Wednesday, February 25, 2009

شرم ازاینکه خودت هستی و ترس ازاینکه دیگری باشی

خوب البته من به چیز‌های بیشتری برای خوشحال شدن احتیاج دارم. صرف اینکه صبح‌ها گنجشک‌ها پشت پنجره اتاقم جیک‌جیکشان را راه بیندازند و خورشید از شرق طلوع کند و باد را ببینم که لای شاخه‌های باریک گل‌ابریشم ِ نوسالم غوغا می‌کند اینها برای من کافی نیست. به سحر گفتم ما به آینده نیاز داریم، سحر گفت آینده تو دست‌های ماست، گفتم خیال نکنم.
راضیه گفت «بع» و بحث تمام شد.
نسل ما مهر پایانی بود بر سلسله‌ی گوسفندهای تاریخ . اگرچه حسن ختام نبود. به قول فاکنر : افول ِ بی‌ارزش ِ دنیای قدیم.
راضیه گفت «بع» و بحث تمام شد.
آینده تو دست‌های ما نیست. فقط گذشته هست که روی گردن‌ها‌مان قرار دارد. گردن‌هامان که چراگاه گله‌های گوسفند است و چوپان‌ها با کتاب‌های جاودانی و عصاهای اژدهاپیکر و دم‌های مسیحایی‌شان.
با این حال فرق هست بین خوشحال شدن و راضی شدن.

No comments: