Wednesday, December 28, 2011

مرثیه ی پیشاپیش

شایعه های مربوط به احتمال وقوع یک جنگ دیگر، این روزها خیلی آرام و در عین حال مداوم، میان مردم حرکت می کند. ته ذهن هر کسی که کمی خبرهای این مدت را پیگیری کرده باشد این سوال و نگرانی وجود دارد که داریم به کدام سمت می رویم؟
توی تاکسی باشی یا توی یک جمع خانوادگی، توی کلاس درس یا مطب دندان پزشکی، حرف این است که جنگ دیر یا زود فرا می رسد. انگاری آدم هایی که می بینمشان یا باهاشان حرف می زنم هیچ امیدی نمانده برایشان که پیری، بزرگتری، دلسوزی، فکری به حال این روزها بکند، از گنجینه ی حکمتش، گوهری بیرون بیاورد که نشان صلحی پیوسته برای این سرزمین باشد.
صدای این خط و نشان کشیدن های رسمی روز به روز دارد بلندتر می شود. جوری که حالا هر روز لااقل یک خبر راجع به احتمال وقوع جنگ توی خبرگزاری های داخلی و خارجی به چشم می خورد. جدیدا هم که رسیده به بحث و جدل بر سر بستن تنگه ی هرمز.
انگاری که دیگر این موج را سر باز ایستادن نیست...
خانمی توی تاکسی می گفت دنیا با ما دشمنی دارد. راننده عصبانی شد و گفت خوب حالا این هنر ماست یعنی؟ افتخار دارد که دنیا با ما دشمن است؟ خانومه که سعی می کرد واضح و سریع حرف بزند در آمد که خوب معلومه چون با اسلام دشمنی دارند! راننده که کفرش در آمده بود گفت مالزی و ترکیه و امارات هم مسلمان هستند. چرا با آنها دشمنی ندارد؟ چرا با عربستان ندارد؟ سقف آسمان باز شده همین ماها ازش افتاده ایم بیرون؟ خانومه گفت جنگ که بشود عیار آدم ها معلوم می شود. راننده این بار با صدای دو رگه داد زد: عیار کی معلوم میشود؟ من مادرمرده هشت سال از همان روز اول جنگ تا خود روز آتش بس، ژ-سه دستم بود. عیار کی معلوم می شود؟ بعد ِ  جنگ تاکسی دادند دستم. حالا باز هم جنگ شروع شود من و پسر ِ بدبختم باید برویم بایستیم. تو می ایستی یا رییس تو؟ عیار کی معلوم می شود؟ و این سوال را تا زمانی که پیاده شوم مثل مرثیه ای جگرسوز تکرار کرد.
این روزها اینطوری است. لااقل دور و بر من اینطوری است.
آدم هایی هستند که خسته اند. آدم هایی هم هستند که دنبال عیار می گردند. این وسط ها هم منم ، که با همه ی وجودم نگران تحقق این شعر ِ ایتالیایی ام :

سربازها ایستاده اند،
چون برگ ها،
بر درختان،
در پاییز....

No comments: