خانم امامزاده را خیلی اذیت کردیم. بهترین معلم ادبیاتی بود که داشتیم ولی باز هم اذیتش کردیم. ما را دوست داشت. ما هم دوستش داشتیم ولی باز هم همیشه کفرش را در میاوردیم.
تنها خانم امامزاده نبود البته. همین بساط تو همهی کلاسها بود. ولی حالا از خودم میپرسم با خانم امامزاده چرا؟ با خانم بدری چرا؟ آقای سلمانی را چرا چزاندیم دیگر؟ راستش را بخواهید دربارهی شیطنت حرف نمیزنم. دارم درباره ظلم صحبت میکنم. البته منظورم این نیست که ابتدای به ساکن ماها سادیسم داشتیم . داشتیم ، ولی ابتدای به ساکن نبود.دبیرستان شاهد مجال نمیداد ماها حتی نفسی به اختیار بکشیم. خانم دقوقی دنبال هرچی که بود- خودش میگفت دنبال ثواب اخروی است!- اگه گربهی مستخدم مدرسه سرما میخورد، توی مدرسهی به این گندگی یقهی ما شیش تا را میگرفت.شیر توالت هرز میرفت میآمد سراغ ما. از پنچر شدن ماشین معلمها صرف نظر می کنم البته، چون این کار را می َکردیم. سابقه داشتیم البته، ولی محدودیت فیزیکی هم داشتیم. دیگه نمیشد که مثلا در یک زمان سه جا باشیم! یک روز درمیان تا ساعت چهار بعداز ظهر تشنه و گشنه نگهمان میداشت، یه لکه پا، و شروع میکرد سین جیم کردن. بین یک کلاس هفدهنفری هفت هشت تا جاسوس داشت که راپرت گوزیدن ما را هم بهش میدادند. مدیر نبود. برای خودش کا گ ب تحقیر شدهای بود.
هزار بار بیشتر شد که مامان باباهامان را خواست مدرسه. آخریها ننه باباهامان هم سر شده بودند. نمیآمدند. یا اگه هم میآمدند دیگه نه تشری به ما میزندند نه محل سگش میگذاشتند. روتین شده بود.
اینجوری شد که غیر ترس شرم ما هم ریخت. وقیح شده بودیم. مدیری که تا کمر براش دلا میشدند را چنان میچزاندیم که دود از گوشهاش میزد بیرون. ما که مجبور بودیم جواب نکردههامان را پس بدهیم، ترجیح میدادیم حداقل کیفاش را برده باشیم. تنها کاری که میکرد این بود که عربده بزند، چنان غرشی میکرد که صداش سه طبقهی مدرسه را میلرزاند.عملا درس خواندن را گذاشته بودیم کنار و فقط همه کاری میکردیم که حرصش را در بیاوریم. البته یاد هم گرفته بودیم ردی نگذاریم. خیلی تمیز تر میزدیم به قوانین مدرسه. خیلی خیلی تمیز.
عزاش مراسمهای رسمی مدرسه بود. به حکم دبیرستان شاهد بودن کله گندههای اداره کل همیشه پلاس بودند دبیرستان ما. عیش ما هم بود. صفهای مرتب بچهها را انگولک میکردیم. هوچی بازی در میاوردیم. وسط سخنرانیهایی که مهمتر از ساعتهای درسی بودند متلکهایی مینداختیم نه در شان مدرسه و راستش نه در شان خودمان. ناگهان با شمارهی سه بلند بلند میخندیدم. خلاصه روی پا بند نبودیم.
این وسط فهمیده بودیم چند تا از معلمها محض شیرین عسل بازی یا شایدم من باب دلسوزی برای آیندهی مخوفی که برامان پیشبینی میکردند، گزارشهای خیلی خیلی کاملی از توی کلاسها بهش رساندهاند. حتی یادمه سوالهایی که برامان مطرح بود را هم برده بودند گذاشته بودند کف دست دقوقی. البته که مدیره هم اینها را کرده بود پیرهن عثمون و بهمان تشر زد که شما دین و ایمون ندارین! این مطلقا تنها حرفی بود که ما هم باهاش موافق بودیم.
حالا چرا اینها را گفتم؟
چون عذاب وجدان دارم. پنج شیش سالی از آن روزها میگذرد و من تمام این مدت از خودم پرسیدم چرا امامزاده را اینقدر چزاندیم؟ خانم امامزاده تنها کسی بود بین معلمها که برامان مادری کرد. مانع اخراج بچهها شد. خیلی خیلی خودمانی بود. دوست داشت با بچهها رفیق باشد و انصافا هم بود. اگه آن اتفاقات نیفتاده بود که ما دستش را پس بزنیم ما براش بهترین دانشآموزها میشدیم و او بهترین معلم.ولی در راستای جهنم کردن کلاسها، کلاس معلمهای محبوبمان هم در امان نماندند. به قول احمدینژاد توی سراشیبی بودیم و ترمز را هم کنده بودیم انداخته بودیم دور.
امامزاده جزو معدود معلمهایی بود که کلامی پیش خانم دقوقی ازمان گله نکرد.
خانم امامزاده را چند بار من و آرتا بیرون دیدیم. اتفاقی. خوشحال شد از دیدن ما و ما هم که عاقلتر شده بودیم جایی بین شرم و یاس، ازش عذرخواهی کردیم. انگاری ناگهان یادش بیاید تمام آن کلاسهای متلاشی شده را لبخندی زد به اندوه و گفت شما اون روزا واکنش بودین.
خیلی دلم گرفت.
No comments:
Post a Comment