سر چهارراه فاطمیه یه درخت نسبتا بزرگ کنار(konar) هست. برگهای ریزش خیابان را نقاشی میکند و سایهی نه چندان وسیعش، در روزهای کشنده تابستان، پناهی است برای آدمهای بیجنبهای مثل من. این روزها وقت ثمردادن کنارهاست.
چند روز پیش بود. قبل از تعطیل شدن مدارس. یه عالمه پسربچهی سفیدپوش مدارس دولتی با سرهای طاس و صورتهای هیجانزده افتاده بودند به جان درخت. دو سه نفرشان درخت را میتکاندند و باقی بچهها انگاری باران رحمت ببارد، کنارها را نرسیده به آسفالت قاپ میزدند. منتهی چیزی که این ماجرا را برای من تبدیل به یک ماجرای عاشقانه کرد، التماس بچهها به عابرین پیاده بود. فکرش را بکنید. این پدرسوختههای نیم وجبی کلی آدم جدی و مهم و عجول را وادار میکردند بایستند و منتظر بمانند تا این حضرات، کنارها را جمع کنند، نکند کنارهای درشت و آبدار زیر کفشهای بیخیال عابرین حیف و میل شوند.
کوچولوهای کچل یه ترافیک حسابی راه انداخته بودند. جیغ میزدند و التماس میکردند و من از خنده دلضعفه گرفته بودم.
از من قبول کنید. دیدن بهت و کلافگی آدمهایی که ایمان ندارند کنارهای کوچک و گرد و شیرین، مهمتر از هر چیزی در این دنیا هستند واقعا خندهدار است.
چند روز پیش بود. قبل از تعطیل شدن مدارس. یه عالمه پسربچهی سفیدپوش مدارس دولتی با سرهای طاس و صورتهای هیجانزده افتاده بودند به جان درخت. دو سه نفرشان درخت را میتکاندند و باقی بچهها انگاری باران رحمت ببارد، کنارها را نرسیده به آسفالت قاپ میزدند. منتهی چیزی که این ماجرا را برای من تبدیل به یک ماجرای عاشقانه کرد، التماس بچهها به عابرین پیاده بود. فکرش را بکنید. این پدرسوختههای نیم وجبی کلی آدم جدی و مهم و عجول را وادار میکردند بایستند و منتظر بمانند تا این حضرات، کنارها را جمع کنند، نکند کنارهای درشت و آبدار زیر کفشهای بیخیال عابرین حیف و میل شوند.
کوچولوهای کچل یه ترافیک حسابی راه انداخته بودند. جیغ میزدند و التماس میکردند و من از خنده دلضعفه گرفته بودم.
از من قبول کنید. دیدن بهت و کلافگی آدمهایی که ایمان ندارند کنارهای کوچک و گرد و شیرین، مهمتر از هر چیزی در این دنیا هستند واقعا خندهدار است.
No comments:
Post a Comment