دراز کشیده ایم و زل زده ایم به صفحه ی تلوزیون . مبهوت فضای یخ زده و کدر خانه ی اسقف هستیم . دلمان برای سکانس های سرشار از رنگ و گرما و لذت خانه ی مادربزرگ تنگ شده . من توی ذهنم هشدار بابک احمدی را مرور می کنم :"در زندگی الکساندر لحظه ای می رسد که جهان به سامان، منطقی ، آشنا و پذیرفتنی در هم می شکند و او شاهد ویرانی گریزناپذیر ارزش هایی می شود که همواره آنها را درست می پنداشت.لحظه ای که بی عدالتی،خشونت،پایگان اجتماعی،فاصله ها و در یک کلام«سویه ی غیر انسانی مناسبات اجتماعی»بر او آشکار می شود."
خانه ی مادربزرگ دورانی است که سپری شده حتی اگه عمو ایزاک بچه ها را با جادو از خانه ی اسقف نجات دهد. آرتا و صبرا غرق لذت شده اند ، بلند بلند ذوق زدگیمان را اعلام می کنیم. همراه هر نشانه ای که ظاهر می شود یخ چیزی درونمان باز می شود.ولی دو سکانس خارق العاده ی فیلم باعث شد افسار پاره کنیم.اول صحنه ی مربوط به خداوند که از پشت دکور بیرون آمد و بعد مثل بتی که ابراهیم بشکند سقوط کرد ، دوم سکانس اسماعیل که به نظرم اصلا شاه بیت فیلم بود و برگمان تمام این فیلم را ساخته برای همین سکانس و چنان از لذت سرشارم می کند که وقتی بهش فکر می کنم دلم می خواهد بالشتی ، لحافی ، تشکی ،چیزی را با دندان پاره کنم.
اسماعیل ، همزمان هم آنیما و هم آنیموس ، کمال انسانی در نیمگی.در انتهای خانه ، در اتاقی مهر و موم شده و انباشته از قفسه و کتاب زندانی است. الکساندر بعد از تماشای سقوط خداوند به ملاقات اسماعیل می رود.وقتی اسم الکساندر روی کاغذ تبدیل به اسم اسماعیل می شود ، می فهمیم که الکساندر دیگر به خدا نیازی ندارد. خودش خانه ی اسقف را به آتش می کشد و خانواده اش را نجات می دهد.
چنان موج فیلم گرفته بودمان که تا پنج صبح نقل اش وراجی کردیم.فیلمی نیست که بشود ازش جان سالم به در برد.خصوصا در رابطه با اسماعیل که امروز داشتم به اسمش فکر می کردم و اینکه آیا اسم این شخصیت اسماعیل نشد تا اشاره ای باشد به داستان ابراهیم بت شکن و اینکه این آدم به گونه ای به چنین داستانی مربوط باشد؟
درباره ی این فیلم فقط یادداشتی از بابک احمدی خوانده ام که گرچه مفید بود ولی کافی نبود.در ضمن در یادداشتی که احمدی بر فیلم نوشته درباره ی سکانس هایی حرف زده که من ندیدم. بعدا کاشف به عمل آمد که گویا فیلم دو نسخه ی سریالی و سینمایی دارد.حسابی کونم سوخت.
خانه ی مادربزرگ دورانی است که سپری شده حتی اگه عمو ایزاک بچه ها را با جادو از خانه ی اسقف نجات دهد. آرتا و صبرا غرق لذت شده اند ، بلند بلند ذوق زدگیمان را اعلام می کنیم. همراه هر نشانه ای که ظاهر می شود یخ چیزی درونمان باز می شود.ولی دو سکانس خارق العاده ی فیلم باعث شد افسار پاره کنیم.اول صحنه ی مربوط به خداوند که از پشت دکور بیرون آمد و بعد مثل بتی که ابراهیم بشکند سقوط کرد ، دوم سکانس اسماعیل که به نظرم اصلا شاه بیت فیلم بود و برگمان تمام این فیلم را ساخته برای همین سکانس و چنان از لذت سرشارم می کند که وقتی بهش فکر می کنم دلم می خواهد بالشتی ، لحافی ، تشکی ،چیزی را با دندان پاره کنم.
اسماعیل ، همزمان هم آنیما و هم آنیموس ، کمال انسانی در نیمگی.در انتهای خانه ، در اتاقی مهر و موم شده و انباشته از قفسه و کتاب زندانی است. الکساندر بعد از تماشای سقوط خداوند به ملاقات اسماعیل می رود.وقتی اسم الکساندر روی کاغذ تبدیل به اسم اسماعیل می شود ، می فهمیم که الکساندر دیگر به خدا نیازی ندارد. خودش خانه ی اسقف را به آتش می کشد و خانواده اش را نجات می دهد.
چنان موج فیلم گرفته بودمان که تا پنج صبح نقل اش وراجی کردیم.فیلمی نیست که بشود ازش جان سالم به در برد.خصوصا در رابطه با اسماعیل که امروز داشتم به اسمش فکر می کردم و اینکه آیا اسم این شخصیت اسماعیل نشد تا اشاره ای باشد به داستان ابراهیم بت شکن و اینکه این آدم به گونه ای به چنین داستانی مربوط باشد؟
درباره ی این فیلم فقط یادداشتی از بابک احمدی خوانده ام که گرچه مفید بود ولی کافی نبود.در ضمن در یادداشتی که احمدی بر فیلم نوشته درباره ی سکانس هایی حرف زده که من ندیدم. بعدا کاشف به عمل آمد که گویا فیلم دو نسخه ی سریالی و سینمایی دارد.حسابی کونم سوخت.
No comments:
Post a Comment