روزهام آرام و دل انگیز می گذرد. با درس خواندن، آشپزی، دل سپردن به نوای کاست های قدیمی بهزاد، خواندن بوتزاتی و سپری کردن خیال های خوب. این روزها به خودم امیدوارترم. کمتر اخبار می شنوم و بیشتر کتاب می خوانم. البته گاهی دلتنگ می شوم. طبیعتا برای مامان و بابا و فاطی. برای اتاق کوچکم با آن رنگ های گرم و زنده اش. برای دوره ای که تمام شده حالا...
ولی اینها مانع نشده که عمیقا زندگی تازه ام را دوست نداشته باشم. بهزاد مهربان است. چایی خوردن و شوخی های ظریف و پیاده روی را دوست دارد. مملو از عشق به چیزهای اصیل است. از سوت زدن و آواز خواندن در خانه خوشش می آید و پاستاهای خوشمزه ای هم درست می کند. روزهای ساده و خوبی است.
آرام ترم این روزها...
ولی اینها مانع نشده که عمیقا زندگی تازه ام را دوست نداشته باشم. بهزاد مهربان است. چایی خوردن و شوخی های ظریف و پیاده روی را دوست دارد. مملو از عشق به چیزهای اصیل است. از سوت زدن و آواز خواندن در خانه خوشش می آید و پاستاهای خوشمزه ای هم درست می کند. روزهای ساده و خوبی است.
آرام ترم این روزها...
No comments:
Post a Comment