بندرعباس، دوباره گرمی هوا. دوباره التماس تکه ای سایه، حتی از درختی مرده. دوباره غنیمت وزشی سوزان، دوباره تاکسی های مملو از جمعیت، بوی عرق، رطوبت و فاضلاب های جاری.
همه اینها به اضافه مانتویی که باید، شال و روسری و مقنعه ای که باید، توی گرمای کمی کمتر از چهل درجه، یا چهل درجه، یا حتی بیشتر از چهل درجه، به بهانه مصونیت است نه محدودیت، و تو که فقط مختاری تا عرق کنی. جوری که هیچ کجای لباست نچسبد به تن ات. تو فقط مختاری که له له بزنی. زیر کیلو کیلو مصونیت که حتی مال تو هم نیست. مال همان کسی است که وقتی رد می شوی از کنارش و کف دستش را به هر کجای بدنت که خواست می کشد، مصون از هر پیامدی می تواند راهش را بگیرد و برود.
و غیر اینها دوباره سوال و جواب های خیابانی، دوباره ون های مستقر جلوی پاساژهای خنک و تلاش بیهوده ات برای به لجن کشیده نشدن. که چرا به قدر کافی مصونیت نبوده ای...
بندرعباس، دوباره گرمی هوا. دوباره لحظه های تب دار شهر. دود و بوق ماشین ها و آب معدنی عرق کرده توی دستت.
و پیاده روهای باریک و خراب و لبریز از گداهای پاکستانی و نخاله های ساختمان و زباله و زباله و زباله.
به پیشواز می رویم...
از امروز
همه اینها به اضافه مانتویی که باید، شال و روسری و مقنعه ای که باید، توی گرمای کمی کمتر از چهل درجه، یا چهل درجه، یا حتی بیشتر از چهل درجه، به بهانه مصونیت است نه محدودیت، و تو که فقط مختاری تا عرق کنی. جوری که هیچ کجای لباست نچسبد به تن ات. تو فقط مختاری که له له بزنی. زیر کیلو کیلو مصونیت که حتی مال تو هم نیست. مال همان کسی است که وقتی رد می شوی از کنارش و کف دستش را به هر کجای بدنت که خواست می کشد، مصون از هر پیامدی می تواند راهش را بگیرد و برود.
و غیر اینها دوباره سوال و جواب های خیابانی، دوباره ون های مستقر جلوی پاساژهای خنک و تلاش بیهوده ات برای به لجن کشیده نشدن. که چرا به قدر کافی مصونیت نبوده ای...
بندرعباس، دوباره گرمی هوا. دوباره لحظه های تب دار شهر. دود و بوق ماشین ها و آب معدنی عرق کرده توی دستت.
و پیاده روهای باریک و خراب و لبریز از گداهای پاکستانی و نخاله های ساختمان و زباله و زباله و زباله.
به پیشواز می رویم...
از امروز
No comments:
Post a Comment