فاطمه دیگه بندرعباس نیست. مدت هاست توی خانه حضور دارد و ندارد. سالی که قرار بود برای کنکور درس بخواند، دفتر دستکش را جمع کرد رفت خانه ی بی بی. آنجا راحت تر درس می خواند. سرگرم خوشی ها و زیاده طلبی های خانه نمی شد. وقتش را پای اینترنت و تلوزیون و رفقاش هدر نمی داد. در برهوت امکانات مدرن ِ خانه ی بی بی، مجبور بود درس بخواند. فقط هفته ای یک شب می آمد خانه می خوابید. باقی هفته را آنجا، در دنیای بی بی و عمه نسرین می گذراند. طفلک...
سال بعد که دانشگاه یزد قبول شد، محو شدن جدی ترش شروع شد. اوایل دلتنگ می شد و زود به زود می آمد. بعدتر پوست کلفت شد. معدل حضورش شده بود ماهی یک بار. مامان دلتنگ می شد. زنگ می زد بهش می گفت بیاید. فاطی می آمد. ولی شقه شده بود. یا لااقل داشت شقه می شد. سه روز، یک هفته، خیلی که می شد یک هفته و نیم می ماند. بیشتر امکانش نبود. برای گرفتن مرخصی سه باری مرا شوهر داد گمانم. ولی تمام اینها خریدن زمان بیشتر بود. زود به زود کلافه میشد. وقتی یزد بود برای خانه آمدن پر پر می زد. وقتی می آمد، افسرده می شد. جایی را دوست داشت که دیگه نمی توانست تحملش کند. برای آدم هایی دلتنگ می شد که حالا براش تلقین خفگی بودند. تقصیر کسی نبود. و وقتی چیزی باشد که تقصیرش به گردن هیچ کس نباشد، امکان تصحیح از آدم سلب می شود.
چرا اینها را گفتم؟ برای اینکه حالا درس فاطمه تمام شده اما این روزها تهران است. سرگرم آماده شدن برای رفتن از ایران. کندن از ایران. آنجور که خودش می گوید. من سختم است ببینم فاطی دیگه به چیزی که من می شناسم، به آن تصویری که از او در ذهنم دارم تعلق ندارد. من خواهر بزرگترم و تصویری که از این بزرگتر بودن در ذهنم هست مربوط می شود به وقتی که من کلاس اول دبستان بودم به گمانم.
فاطمه سه ساله است. شب است و توی ماشین نشسته ایم. داریم برمی گردیم خانه. دیر وقت است. بابا رانندگی می کند و مامان مشغول حرف زدن با اوست. مثل همیشه که توی ماشین خوابش می بَرَد، و در آینده خوابش خواهد بُرد!، روی صندلی عقب دراز کشیده، سرش را گذاشته روی پای من. با آن خواب خرگوشی مسخره اش. من نگاهش می کنم. خیره شده ام به خال پشت گوشت سمت چپش. خالی که از مامان به ارث برده، و از احساسی سرشار شده ام که برای اولین بار درکش می کنم. توی هفت سالگی. احساس مسئولیت و نگرانی. می فهمم که خواهر بزرگ و تنها خواهر بودن و تنها پیوند خونی بودن یعنی چه. شاید نه آنقدر شفاف که یک آدم بزرگسال می تواند بفهمد ولی به همان اندازه موثر. اینکه کسی سرش را روی زانوی تو بگذارد، دریچه ای از غرور و ترس و شفقت را برایت خواهد گشود و به گمانم من این را به سلامت به دوش کشیده ام. تا امروز لااقل.
هرگز در کودکی از فاطمه بدم نیامد. مامان شهادت می دهد که هرگز به او حسودی نکرده ام. هرگز سعی نکرده ام آزارش بدهم یا برنجانمش. از زمانی که خاطرم هست خودم را مسئول دانسته ام نسبت به فاطمه فداکار باشم. بزرگترین دعوای ما سر یک بازی کامپیوتری بود. من چنان کشیده ای توی گوشش زدم که عینکش پرت شد سمت دیگر اتاق. درست بعد از کشیده آنقدر به جدی بودن کشیده ی من و پرت شدن عینک فاطی خندیدیم که کلا چیزی برای ادامه دادن دعوا نماند. بعد این قضیه هرگز دعوای دیگری نداشتیم. لااقل نه آنجور که عینک کسی پرت شود طرف دیگر اتاق و همیشه هم به این موضوع افتخار می کنیم. در واقع خیلی خوب می دانیم که چقدر این قضیه قابل افتخار است.
حالا فاطی بزرگ شده و خیلی کم می بینمش. خیلی کم به من نیاز دارد و خیلی کمتر از آنچه دلم می خواهد امکان این را داریم که حرف بزنیم. آنطوری که تا چهار صبح ور ور می کردیم یعنی.
فاطی دختر باهوش و مغرور و مصممی است. و حالا خیلی قوی تر از وقتی شده که احتیاج داشته باشد خواهرش توی مدرسه هواش را داشته باشد مثلا مشق هاش را الکی جای باباش امضا کند یا اگه کسی بهش زور گفت بزند توی سینه ی طرف. راستش اینکه من دیگه دختر بزرگه نیستم و فاطمه دارد آماده می شود که از ایران برود و هیچ چیز به اندازه ی این قضیه غمگینم نمی کند. تمام وقت سعی داشتم این را توضیح بدهم که چقدر احساس دلتنگی می کنم برای آن دختر بچه با آن خواب خرگوشی مسخره اش وسرش روی زانوی من...
هرگز در کودکی از فاطمه بدم نیامد. مامان شهادت می دهد که هرگز به او حسودی نکرده ام. هرگز سعی نکرده ام آزارش بدهم یا برنجانمش. از زمانی که خاطرم هست خودم را مسئول دانسته ام نسبت به فاطمه فداکار باشم. بزرگترین دعوای ما سر یک بازی کامپیوتری بود. من چنان کشیده ای توی گوشش زدم که عینکش پرت شد سمت دیگر اتاق. درست بعد از کشیده آنقدر به جدی بودن کشیده ی من و پرت شدن عینک فاطی خندیدیم که کلا چیزی برای ادامه دادن دعوا نماند. بعد این قضیه هرگز دعوای دیگری نداشتیم. لااقل نه آنجور که عینک کسی پرت شود طرف دیگر اتاق و همیشه هم به این موضوع افتخار می کنیم. در واقع خیلی خوب می دانیم که چقدر این قضیه قابل افتخار است.
حالا فاطی بزرگ شده و خیلی کم می بینمش. خیلی کم به من نیاز دارد و خیلی کمتر از آنچه دلم می خواهد امکان این را داریم که حرف بزنیم. آنطوری که تا چهار صبح ور ور می کردیم یعنی.
فاطی دختر باهوش و مغرور و مصممی است. و حالا خیلی قوی تر از وقتی شده که احتیاج داشته باشد خواهرش توی مدرسه هواش را داشته باشد مثلا مشق هاش را الکی جای باباش امضا کند یا اگه کسی بهش زور گفت بزند توی سینه ی طرف. راستش اینکه من دیگه دختر بزرگه نیستم و فاطمه دارد آماده می شود که از ایران برود و هیچ چیز به اندازه ی این قضیه غمگینم نمی کند. تمام وقت سعی داشتم این را توضیح بدهم که چقدر احساس دلتنگی می کنم برای آن دختر بچه با آن خواب خرگوشی مسخره اش وسرش روی زانوی من...

No comments:
Post a Comment