. ولی نتیجه معکوس شده. همیشه هر جا مامان هست مهمان زیاد میشود. این خاصیت منش مامان است. ذاتا پذیرنده است. کسی هم البته برای خوشگذرانی نیامده اینجا. بحث مهمانی و اینها هم نیست. کارهای عقب مانده، درمان، جلسات آموزشی ، آدم ها به این دلایل اینجا جمع شده اند. ولی آخرش توفیری در سرنوشت من که ندارد.
درس خواندن من جور خاصی است. مرده شور م ببرد. موقع درس خواندن باید حتما سکوت برقرار باشد. در این مواقع تقریبا سخنرانی می کنم. باید مطمئن باشم کسی دور و برم نیست که صدام را بشنود. تکرار جملاتم را بشنود، توضیح دادن خودم به خودم را بشنود، اینجوری ام. اصلا برای همین فرار کردم آمدم یزد. حالا مامان اینجا را هم با روی گشاده اش تبدیل کرده به مهمانسرا.
متنفرم که از آدم توقع دارند توی اتاقش بماند و بی توجه به سر و صدای گفتگوها، خنده ها، صدای تلوزیون، بوی ماهی کباب شده، درد و دل ها، شنیدن خبرهای بد، خبرهای خوب، حضور آدم های نسبتا غریبه یا کاملا آشنا، درس بخواند..
طلبکار هم هست چرا درس نمی خوانم...
خیلی احساس راحتی و نشاط داشتم چند روز اول. خوب درس می خواندم و کارها هم خوب پیش میرفت.
منتهی هر جایی که مامان باشد دست آخر همین طوری میشود. قرار بود مامان برگردد بندر که بر نگشت. برای خاطر ما مانده. کارهامان را انجام میدهد که مثلا بتوانیم با خیال آسوده درس بخوانیم. ولی نتیجه معکوس شده. همیشه هر جا مامان هست مهمان زیاد میشود. این خاصیت منش مامان است. ذاتا پذیرنده است. کسی هم البته برای خوشگذرانی نیامده اینجا. بحث مهمانی و اینها هم نیست. کارهای عقب مانده، درمان، جلسات آموزشی ، آدم ها به این دلایل اینجا جمع شده اند. ولی آخرش توفیری در سرنوشت من که ندارد.
درس خواندن من جور خاصی است. مرده شور م ببرد. موقع درس خواندن باید حتما سکوت برقرار باشد. در این مواقع تقریبا سخنرانی می کنم. باید مطمئن باشم کسی دور و برم نیست که صدام را بشنود. تکرار جملاتم را بشنود، توضیح دادن خودم به خودم را بشنود، اینجوری ام. اصلا برای همین فرار کردم آمدم یزد. حالا مامان اینجا را هم با روی گشاده اش تبدیل کرده به مهمانسرا.
متنفرم که از آدم توقع دارند توی اتاقش بماند و بی توجه به سر و صدای گفتگوها، خنده ها، صدای تلوزیون، بوی ماهی کباب شده، درد و دل ها، شنیدن خبرهای بد، خبرهای خوب، حضور آدم های نسبتا غریبه یا کاملا آشنا، درس بخواند..
طلبکار هم هست چرا درس نمی خوانم...
No comments:
Post a Comment