Monday, February 16, 2009

Go Down, William


فصل «خرس» شاهکار است. هرچند هنوز دو بخش از کل فصل مانده و من فصل «پاییز دلتا» و «برخیز ای موسی» را هم نخوانده ام. با این حال شبیه آدمی هستم که به فوران یک آتشفشان زل زده و میخکوب پرتاب گدازه‌هایی شده که حتی دیگر خارج از اراده‌ی آتشفشان، روی نقاطی گسترده‌اند که خیلی دورند و خیلی پنهان.
گرچه نباید از حق گذشت، فصل «آتش و اجاق» هم، به خاطر سیطره‌ی کاکاسیاه ِ دورگه‌‌اش،لوکاس بوچام ِ پیر، که نسب به کاروتزر مکازلین ِ بزرگ می‌برد و چنان از دو خون سیاه و سفید قاطی داشت که از هیچی و هیشکی حساب نمی‌برد حتی از وجدانش، جزو بهترین خاطرات کتاب‌خوانی‌ام شده . با این حال، فصل ِ «خرس» به همراه سام فادرز، تا حالاش که سوگلی این مجلس بوده. به کل چیز دیگری است. داستانی است درباره‌ی زمین، درباره‌ی عرفان و پیر و سالک، و خداوند که آن خرس بزرگ قهوه‌ای است با نامی که خیلی خوب انتخاب شده : «Old Ben».
و این خرس با تسامح چیزی است از جنس همان سیمرغ ِ داستان عطار، منتها به روایت فاکنر. خرسی است دیرپا که به قول فاکنر انگار جایی بیرون از زمان ایستاده و فرود زمان برش اثری ندارد. شکارچی‌ها سالهاست برای شکارش به گدار بزرگ رودخانه‌ی تالاهاچی می روند و دست خالی برمی‌گردند چون خرسی نیست که همین جوری دم به تله بدهد.
"خرس پیر تک و تنها و قاهر، بی‌مونس و جفت، بی‌فرزند و مبری از مرگ. پریام پیر محروم از زن پیر و داغ تک تک پسران بر دل"
فصل خرس اما برای خاطر این چراغ‌های چشمک‌زنش جذاب نیست.جذاب است چون همه‌ی اینها را به خدمت می‌گیرد تا یک داستان استخوان‌دار بگوید.
"نقل مردها بود، نه سفید نه سیاه و نه هم سرخ بلکه مردها، شکارچی‌ها، که اراده و جربزه داشتند که پایدار بمانند و فروتنی و مهارت داشتند که جان سالم به در ببرند، و سگها و خرس و گوزن با داستان تلفیق شده و بر زمینه‌ی آن نقش بسته بود و نظم‌دهنده و سردمدارش بیابان بود"
تا حالاش که به بیست‌ و یک سالگی اسحاق مکازلین رسیده‌ام، و درست صفحه‌ی دویست‌وچهل‌ودو را تا نیمه خوانده‌ام هنوز نمی‌دانم جمله‌ها و سطر‌‌ها موج‌اند یا طوفان، یعنی که واقعا نمی دانم روی این خطوط هستم یا درونشان. حتی عجیب‌تر اینکه نمی‌فهمم این حرکت است یا سکون، تاوان است یا پاداش. تا همین حالاش که اسحاق مکازلین را از ده سالگی‌ تا بیست و یک سالگیش تعقیب کرده‌ام هنوز اینها برام سوال مانده. کتابی نیست که بشود با خیال تخت خواند.همچی امکانی نیست.

فصل «خرس» ِ کتاب ِ «برخیز ای موسی» شاهکار روایتی فاکنر است. بدون شک خشم و هیاهو را دوست دارم. چون کونتین برام تجسم ِ انسان فینگرتاچ بود و علاوه بر آن کتاب سرشار بود از ایده‌های صنعت روایت. ولی کم‌کم دارد باورم می‌شود بین هنر و صنعت سناری سه شاهی توفیر هست.
ای ویلیام، ای فاکنر
ای Big William
برخیز بابا
برخیز

پیوست: یه سوال دارم. شده نشر نیلوفر ترجمه‌ای بده بیرون که خوب نباشه؟ واقعا الان واسم سواله‌ها.هرچی به کتابخونه و حافظم رجوع میکنم چیزی یادم نمیاد. چیزی یادتون نیس؟

No comments: