انگاری دارد از یه رمان ایرانی خوشم میاید.
آخرین ایرانی که قبل ِ این خواندم آداب بیقراری بود که خوشم نیامد. آداب بیقراری را دوست نداشتم چون به نظرم داستان کوتاهی بود که زیاد کشش داده باشند. علاوهی بر این از فصل «تکبال» چندشم شد چون اصلا نشد بفهمم آن همه عصیان قابل درک ِ کامران چطور به جاکشی ختم شد؟
آدمی که خسته و دلزده از همه جور مناسبات اجتماعی زندگیش است ( و با آن شکل زندگی کوکی باید هم خسته باشد) برود یک آدم بیگناه را بکشد و جای خودش جا بزند که چی؟ که برود الواطی؟ که برود پی متر کردن خیابان؟که لابد برود احساسات لطیف ِ هاید شدهاش را بارور کند. چجوری؟ مارمولک شکار کند و جسدش را بدهد مورچههای طفل معصومی بخورند. آخی..
آداب بیقراری خوب شروع شد ولی فصل تکبال افتضاح بود. البته دلیلی هم ندارد که یادعلی تعهد داده باشد از کامران خسروی یه ضدقهرمان نسازد.خوب باشه، بسازد . ولی من ِ خواننده باید بفهمم آخه درد این آدم چی بوده که زده یه افغانی بیگناه را کشته یا نه؟(حالا گیرم نشود با این قطعیت گفت کشته!) همش محض خاطر نشستن ظرف و نزدن ریش و آروغ زدن توی خانه با صدای بلند؟
من کاری به پایان بندی بدون قطعیت داستان یا تکنیکهای روایتی دیگهی داستان ندارم. از نظر من فصل تکبال اگر توی هر شاهکاری هم بیاید بند کار را آب میدهد. چه خاصه که داستان به ذاته خودش یه چیزمعمولی هم باشد.
اما از انصاف هم نمیشود گذشت. تاجماه با آن معصومیت ِ اروتیکش خوب تصویر شده بود. چیزی که مثلا در مورد فریبا وجود نداشت. فریبا یکی از مهمترین دلایل کلافگی کامران بود یا نبود؟ پس چرا هرجا ظاهر شد تجسمی بود از خاطرات جنسی کامران؟من که درست نفهمیدم کامران کی کلافه است، مگه اینکه خود راوی یه نخ سیگار توی دست کامران میگذاشت..!
این که نشد. کتاب برندهی بهترین رمان سال 83 شده.دیگه همین قدر میشود ازش توقع داشت. به هر جهت...
فعلا ولی انگاری دارد از یک رمان ایرانی خوشم میآید. خیلی ازش مانده ولی تا اینجاش واقعا بد نبوده و تازه زبانش را هم دوست دارم و شخصیتهاش را هم همینجور و از فضای شرقیش هم دارم لذت میبرم.علاوه بر اینکه توصیاتش خیلی روان و در عین حال خیلی قوی است و مثلا جایی که دارد روسپی رقاصه را توصیف میکند من با کلماتش ضرب گرفته ام و همش دلم میخواهد همین جور راوی حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند...
تا اینجاش که بد نبوده. «رود راوی» از ابوتراب خسروی.
آخرین ایرانی که قبل ِ این خواندم آداب بیقراری بود که خوشم نیامد. آداب بیقراری را دوست نداشتم چون به نظرم داستان کوتاهی بود که زیاد کشش داده باشند. علاوهی بر این از فصل «تکبال» چندشم شد چون اصلا نشد بفهمم آن همه عصیان قابل درک ِ کامران چطور به جاکشی ختم شد؟
آدمی که خسته و دلزده از همه جور مناسبات اجتماعی زندگیش است ( و با آن شکل زندگی کوکی باید هم خسته باشد) برود یک آدم بیگناه را بکشد و جای خودش جا بزند که چی؟ که برود الواطی؟ که برود پی متر کردن خیابان؟که لابد برود احساسات لطیف ِ هاید شدهاش را بارور کند. چجوری؟ مارمولک شکار کند و جسدش را بدهد مورچههای طفل معصومی بخورند. آخی..
آداب بیقراری خوب شروع شد ولی فصل تکبال افتضاح بود. البته دلیلی هم ندارد که یادعلی تعهد داده باشد از کامران خسروی یه ضدقهرمان نسازد.خوب باشه، بسازد . ولی من ِ خواننده باید بفهمم آخه درد این آدم چی بوده که زده یه افغانی بیگناه را کشته یا نه؟(حالا گیرم نشود با این قطعیت گفت کشته!) همش محض خاطر نشستن ظرف و نزدن ریش و آروغ زدن توی خانه با صدای بلند؟
من کاری به پایان بندی بدون قطعیت داستان یا تکنیکهای روایتی دیگهی داستان ندارم. از نظر من فصل تکبال اگر توی هر شاهکاری هم بیاید بند کار را آب میدهد. چه خاصه که داستان به ذاته خودش یه چیزمعمولی هم باشد.
اما از انصاف هم نمیشود گذشت. تاجماه با آن معصومیت ِ اروتیکش خوب تصویر شده بود. چیزی که مثلا در مورد فریبا وجود نداشت. فریبا یکی از مهمترین دلایل کلافگی کامران بود یا نبود؟ پس چرا هرجا ظاهر شد تجسمی بود از خاطرات جنسی کامران؟من که درست نفهمیدم کامران کی کلافه است، مگه اینکه خود راوی یه نخ سیگار توی دست کامران میگذاشت..!
این که نشد. کتاب برندهی بهترین رمان سال 83 شده.دیگه همین قدر میشود ازش توقع داشت. به هر جهت...
فعلا ولی انگاری دارد از یک رمان ایرانی خوشم میآید. خیلی ازش مانده ولی تا اینجاش واقعا بد نبوده و تازه زبانش را هم دوست دارم و شخصیتهاش را هم همینجور و از فضای شرقیش هم دارم لذت میبرم.علاوه بر اینکه توصیاتش خیلی روان و در عین حال خیلی قوی است و مثلا جایی که دارد روسپی رقاصه را توصیف میکند من با کلماتش ضرب گرفته ام و همش دلم میخواهد همین جور راوی حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند...
تا اینجاش که بد نبوده. «رود راوی» از ابوتراب خسروی.
No comments:
Post a Comment