Wednesday, March 24, 2010

خورشید لالا آفتاب لالا

قول مهر را به سحر داده‌ام . دیگه جهرم است. می‌گفت اواخر تابستان می‌شود با لحاف روی پشت‌بام خوابید. یادم افتاد به پشت‌بام‌خوابی‌های پنج شش سالگی‌ام توی خانه‌ی قدیمی مامان‌بزرگ. بی‌معطلی گفتم می‌آم. از الان برای یک خانه‌ی قدیمی دردندشت با باغچه‌های بزرگ له‌له می‌زنم. به خصوص اینکه پیش سحر باشم. باد سردی بخزد لای پیراهنم و همین‌جور که داریم یواشکی حرافی می‌کنیم زل بزنم به ستاره‌ها. مطمئن نیستم از آن بالا بشود نخلستان‌ را دید. ولی حتما آنجا احساس بهتری دارم.
لای این دیوارها احساس خفگی می‌کنم. توی این آپارتمان‌های لعنتی با پنجره‌های کوچک و سقف‌های کوتاه. از اینکه ‌توی حیاط‌ به جای درخت ماشین رشد می‌کند غصه می‌خورم. دلم می‌خواهد بروم جهرم. روی پشت‌بام بخوابم و زیر نور ماه به نخل‌ها زل بزنم. باد سردی روی پوستم بلغزد و آهنگ «شب بخیرکوچولو» را زمزمه کنم.




No comments: