طرف وسط سوپر مارکت پیش چشم جماعتی آدم بهت پیله کند که: آخه چرا شما خبرنگارها اینقدر دروغ می نویسید؟
فکر می کنم عجب احمقی ام من که با کاور آمده ام توی سوپرمارکت. می گویم آقا من عجله دارم. البته که ول کن نیست. حواسم پیش راننده آژانسی است که لابد کلافه توی ماشینش دارد بهم بد و بیراه می گوید. باز تاکید می کنم که عجله دارم. اینبار بلندتر حرف می زند. غر می زند: همه خبرهاتان دروغه. یک دانه خبر واقعی منعکس نمی کنید.
دلم می خواهد داد بزنم عجب کله خری هستی. مودبم منتهی. تقصیر خودم است که حواسم به کاورم نبوده.
به جاش می گویم: از کجا می دانید خبرهای ما دروغه؟ می گوید: همش دروغه. ما باید خبرهای درست را از صدای آمریکا و بی بی سی بشنویم. دیرم شده. کلافه ام. خسته ام. حوصله هیچ سوال و جوابی را ندارم. می گویم: از کجا می دانید خبرهای اونها راسته؟ عصبانی می شود. می گوید: خر که نیستیم. معلومه که شما دروغ می نویسید اونها راست. می گویم: خوب از کجا می فهمید؟
یعنی مثلا خبر را که میشنوی راجع بهش تحقیق می کنی مطالعه می کنی تفحص می کنی زنگ می زنی از صغیر و کبیر می پرسی که بعد اینجا نعره می زنی ما دروغ می نویسیم اونها راست؟
می گوید: شما دارید بابت این خبرها پول می گیرید. این پولی که می گیرید حلاله؟ از گلوتان پایین میره؟
حرصم در آمده. دیرم شده. خسته ام. از صبح یکسره دویده ام و حالا ساعت هشت شب است. به هزار نفر التماس کرده ام. پیش هزار نفر تحقیر شده ام، از هزار نفر چیز شنیده ام، از هزار تا چاله چوله خودم را کشیده ام بیرون و حالا تو مردیکه خر کله، اینقدر رو داری که مرا قضاوت کنی. پیش چشم اینهمه آدم داد بزنی که من چه پولی در میاورم؟ تو کی مرا شناختی؟ کی فهمیدی من چی نوشته ام؟ کی دیده ای دروغ بنویسم؟ من چیم ام؟ نماینده صنف خبرنگارهای ایران؟ از نوع داخلی؟ اینقدر وقیحی تو که یقه کسی را بگیری که نمی شناسی؟ که ندیده ایش تا حالا حتی. که اگر از زور خستگی، یادش نرفته بود کاور مسخره اش را در بیاورد حتی نمی توانستی حدس بزنی چند سالش است؟ اینطوری تو؟ دادگاه راه می اندازی؟ چرتکه دست می گیری که سهم حلال پول مرا بسنجی؟
می گویم: تو خودت چطوری پول در میاوری؟ تویی که خیلی زور بزنی تا سه بعد از ظهر توی این شرکت گاز، زیر باد کولر اتاقت نشسته ای و با همکارات اسمس می خوانی و می خندی، تو خودت چطور پولی می خوری؟
عصبانی شده. هر لحظه ممکن است با مشت بزنیم توی فک هم. تند تند پلک می زند. چپ چپ هم دیگر را نگاه می کنیم.
عصبانی ام. زل می زنم به فروشنده که منتظر ادامه داستان نشسته. می گویم حساب می کنی یا بروم اینها را بگذارم سر جاهاشان؟
در ماشین را که باز می کنم اولین کارم در آوردن کاور است. بغض کرده ام. راننده چیزی نمی گوید. راه می افتد. چیزی توی سرم مدام خودش را به در و دیوار می کوبد. بلند میگویم: آقا صدای اون اخبارت رو ببند.
فکر می کنم عجب احمقی ام من که با کاور آمده ام توی سوپرمارکت. می گویم آقا من عجله دارم. البته که ول کن نیست. حواسم پیش راننده آژانسی است که لابد کلافه توی ماشینش دارد بهم بد و بیراه می گوید. باز تاکید می کنم که عجله دارم. اینبار بلندتر حرف می زند. غر می زند: همه خبرهاتان دروغه. یک دانه خبر واقعی منعکس نمی کنید.
دلم می خواهد داد بزنم عجب کله خری هستی. مودبم منتهی. تقصیر خودم است که حواسم به کاورم نبوده.
به جاش می گویم: از کجا می دانید خبرهای ما دروغه؟ می گوید: همش دروغه. ما باید خبرهای درست را از صدای آمریکا و بی بی سی بشنویم. دیرم شده. کلافه ام. خسته ام. حوصله هیچ سوال و جوابی را ندارم. می گویم: از کجا می دانید خبرهای اونها راسته؟ عصبانی می شود. می گوید: خر که نیستیم. معلومه که شما دروغ می نویسید اونها راست. می گویم: خوب از کجا می فهمید؟
یعنی مثلا خبر را که میشنوی راجع بهش تحقیق می کنی مطالعه می کنی تفحص می کنی زنگ می زنی از صغیر و کبیر می پرسی که بعد اینجا نعره می زنی ما دروغ می نویسیم اونها راست؟
می گوید: شما دارید بابت این خبرها پول می گیرید. این پولی که می گیرید حلاله؟ از گلوتان پایین میره؟
حرصم در آمده. دیرم شده. خسته ام. از صبح یکسره دویده ام و حالا ساعت هشت شب است. به هزار نفر التماس کرده ام. پیش هزار نفر تحقیر شده ام، از هزار نفر چیز شنیده ام، از هزار تا چاله چوله خودم را کشیده ام بیرون و حالا تو مردیکه خر کله، اینقدر رو داری که مرا قضاوت کنی. پیش چشم اینهمه آدم داد بزنی که من چه پولی در میاورم؟ تو کی مرا شناختی؟ کی فهمیدی من چی نوشته ام؟ کی دیده ای دروغ بنویسم؟ من چیم ام؟ نماینده صنف خبرنگارهای ایران؟ از نوع داخلی؟ اینقدر وقیحی تو که یقه کسی را بگیری که نمی شناسی؟ که ندیده ایش تا حالا حتی. که اگر از زور خستگی، یادش نرفته بود کاور مسخره اش را در بیاورد حتی نمی توانستی حدس بزنی چند سالش است؟ اینطوری تو؟ دادگاه راه می اندازی؟ چرتکه دست می گیری که سهم حلال پول مرا بسنجی؟
می گویم: تو خودت چطوری پول در میاوری؟ تویی که خیلی زور بزنی تا سه بعد از ظهر توی این شرکت گاز، زیر باد کولر اتاقت نشسته ای و با همکارات اسمس می خوانی و می خندی، تو خودت چطور پولی می خوری؟
عصبانی شده. هر لحظه ممکن است با مشت بزنیم توی فک هم. تند تند پلک می زند. چپ چپ هم دیگر را نگاه می کنیم.
عصبانی ام. زل می زنم به فروشنده که منتظر ادامه داستان نشسته. می گویم حساب می کنی یا بروم اینها را بگذارم سر جاهاشان؟
در ماشین را که باز می کنم اولین کارم در آوردن کاور است. بغض کرده ام. راننده چیزی نمی گوید. راه می افتد. چیزی توی سرم مدام خودش را به در و دیوار می کوبد. بلند میگویم: آقا صدای اون اخبارت رو ببند.
No comments:
Post a Comment