Monday, February 27, 2012

سالها بود اینطوری کتاب نخوانده بودم.
نه اینکه کتاب هایی که می خواندم به قدر کافی خوب نبودند یا بهشان مدیون نیستم یا اینکه باهاشان زندگی ها نکرده ام. هیچ اینطور نیست. منتهاش سالها بود بابت هر لحظه ای که در کتاب می گذرد و من هنوز نخواندمش حرص نخورده بودم.
دیروز داشتم برای بهزاد می گفتم. یک وقتی بود توی زندگی من که از مدرسه که بر میگشتم، فقط روپوشم را در میاوردم و مقنعم را. با همان شلوار مدرسه و تک پوش ِ زیر مانتوم ولو می شدم روی اولین چیزی که میشد روش ولو شد و دیگه هیچ چیزی بین من و کتابی که می خواندم نبود. و مطلقا هم یادم می رفت که مامان هر لحظه ممکن است سر برسد.
مامان واقعا از این کار من بیزار بود. از اینکه رسیده نرسیده به هیچی فکر نکنم جز کتاب و همیشه هم متاسف بود از اینکه من چرا اینقد گیج و منگ می شوم و جدا هم منگ می شدم. آنوقت مامان هر سوالی را، هر حرفی را، حتی هر غر و لندی را باید لااقل دو یا سه بار تکرار می کرد. نه برای اینکه من بفهمم، فقط برای اینکه بشنوم! از اینکه هی بپرسم چی؟ ها؟ بله؟ بابت اینها خیلی ناراحت می شد و همیشه میگفت باز تو کر شدی؟
من دیگه سالها بود اینطوری نشده بودم. منگ و گیج ویجی برای یک کتاب. چون بزرگ که می شویم کتاب ها را برای ضرورت هایی غیر لذت بردن و کشف دنیاهای جدید و قوانین نو می خوانیم.
بعد پریشب که رفته بودم نمایشگاه، تقریبا دو ساعت قبل از پایان کار نمایشگاه امسال بندرعباس، به خودم این شانس را دادم که بدون اهمیت به آنچه از خودم توقع دارم، کتاب هایی را بخرم که همیشه دوستشان داشته ام. که روزگاری باهاشان زندگی کرده ام.
برای همین رفتم دم غرفه انتشارات هرمس و فی الفور چاپ جدید افسانه های نارنیا را خریدم و از نشر ماهی، تیستوی سبز انگشتی را، و از هیرمند افسانه های کهن ایرانی فضل الله صبحی را.
عاشق دوباره خواندن نارنیا هستم.
یعنی یک حالی هستم وقت خواندنش. حالی که از بچگی جا می ماند در آدم.

No comments: