دیروز رفتم و سری به آرشیوم زدم. گریم گرفته بود چون واقعا نیازی نیست آدم باهوش باشد تا بفهمد از کی شروع کردم به حساب و کتاب کردن کلمه هایی که استفاده می کنم. آن اوایل صریح تر می نوشتم، وسواسی برای استفاده از کلمه ها نداشتم و مدام نگران قضاوت نبودم.
خیلی وقت پیش به یکی گفتم: نوشتن با اسم و فامیل حقیقی شجاعت نمی خواهد، فقط کافی است صداقت داشته باشی.
الان می فهمم گه زیادی خوردم.
خودم را لای مصلحت و منقبت و مرتبت و کوفت و زهرمار قایم کرده ام و یادم رفته چرا از قابوس نامه زدم بیرون. هر یه جمله ای که می نویسم از خودم می پرسم کدوم یکی از آدمهای دور و برم ، از دوست و آشنا و استاد و همکلاسی و فک و فامیل و صغری خانم و کبری خانم و اصغر آقا و اکبر آقا و خاله سوسکه و عموخرسه قراره این را بخوانند؟ ناراحت می شوند؟ نمی شوند؟
ف گله کرده بود که راجع به همه نوشته ولی اسمی از من نیست. این لاید معناش می شود اینکه من رفاقت با ف برام پشیزی ارزش ندارد و اصلا ف برام مهم نیست و دوستی من باهاش از سر ریا و دورویی و دروغ و نیرنگ و کثافت و نکبت و پستی است و اهمیتی بهش نمی دهم. لابد واقعا. اگرنه چرا من باید راجع به همه چیز نوشته باشم غیر ف؟
بعد به خودم گفتم وقتی از ننوشته های آدم توقع دارند و قضاوتش می کنند وای به روزگار نوشته هاش. برای همین هر یک کلمه برام حکم شمشیر دولبه را پیدا کرده. احساس خفگی می کنم.
موضوع اصلا وبلاگ نیست. موضوع حتی گله ی ف هم نیست. موضوع توقعی است که به گله گذاری ختم می شود. موضوع احساس مالکیتی است که همراه هر رابطه ای ایجاد می شود.احساس مالکیت بر ذهن طرف مقابل .
بدترین نوع توقع.
گاهی آدم برای همین چیزها دلش می خواهد وارد هیچ رابطه ای با هیشکی نشود. اصلا سرش را بالا نیاورد تا هیشکی را نبیند. با هیشکی حرف نزند. به هیشکی سلام نکند. با هیشکی دست ندهد، به هیشکی فکر نکند.
وقتی می بینی تو با نکرده هات هم قضاوت می شوی ترجیح می دهی دور شوی..
اینقدر دور که نه عشق بهت کارگر باشد نه نفرت.
خیلی وقت پیش به یکی گفتم: نوشتن با اسم و فامیل حقیقی شجاعت نمی خواهد، فقط کافی است صداقت داشته باشی.
الان می فهمم گه زیادی خوردم.
خودم را لای مصلحت و منقبت و مرتبت و کوفت و زهرمار قایم کرده ام و یادم رفته چرا از قابوس نامه زدم بیرون. هر یه جمله ای که می نویسم از خودم می پرسم کدوم یکی از آدمهای دور و برم ، از دوست و آشنا و استاد و همکلاسی و فک و فامیل و صغری خانم و کبری خانم و اصغر آقا و اکبر آقا و خاله سوسکه و عموخرسه قراره این را بخوانند؟ ناراحت می شوند؟ نمی شوند؟
ف گله کرده بود که راجع به همه نوشته ولی اسمی از من نیست. این لاید معناش می شود اینکه من رفاقت با ف برام پشیزی ارزش ندارد و اصلا ف برام مهم نیست و دوستی من باهاش از سر ریا و دورویی و دروغ و نیرنگ و کثافت و نکبت و پستی است و اهمیتی بهش نمی دهم. لابد واقعا. اگرنه چرا من باید راجع به همه چیز نوشته باشم غیر ف؟
بعد به خودم گفتم وقتی از ننوشته های آدم توقع دارند و قضاوتش می کنند وای به روزگار نوشته هاش. برای همین هر یک کلمه برام حکم شمشیر دولبه را پیدا کرده. احساس خفگی می کنم.
موضوع اصلا وبلاگ نیست. موضوع حتی گله ی ف هم نیست. موضوع توقعی است که به گله گذاری ختم می شود. موضوع احساس مالکیتی است که همراه هر رابطه ای ایجاد می شود.احساس مالکیت بر ذهن طرف مقابل .
بدترین نوع توقع.
گاهی آدم برای همین چیزها دلش می خواهد وارد هیچ رابطه ای با هیشکی نشود. اصلا سرش را بالا نیاورد تا هیشکی را نبیند. با هیشکی حرف نزند. به هیشکی سلام نکند. با هیشکی دست ندهد، به هیشکی فکر نکند.
وقتی می بینی تو با نکرده هات هم قضاوت می شوی ترجیح می دهی دور شوی..
اینقدر دور که نه عشق بهت کارگر باشد نه نفرت.
No comments:
Post a Comment