مامان میگفت امروز، چهارشنبه، یازدهم آبان، بچه ها را برده اند راهپیمایی سیزدهم آبان. پیش پیش.. البته نیاز به گفتن نیست، روی این حساب که روز جمعه سیزدهم آبان، کشیدن بچه ها به راهپیمایی، حالا عملا غیر ممکن شده. یعنی حالا مثل زمان ما نیست که مدرسه استنتاقمان کند به خاطر عر نزدن توی خیابان. خلاصه کنم. یک مشت بچه ی هفت تا یازده ساله را بر میدارند می برند مراسم راهپیمایی. در ضمن دبستان اینها به دلیل اینکه دبستان یک شهرک کم جمعیت است مشمول قوانین غیر شرعی اختلات نر و ماده شده. خودش غش غش می خندید. میگفت اول اینکه پسرها، دخترها را هو می کردند چون یواش یواش می آمدند، دخترها هم هی می آمدند به شکایت که پسرها بی تربیت و فضول هستند و اینکه به پسرها چه اصلا.
دوم اینکه مدرسه روز قبلش از یکی از بچه ها خواسته یک پرچم آمریکا درست کند که توی راه پیمایی آتشش بزنند، روز بعد همه ی بچه ها یکی یک پرچم آمریکا درست کرده اند و آورده اند توی مراسم و بالای سرشان گرفته اند و در مورد اینکه پرچم کدامشان قشنگ تر شده مرافعه ای راه انداخته اند. انگار نه انگار که آمریکا خر است...
سوم اینکه پسرها با شدت و شور انقلابی بی مثالی شعار می داده اند مرگ بر آمریکا و درود بر فهمیده و در همین اثنا پسر بچه ای کلاس دومی زیر بار تناقض این سلسله ی مرگ برها و درود برها اصرار داشته مدام فریاد بزند مرگ بر فهمیده. و چون اساس بر نیته انشالله قبول است...
چهارم اینکه پسر بچه ی هشت ساله ی دیگری مدام نعره میزده مرگ بر چامریکا! و اینکه خدا رو شکر فقط آمریکا با حرف چ شروع می شده و باز صد هزار مرتبه شکر، اسرائیل با چ شروع نشد!
مامان ریسه می رفت و اینها را تعریف میکرد. ما هم همراه او. شاید چون حالا خیلی دور شده ایم از زمانی که افسارمان دست مدرسه بود. موضوع واقعا برای ما خیلی خنده دار شده بود. ملغمه ای که از نعره ها و شیطنت ها و خامی معصومانه ی بچه ها و همین طور آن تناقض ها، آن گسست ها، و آن خرسندی نابی که از درک این تناقض ها و گسست ها احساس می کنیم، جدا برایمان خنده دار بود.
اما در جوار همه ی این ریسه رفتن ها، یادآوری نعره های از سر اعتماد و بازی ناجوانمردانه ای که با خامی معصومانه مان شد، ایستاده است.
جوری که زهر می شود ته حلقم.
دوم اینکه مدرسه روز قبلش از یکی از بچه ها خواسته یک پرچم آمریکا درست کند که توی راه پیمایی آتشش بزنند، روز بعد همه ی بچه ها یکی یک پرچم آمریکا درست کرده اند و آورده اند توی مراسم و بالای سرشان گرفته اند و در مورد اینکه پرچم کدامشان قشنگ تر شده مرافعه ای راه انداخته اند. انگار نه انگار که آمریکا خر است...
سوم اینکه پسرها با شدت و شور انقلابی بی مثالی شعار می داده اند مرگ بر آمریکا و درود بر فهمیده و در همین اثنا پسر بچه ای کلاس دومی زیر بار تناقض این سلسله ی مرگ برها و درود برها اصرار داشته مدام فریاد بزند مرگ بر فهمیده. و چون اساس بر نیته انشالله قبول است...
چهارم اینکه پسر بچه ی هشت ساله ی دیگری مدام نعره میزده مرگ بر چامریکا! و اینکه خدا رو شکر فقط آمریکا با حرف چ شروع می شده و باز صد هزار مرتبه شکر، اسرائیل با چ شروع نشد!
مامان ریسه می رفت و اینها را تعریف میکرد. ما هم همراه او. شاید چون حالا خیلی دور شده ایم از زمانی که افسارمان دست مدرسه بود. موضوع واقعا برای ما خیلی خنده دار شده بود. ملغمه ای که از نعره ها و شیطنت ها و خامی معصومانه ی بچه ها و همین طور آن تناقض ها، آن گسست ها، و آن خرسندی نابی که از درک این تناقض ها و گسست ها احساس می کنیم، جدا برایمان خنده دار بود.
اما در جوار همه ی این ریسه رفتن ها، یادآوری نعره های از سر اعتماد و بازی ناجوانمردانه ای که با خامی معصومانه مان شد، ایستاده است.
جوری که زهر می شود ته حلقم.
No comments:
Post a Comment