Saturday, October 6, 2007

برجی ساخته‌ایم

ناهمزبانی فیلم بابل یادتان هست؟
ناهمزبانی که نتیجه ی تفاوت فرهنگی نبود، به عدم زبان مشترک ربطی نداشت، هر چه بود درون خود انسانها بود ، شخصیت‌ها به زبان هم حرف می‌زدند ولی حرف هم را نمی‌فهمیدند، از نیازها، یاس‌ها و ترس‌های هم اطلاعی نداشتند. ناهمزبانی این است، ربطی به تفاوت فرهنگ و زبان و قوم و قبیله ندارد. چیزی ورای تنهایی است که حاصل عدم درک فرهنگی باشد.
چقدر تصویر دخترک کر و لالی که خود برهنه‌اش را، روح و جسم برهنه‌اش را، به آن پلیس ژاپنی عرضه می‌کند هوشمندانه است. اول گمان می‌کردم اگر قرار باشد به سیاق داستان‌های شرقی قهرمانی برای فیلم بتراشم، بت فیلم کسی نیست جز پلیس شریفی که دخترک برهنه را می‌پوشاند و اجازه می‌دهد کمی در آغوشش احساس امنیت کند.
اما نکته‌ی ظریف‌تری وجود دارد. تنها کسی که در این فیلم به یک رابطه‌ی انسانی حقیقی می‌رسد، به یک همزبانی واقعی، دخترکی کر و لال است. چطور؟ با عریان کردن نیازهاش.
خرگوشی که «اینیاریتو» از کلاه شعبده‌باز بیرون می‌کشد این است.
آغوش امن پلیس شریف، تنها یک واکنش انسانی بود. کنش انسانی را خود دخترک کر و لال کشف می‌کند.
فیلم یک قهرمان سرتق کوچولو دارد.
دارم به بابل فکر می‌کنم، به تمدنی که نفرین شد تا مردمش زبان هم را ندانند.
چقدر این فیلم به دلم نشسته.

8 comments:

نامدفون said...

جان کلامتان اینجا بود :
تمدنی که نفرین است

یک زمانی نوشته بودم :
بیزارم از شعله های آبی ات
ای جهنم ِ پیروز

نامدفون said...

سلام خانم موثق
یکی دو روز است که تعدادی از عکسهایی که میگیرم را در یک وبلاگ جداگانه قرار داده ام .
خوشحال می شوم که ببینید.
آدرسش هم اولین لینک در بخش پیوند های وبلاگ نامدفون است
به نام
عکسهایی که میگیرم .


ارادت
بهزاد صادقی

ضمنا اگر در بخش نظرات وبلاگتان قسمت Word Verification
را حذف کنید بهتر میشود . مگر اینکه خودتان منظوری داشته باشید .
دشواری نظر دادن در بلاگ اسپات یک طرف و این بخش هم یک طرف .
هر چند ما همیشه از نظر دادن برای دوستانمان خوشحال می شویم .
و جالب اینجاست که برای شما بعد از استفاده از فیلتر شکن و مراحل دیگر طعم نظر دادن دو چندان می شود که هم حرفی زده ایم هم بر مشکلی فائق شده ایم .
:)

reza said...

"تمدن ِ نفرین"، جغرافیای ِ حرفت را کوچک می کند. حرف ِ خوبی می زنی. حیف است.

. said...

آدم ها این قصه ها را هم برای دل خودشان می گویند . برج کجا بود دختر جان ؟ چاهی است که از ازل درش گرفتار بوده ایم . شاید هم خداوندی که از سرگردانی مورچه هایش تفریح می کند . برای من هم دوست داشتنی ترین دنیای فیلم بابل ، همین سرزمین آفتاب سوزانش بود . با آدم هایی که می روند.

نامدفون said...

سلام
بابت لینک دادن به فتوبلاگ بسیار ممنون

ارادت

محمد یوسفی said...

من هم از آن همه قصه های تو در تو از قصه ی دخترک کر و لال بیشتر لذت بردم. روابط انسانی شکل گرفته در بستر یک ماجرای تو در تو بابل را به نقشه ای تبدیل کرد هاست از 21 گرم این آدم ها و عملکردشان بود که قصه ی اصلی را شکل می داد در بابل همانطور که می گویی نحوه ی ارتباط و لکنتی که در آن وجو دارد شکل دهنده ی اصلی پیرنگ فیلم است. من هم بابل را ه اوج پختگی کارگردانش است دوست دارم. هم شیوه ی روایت داستان را وهم شخصیت هایی که به نوعی جهانشمولند.

زهرا موثق said...

بازم تست

نوا said...

سلام زهرا کامپیوتر ندارم فقط میام می خونم از سایت دانشگاه