- پارسال تابستان نشد، نتوانستم و همش خیال میکردم لابد فرصتش نبوده، شاید هم به قدر کافی باهوش نبودهام یا لااقل دقت نکردهام. امسال با هزار جور خیال و امید دل سپردم به جاده تا برسیم و رسیدیم و زور هم زدم و باز چیزی حس نکردم. بعد تب کردم و مدام از خودم پرسیدم طبیعت افسانه است؟ خیال خام است؟ چیه؟ توی دشت بودم. ولی دشت توی من نبود. کوه نبود ، جنگل نبود. همهی اینها بیرون از من بودند و بیرون از من هم میماندند. روستا با آن خانههای کاهگلی کوچولو و زیباش مال من نبود. گوسفندها و چوپانها مال من نبودند. بیرون بودند. کم اهمیت بودند. بعد ناگهان امیدم را خیلی بولهواسانه دیدم، سفیهانه. بازگشت به طبیعت احمقانهترین ایدهای بوده که توی این مدت به سرم زده. درست مثل تصور مردم از سیزده بهدر. واقعیت این است که ماها دیگه نمیتوانیم امیدی به بازگشت داشته باشیم. توی شهرهای کوچک یا که بزرگمان خاطرات پدران و مادران بدویمان را مرور میکنیم و خیال برمان میدارد که کافی است اراده کنیم تا چیزی را که از دست دادهایم پس بگیریم. اگرچه بعد ناگهان دلم برای پهنهی یک تکهی آبی خودم که مغرور و بخشنده تمام این سالها سرسلسلهی همان چیزی بوده که این همه راه را براش کوبیده بودم آمده بودم دشت و حساش نکرده بودم یک ذره شد. دلم سوخت برای دریا که اینقد در برابرش قدرنشناس و کور بودهام. درست احساسی که دربرابر مامان دارم.التماس کردم برگردیم. برگشتیم..
- هیلیس میلر در پیرامون ادبیات می گوید علت اثبات این نکته که ادبیات در حال مرگ است شیوع توجیهها و نظریههای ادبی است. مثالی که میلر میآورد به شکل بیرحمانهای حقیقت دارد. به زعم میلر بوطیقای ارسطو (یعنی بزرگترین رسالهی دنیای کهن در باب آنچه امروز ادبیات مینامیم) زمانی به وجود آمد که تراژدی یونانی، غیر از حماسهها، رو به افول داشت. بنابراین حضور نظریهپردازان بزرگ معاصر، امثال سارتر، بنیامین، لوکاچ، بلانشو، دومان، دریدا، جیمسون، باتلر و دیگران از نظر هیلر ابدا خبر مبارکی برای ادبیات نیست. چه اگر ادبیات عنصر بدیهی و مسلمی بود هرگز چنین کنکاشهای بزرگ فلسفی دربارهی چیستی آن اتفاق نمیافتاد. میلر همچنین به قانون دهشتناکی اشاره میکند که بر اساس آن تنها زمانی قادریم چیزی را که ریشههای عمیق در فرهنگمان دارد به وضوح ببینیم که آن چیز در حال دور شدن از ما و فرو رفتن در دوردست تاریخی باشد. موریس بلانشو در 1959 در مقالهای در باب رمان مینویسد: "وقت آدمی را به بازی و سرگرمی تبدیل کردن کار خردی نیست و از این بازی اشتغالی آزاد آفریدن کم کاری نیست، اشتغالی که فاقد هرگونه کشش و فایدهی آنی است، اشتغالی که در اساس بیمایه و سطحی است و در عین حال با حرکت سطحی خود توانایی جذب همهی هستی را داراست. اما روشن این است که اگر امروزه رمان از ایفای این نقش عاجز است، دلیل آن این است که امروزه فنون وقت آدمیان و شیوههای سرگرمی آنان را دگرگون کردهاند."
Wednesday, April 1, 2009
دریا و ادبیات ، همه چیز و هیچ چیز
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment