امشب که با دیدن برنامه ی پرگار باز سر این زخم برای من باز شد، حیفم آمد جمله ای، خطابه ای، بیانیه ای، چیزی روی وبلاگ پست نکنم. فقط قبلش بنویسم که این قضیه از دو جهت برای من حیثیتی است. اول اینکه من یک لیسانس ادبیات فارسی دارم و این باعث می شود نصف و نیمه خودم را محق بدانم که نظراتی داشته باشم در این زمینه.
دلیل دومم چندان مودبانه نیست و من ترجیح میدهم ناگفته بماند.
چیزی را که مصر هستم، سربسته مطرح کنم، ( چون در این باره امیدی به گشایش هیچ چیزی ندارم ) فقط به عنوان یک کارشناس ادبیات سختگیر و ناامید نمی نویسم. بلکه مهم تر از آن برای خودم، مخاطب ِهنر ِ بندرعباس بودن است.
داستانی هست در این زمینه، یا لااقل من اینطوری تصور کرده ام همیشه. داستانی درباره ی مرده ای که روی زمین افتاده است. بی مشایع، بی دریغ گوی، بی صاحاب. و بعد کسانی زیر این جنازه را میگیرند. بلندش می کنند و الله اکبر گویان تا گوری موهوم می کشندش. آدم هایی که سر قبرهای دیگر ایستاده اند، خیالشان این است که اینها صاحب دردند لابد، که سوزهاشان از سر دلتنگی است، از سر شناختی است که بر مرده داشته اند. و وقتی مردم برای تسلیت یا تماشا جمع می شوند، غریبه ها، حتی خودشان هم باورشان می شود خویش ِ مرحومند.
شاید گفتنش مودبانه نباشد. ولی این برای من داستان مخوف و تراژیک هنر ِ بندرعباس است.
این داستان شهری است که هنر در آن زاییده ی سنت نیست. و اینکه صد البته فرق هست میان استفاده از سنت با برآمدن از سنت.
بی زحمت بگویم. در حال حاضر به عنوان یک مخاطب عام، هنر بندرعباس، برای من، چیزی است مجهول، بی هویت، غیرقابل اعتماد و به شدت عقیم.
دوستان، هنر محصول غم باد نیست. محصور در تعاریف سنتی و یا مدرن ( و خدا رحم کند، آنجور که هنرمندان عزیزمان جدیدا مشغول سرو آن هستند، پست مدرن!) هم نیست. هنر محصول نگاهی است که از اندیشه ای حساس، از مسئولیت پذیری و از ایمان میگذرد. ( یحتمل نه آنجور ایمانی که روی پیشانی آدم نقش ببندد. بلکه ایمان ِ به انسان، آنجور که فاکنر به آن معتقد بود، یا داستایوفسکی به آن باور داشت، یا بوتزاتی از آن حرف می زد. ایمان به اینکه چیزهای خوب همیشه خوبند و چیزهای بد تا ابد پلشت خواهند ماند.)
من می توانم قبول کنم کسانی مشتاق باشند دست به تجربه بزنند و آنچیزی را بیافرینند که خوش دارند. اما اینکه این ساختن را برای القای خویشاوندی با مرده ای ترتیب دهند که فقط از شدت بی صاحبی روی دست آنهاست، اندوهگین و افسرده ام می کند. اللخصوص که لیسانس ادبیات هم دارم تازه!
دلیل دومم چندان مودبانه نیست و من ترجیح میدهم ناگفته بماند.
چیزی را که مصر هستم، سربسته مطرح کنم، ( چون در این باره امیدی به گشایش هیچ چیزی ندارم ) فقط به عنوان یک کارشناس ادبیات سختگیر و ناامید نمی نویسم. بلکه مهم تر از آن برای خودم، مخاطب ِهنر ِ بندرعباس بودن است.
داستانی هست در این زمینه، یا لااقل من اینطوری تصور کرده ام همیشه. داستانی درباره ی مرده ای که روی زمین افتاده است. بی مشایع، بی دریغ گوی، بی صاحاب. و بعد کسانی زیر این جنازه را میگیرند. بلندش می کنند و الله اکبر گویان تا گوری موهوم می کشندش. آدم هایی که سر قبرهای دیگر ایستاده اند، خیالشان این است که اینها صاحب دردند لابد، که سوزهاشان از سر دلتنگی است، از سر شناختی است که بر مرده داشته اند. و وقتی مردم برای تسلیت یا تماشا جمع می شوند، غریبه ها، حتی خودشان هم باورشان می شود خویش ِ مرحومند.
شاید گفتنش مودبانه نباشد. ولی این برای من داستان مخوف و تراژیک هنر ِ بندرعباس است.
این داستان شهری است که هنر در آن زاییده ی سنت نیست. و اینکه صد البته فرق هست میان استفاده از سنت با برآمدن از سنت.
بی زحمت بگویم. در حال حاضر به عنوان یک مخاطب عام، هنر بندرعباس، برای من، چیزی است مجهول، بی هویت، غیرقابل اعتماد و به شدت عقیم.
دوستان، هنر محصول غم باد نیست. محصور در تعاریف سنتی و یا مدرن ( و خدا رحم کند، آنجور که هنرمندان عزیزمان جدیدا مشغول سرو آن هستند، پست مدرن!) هم نیست. هنر محصول نگاهی است که از اندیشه ای حساس، از مسئولیت پذیری و از ایمان میگذرد. ( یحتمل نه آنجور ایمانی که روی پیشانی آدم نقش ببندد. بلکه ایمان ِ به انسان، آنجور که فاکنر به آن معتقد بود، یا داستایوفسکی به آن باور داشت، یا بوتزاتی از آن حرف می زد. ایمان به اینکه چیزهای خوب همیشه خوبند و چیزهای بد تا ابد پلشت خواهند ماند.)
من می توانم قبول کنم کسانی مشتاق باشند دست به تجربه بزنند و آنچیزی را بیافرینند که خوش دارند. اما اینکه این ساختن را برای القای خویشاوندی با مرده ای ترتیب دهند که فقط از شدت بی صاحبی روی دست آنهاست، اندوهگین و افسرده ام می کند. اللخصوص که لیسانس ادبیات هم دارم تازه!
No comments:
Post a Comment