Sunday, September 2, 2007

بسه دیگه آن پیپ و ژست ادبی‌ت را بگذار کنار دو کلام حرف حساب بزن

متهم شده‌ام عادت بدی دارم مبنی بر اینکه کمتر کتابی می‌تواند مرا به خودش منگنه کند، مثل باقی همسن و سالهام که چیزی را جدی نمی‌گیرند و اینکه بی‌نهایت شلخته کتاب می‌خوانم. دقت ندارم و احساس دین نمی‌کنم.
خوب راستش بله. اعتراف می‌کنم هرگز توی بند این نبوده‌ام که کتاب را که باز می‌کنم، پیش خودم حساب کنم به نویسنده مدیونی اگر تمام نکرده کتاب را بگذاریش زمین. روش من برای خواندن کتاب به طرز بی‌شرمانه‌ای به میزان عشق و حالم بر می‌گردد.منهای کتاب‌های درسیم البته که واو به واوش را زیر و بالا می‌کنم.
به چکیده پکیده ی کتاب هم اهمیتی نمی‌دهم یا چه می‌دانم اصلا اهل خواندن مقدمه نیستم. حتی به نظرم کار خیلی بی مزه‌ای می‌آید که آدم میخ از بر کردن نام و مشخصات و سال تولد و سال مرگ و سال چاپ و فک و فامیل نویسنده و آشناهاش و ایل و تبارش باشد.
هنگام خواندن یک کتاب، تنها چیزی که برام اهمیت دارد جمله‌ی اول کتاب است. به نظرم کل جنم کتاب را می‌شود توی همان جمله‌ی اولش سنجید. برای اینکه اگر نویسنده آدم زیرکی باشد گیر چکیده نیست برای جذب مخاطب، یا چه می دانم محتاج تعریف و تعارف های مرسوم برای یادآوری اهمیت کتاب. کتاب باید خودش، جور خودش را بکشد.
نویسنده اگر زیرک باشد که دیگر وکیل وصی نمی‌خواهد. مقاله در شرح کتاب و توصیه‌نامه و به‌به و چه‌چه‌ فلان گروه و دسته را لازم ندارد. اگر هم زیرک نباشد که دیگه من اصلا نمی‌دانم خواندن مزخرفات یه احمق چه حسنی می‌تواند داشته باشد؟
اگر به جای اهمیت حرف‌هاتان به جادوی حرف‌هاتان معتقد باشید، مطمئنا شلخته کتاب خواندن من نه تنها قبیح نیست، خیلی هم کار درست و صادقانه‌ای است.

7 comments:

عادله said...

با اینکه جمله اول کتاب اهمیت حیاتی داره شدیدن موافقم .

نوا said...

حرص و جوش خوردن نداره دختر. کار خودتو بکن. حالا اون استاده هم اینجوری حال می کنه

ماه said...

انصافا خیلی حال میده که آدم اینطوری خودش و دیگران و راحت کنه! ولی راستش رو بخوای من هنوز گاهی وقتها دلم برای مثل خوره کتاب خوندن تنگ میشه و گاهی هم کمکی عذاب وجدان می گیرم زیر سنگینی این حجم کتابهای نیمه جویده یا هرگز باز نشده ...

koroosh said...

سلام به شما خانم جوان...پاسخ به پرسشتان را مدتی است که داده ام . نمی دانم آنرا خواندید یانه با تمام این اوصاف آنرا هنوز در صفحه اول وبلاگ نگه داشته ام. دوم اینکه چرا پیام گذاشتن اینقدر سخت گیری شده است؟
با احترام فراوان
کوروش معیری

حسن بردال said...

مي بينم كه زدي تو برجك دكتر. بابا بي خيال اون داره كار خودشو مي كنه بنده خدا

محمد یوسفی said...

من هم مثل استادت باید کتاب را از ب بسم الله بخوانم بعضی وقتها که تنم مور مور می شود از فضولی دزدکی پارگراف آخر را نگاه می کنم. بعضی مقد مه ها راه گشای خوبی هستند برای فهمیدن داستان و حتی بعضی وقتها همان جملات قبل از شروع داستان که کتاب را تقدیم به کسی کرده اند حس خوبی به آدم می دهند.

like water for chocolate said...

تا حالا فکر نکرده بودم اینها ممکنه مهم هم باشن.اولش و آخرش!جلدش هم مهمه!خوشرنگ باشه.با عکس های غم انگیز یا ترسناک.مثل تنهایی!اما با همه اینها سبیل هایم چه ادبی چه طبیعی دانه دانه مال تو