Wednesday, September 2, 2009

من خودم سفر شب را زیسته‌ بودم آقای شعله‌ور ولی شما نوشتیدش

نسخه‌هه بوی گند می‌دهد. ورقش که می‌زنی عق‌ات می‌گیرد. انگار کسی چسیده باشد توش و من هر بار دستم گرفتم زده شدم. ولی وقتی مجبور باشی نسخه‌ی کپی کتابی را بخوانی، این قرتی بازی‌ها را باید بگذاری کنار. وقتی کتابی مثه آدم در نسخه‌های شیک و تر و تمییز چاپ نشد مجبوری خودت را بسپاری به تراژدی خواندن با اعمال شاقه. این است داستان کتب ضاله و مردمی که اینقدر عرضه ندارند که حق خواندن هر کتابی را که دوست دارند داشته باشند.
به من چه که درباره‌ی کتاب توضیح بدهم؟ یا خودتان خوانده‌اید یا چشتان کور می‌خوانیدش. اینقدر هم نقد فله‌ای و جدی توی اینترنت ریخته که حتم ناکام از دنیا نمی‌روید. من نه برام مهم است که تکنیک کتاب چی هست و نه در حال حاضر برام اهمیت دارد که نویسنده تا چه اندازه موفق بوده یا نبوده. اهمیت کتاب هم در تاریخ ادبیات معاصر برام پشیزی ارزش ندارد. درد الان من اینه که بفهمم من که اینجام چطور چهل سال پیش نوشته شده‌ام؟ باورم نمی‌شود این داستان ِ نسل من نباشد. خیلی غریب است!
با اینکه داستان «هومر»، داستان «هومر» است و مال من نیست و تازه مال زمان من هم نیست و تازه‌ترش اینکه هیچ مشابهت فرضی هم نمی‌توانم بین خودم و «هومر» تصور کنم ولی دیدم این داستان خیلی نزدیک است اینقدر نزدیک که کافی است چشم‌هام را ببندم و کلمات کتاب را توی خاطراتم سرچ کنم. چنان حجمی از لینک‌ها برام گشوده خواهد شد که یحتمل می‌توانم ادعا کنم من این داستان را زندگی کرده‌ام.
چن‌تایی از فصل‌ها واقعا دوست‌داشتنی و قابل بودند بی‌خیال اینکه توی کلیت داستان جایی دارند یا ندارند، حاشیه هستند یا نیستند یا ضرورت داشتند یا نداشتند. در ضرورت داشتن این فصل‌ها همین بس که من از خواندنشان خوشم آمده و باقیش هم اصلا برام مهم نیست.

فصل آخر به خصوص از جایی که مترسکِ شاه را آنجور علم می‌کند به شکل یک عیسی مسیح مستبد و مضحک و البته مفلوک، که شاید بیشتر از اینکه دهن کجی به شاه باشد یا
به هر دیکتاتوری در مفهوم کلی‌اش، دهن کجی است به جامعه‌ی مستبد، که خودش به دست خودش دیکتاتورها را با کف و سوت و هورا و غش و ضعف و حتی سوت بلبلی(!) باد می‌کند و می‌فرستد هوا ولی پنهانی نخ‌اش دستش است و بعد هم که حوصله‌اش ازش سر رفت می‌ترکاندش و باز یه بادکنک دیگه هوا می‌کند و این نهایت وقاحت یک جامعه را می‌رساند و نهایت پلشتیش را و نهایت بوالهوسیش را، و من که اینجای داستان را می‌خواندم چقدر چقدر چقدر دلم برای آن عیسی مسیح مفلوک و آن منجی احمق سوخت که نمی‌فهمید که نمی‌فهمید که نمی‌فهمید
و آن فصل دیگری که ازش خوشم آمد فصل مربوط به آن یارو نوکره بود که عاشق یک خاطره‌ی از دست رفته شده بود دختر نوبالغ برهنه‌ی کارفرماش زیر دوش آب که با چشم‌های گستاخش، شوخش، خودش را توضیح می‌داد و جایگاه پسرک را هم هشدار می‌داد: فقط از لای در نگاه کن
و من که جدا برای رویاهاش دلم غنج می‌رفت. و آن نقشه‌ی انتقام بی‌نقصش و آن بازی‌اش با خیال‌پردازی.
و فصل فوق‌العاده‌ی بعدیش فصل اکبرشیراز بود. منهای زبان جذابش که اصلا چیز بدیعی بود آن فدا نوش فدا فدا گفتنش باعث شد آن مونولوگ را بلند بلند بخوانم و چه کیفی می‌کردم ای خدا چه کیفی می‌کردم و به جهنم که فصل اکبر شیراز ضرورت نداشت اینجور بخوایم حساب کنیم نوشتن خود این کتاب هم ضرورت نداشت و اگر سفر شب خواندنی است مگربرای خاطر همین فصل‌هایی نیست که ضرورت نداشت، لابد؟
و من مرد بهتر از اکبر شیراز ندیده‌ام توی ادبیات ایران و کامل‌تر از اکبر شیراز و لوطی‌تر از اکبر شیراز و حتی حاضرم سه تا داش آکل بدهم یه اکبر شیراز بگیرم
ولی فصلی که من دیوانش شدم فصل خودکشی ارژنگ بود نه به خاطر خودکشی ارژنگ و نه به خاطر خورد شدن رفقاش فقط و فقط برای کاری که ارژنگ کرد فقط واسه کاری که ارژنگ کرد بعد از اینکه فهمید باید بلیط سینما را یکی پنج تومن بخرد و این به نظرش بیشتر از ظلم آمد و این تحقیر شدن بود و فقط من برای همین یه کار ارژنگ این کتاب را دوست دارم:
ارژنگ چنگ زد. یک ده تومنی از توی دست من برداشت و با دو تا ده تومنی خودش مچاله کرد و انگار که می‌خواهد توی دهن یارو بچپاند فشار داد توی صورتش. وقتی گفت «بگیر» من حس کردم که یک استخوان را می‌خواهد بزور توی دهن یک سگ بکند وقتی توی چشمهایش نگاه کردم جدا برایش و برای خودم متاسف شدم.
کاشکی نسخه‌ی چاپ شدش را بخوانم یعنی برام مسلم است اگه روزی این کتاب اجازه‌ی چاپ گرفت بیشتر از اینکه حکومت اصلاح شده باشد جامعه است که آماده‌ی نقد خودش شده جامعه است که رودرروی خودش ایستاده
مثل خیلی کتاب‌های دیگه‌ای که نه جایی در رژیم شاه داشتند و نه جایی در رژیم اسلامی.

No comments: