Friday, September 14, 2007

میراث بی‌قدر شده

بار آخری که از چیزی حسابی عصبانی شدم، یعنی حقیقتا عصبانی شدم، به گمانم همین چند ساعت پیش بود. درست وقتی دو دانه گل مسلم سایپا به حرمت چشم و ابروی ناصر حجازی لابد، نادیده گرفته شد. اما این جریان باس بماند برای روز دوشنبه وعادل فردوسی پور. تقریبا به من ربطی ندارد الا به اینکه اوقاتم تلخ شد بابت تماشای فوتبالی که همین جوری توی روز روشن جلوی چشم یک استادیوم نابود می‌شود.
بنابراین جانم برایتان بگوید یکی مانده به آخرین باری که حسابی کفری شدم زمانی بود که داشتم به مزخرفاتی از رادیوی صدای هرمزگان گوش می‌دادم که درباره‌ی فرهنگ کتابخوانی در بندرعباس حرف می‌زد. گزارشگر رفته بود به کتابخانه‌ی مرکزی شهر و خفت یک بچه کنکوری مفلوک را گرفته بود که داشت تست می‌زد. اینکه چند سالش است، چند روز در هفته توی کتابخانه‌ی شهر پلاس است، علت اینکه کتابخانه را به عنوان محل پلاس شدن خود انتخاب کرده چیه، رشته‌ی تحصیلی‌اش چیه، چند تا بچه‌اند، بچه‌ی چندم خانواده است، اگر کنکور قبول نشود می‌خواهد چه جور گلی به سرش بگیرد، نظر خانواده‌اش درباره‌ی آمدن او به کتابخانه چیست و از همین سوال‌های سه تا صد تومنی صدا و سیما. من اصلا نمی‌گویم جواب‌های از روتین دخترک مفلوک چی‌ها بود اما نتیجه‌گیری گزارشگر دعوت از سایر همسن و سالهای کنکوری خانم بود برای رفتن به کتابخانه و تست زدن و در نیتجه تعالی فرهنگ کتابخوانی در سطح استان. این را می گویند کار فرهنگی.
وقتی تازه قبول شده بودم رشته‌ی ادبیات بزرگترین مشکلی که داشتم این بود که باید تقریبا برای همه توضیح می‌دادم ادبیات اصلا به چه دردی می‌خورد. اغلب متفق‌القول عقیده داشتند این رشته تقریبا به هیچ دردی نمی‌خورد. نان در آر نیست و چندان نمی‌شود به چیزی که ارتباط آشکاری با روده درازی دارد اعتماد کرد.
راستش جامعه‌ای که هنوز نمی‌داند ادبیات اصلا به چه دردی می‌خورد، همان جامعه‌ای است که می‌رود کتابخانه تست کنکور می‌زند.

6 comments:

چسب said...

سلام. من در وبلاگم به شما لینک دادم

عادله said...

اینکه در این مملکت اصولن کسی نمیدونه هر رشته ای به چه رد می خوره چیز جدیدی نیست . یادمه زمین شناسی که قبول شده بودم منهم باید مدام توضیح می دادم شناخت زمین به چه دردی می خوره !

باران said...

اوغات خوش آن بود كه... آن بود كه دانصطيم حم درد ضياد داريم. لظط مي برم مي بينم بغيه حم به دانشگاه مشطاغن! فكر مي كردم فغت من مي خوام از دسط اين مسيبت در برم

نوا said...

این سوال ادبیات به چه درد می خورد را مادر من هم بارها از من پرسید و البته در مورد سایر رشته های علوم انسانی هم پرسید و دست آخر مرا روانه رشته ای کرد که کمترین ارتباط را با واژه ها دارد و کمترین ارتباط را با انسان. تو توانستی از پس بقیه بر بیای اما خیلی ها نمی توانند. مثل من

خياط said...

واسه همه اين چيزها بخواي حرص بخوري و بعد حرص خوردنتو بنويسي، پير مي شي دختر!
اين سيستم نظر خواهي تون يه كم سخته،كاش كدشو بر مي داشتي!

ماه said...

... gozashte az mohtava, nasre khoshahangi dari dokhtar,lezzat mibaram.