Friday, February 6, 2009

ماییم و موج سودا

اینکه من هنوز شنا بلد نیستم چندین دلیل دارد که چندتاش اصلا مهم نیست ، یکیش برای خودم خیلی مهم است که به دیگران ربطی ندارد و بیشتر مربوط می شود به تجربه شبه خفگی که در پنج شش سالگی داشتم و تا چند سال استخر برام قتلگاه بود ، یکیش هم مربوط می شود به دیگران که به خودم مربوط نیست و مربوط بود به زندگی در بندرلنگه ونبودن استخر شنا در سطح شهر حتی به اندازه ی یک قلپ آب .
به هر حال پریروز روی دریا حس کردم واقعا این یک قضیه ی ضروری است و با هرچی هم بشود این بی سوادی را توجیه کرد وقتی در حال غرق شدن باشی این توجیه به دردت نمی خورد. خود ِ من ترسی از دریا ندارم و این یک مسئله ی اظهر من الشمس است. با این حال پریروز به حدی دریا خراب بود که بی تعارف نگران شدم. دو سه باری هم موج یک تندرو و دو سه تا قایق گرفت به پر قایقمان که قشنگ داشت چپه مان می کرد توی آب و همه با حرکات آکروباتیک خودشان را وصل کرده بودند به قایق. حالا تصور کنید توی همچین وضعیت واقعا تراژیکی که همه یا داشتند اشهد می گفتند یا هرچی توی امحا و احشائشان بود می پاشیدند روی کنار دستی شان مرتیکه ی روبرویی من ویر ِ کتاب خواندنش گرفته بود آن هم به چه خونسردی.انگاری روی آرم چیر اتاق نشیمن توی رومبدوشامبرش نشسته و قشنگ هم یک پا را انداخته بود روی آن یکی کره خر و چنان لبخند مغرورانه ای به لب داشت که انگاری زندگی براش به فلانشم نیست و ما همه مشتی سمور بوگندوییم که با سر و صداهامان تمرکز حضرتش را به هم می زنیم. آن لحظه برای اولین باردلم می خواست حالت تهوع داشته باشم و سر تا پاش را عق بمالم.
این از این. دوم اینکه خلیج فارس به اندازه ای وحشی شده بود که آن وقت جدا می شد بهش گفت بچه اقیانوس.آن لحظه منهای احساس نگرانیم ،چیزی هم زیر پوستم ملق می زد و آن احساس لذتی بود که مثل هیچ چیز نبود و واقعا دلم می خواست چنان فرو بروم درونش که باهاش یکی شوم. گاهی حس می کنم من سالها قبل از تولدم ، نهنگ قاتلی بوده ام ، یا خرچنگی ، شاید هم یک ماهی خوارکه آن بالا در حال رقص بوده و شیرجه می زده ام درون دل آب ، وای از این گذشته ، همین فکرش هم مستم می کند. برای همین همیشه دلم خواسته جاشو باشم که نمی شود باشم چون اینجا زن ها همیشه عادت داشته اند بمانند توی خشکی و چشم بدوزند به افق و آب و منتظر باشند ، منتظر مردهاشان : شوهرها ، پدرها ، پسرها ، برادرها و هیچ زنی نباید بیشتر از یک مشتاق باشد ، بیشتر از یک منتظر.
پریروز عجیب دلم می خواست زیر آفتاب داغ خلیج ، روی عرشه ی یک لنج جاشویی کنم. زل بزنم به خشکی و خودم را در حال دور شدن ببینم.

No comments: