Friday, March 2, 2012

مادرانگی

دلم مادر شدن می خواهد. اینکه یک روز از خواب بیدار شوم و ببینم موجود کوچکی خودش را مچاله کرده توی آغوشم و آرام نفس می کشد. به نظرم هیچ چیزی، زندگی را اینقدر خارق العاده نمی کند. البته که آدم توی این قضیه در بند چیزهای ناراحت کننده ای هم می افتد. خرید شیر خشک و پوشک و تحمل ونگ ونگ و خستگی، خستگی مداوم و بی وقفه، و آوار شدن لجبازی ها و مسخره بازی ها و بهانه گرفتن ها.
می خواهم بگویم لااقل درباره کلیات ماجرا چیزهایی می دانم. اما به نظرم همه اینها بی حاصل نیست. نباید باشد.
اما این روزها آنقدر کار دارم، آنقدر خودم را مشغول و درگیر کرده ام و آنقدر حواسم پی هدف هایی است که روز به روز هم دارد، به حجم شان اضافه می شود، که حالا تصور اینکه بشود از لای همه اینها مجالی برای ساختن دنیای یک بچه پیدا کرد خیلی دور به نظر می آید...

No comments: