امروز فکر میکردم زندگی من دارد توی یک چیزهایی خلاصه میشود، که نمیدانم این خلاصه شدنها خوب است یا بد. البته بخش بزرگی از آن مسلما در تو خلاصه میشود و من فقط بابت همین یک بخش خوشحال و مطمئنم. باقیش را با یک ترس مرضی پیگیری میکنم. مثلا ساعتهایی از عمرم که به درس و دانشگاه ربط پیدا میکند. قطعا به خاطر هدر دادن قسمت بزرگی از زندگیم توی آن عوضیآباد دچار وسواس شدهام. نه اینکه منظورم حیف شدن و این مهملات باشد. اصلا معتقد نیستم حیف و میل شدهام. ولی از تصور اینکه آنجا چقدر تنهایی ِ چندشآوری دارم غمگین میشوم.
قسمت دیگری از زندگیم که نمیدانم چقدر درست است مربوط میشود به خانواده. خانوادهم را عمیقا دوست دارم. ولی ازم انرژی میگیرند. به خصوص اینکه شدت عبور و مرور عمو و دایی و عمه و زندایی و شوهر عمه و دختردایی و فک و فامیل مادری و پدری و دوست و آشنا هر روز بیشتر میشود و من گاهی واقعا حس میکنم دارم فرسوده میشوم. مثلا اینکه کسانی به خودشان حق بدهند وقتی دراز کشیدهای و در حال کتاب خواندنی خیلی خودمانی تقهای به در ضربه بزنند و احساس کنند این تقه به آنها اجازهی هر نوع دست انداز و تاخت و تازی را خواهد داد. من در این موارد خیلی بخیلم. اصلا از دیدن آدمهای خودمانی توی اتاقم خوشحال نمیشوم. آدمهایی که دربارهی دکوراسیون اتاقم نظرهای کسلکنندهای دارند و با دیدن دیوارنویسیهام وحشتزده نگاهم میکنند. به خصوص اینکه به خودشان حق میدهند با دیدن کتاب توی دستم، ازم بپرسند درس میخونی یا کتاب؟ و لابد اگه کتاب میخوانم این یعنی اولویت با آنهاست. از این سوال متنفرم!
حتی اگه به این طعنهی مامانم ایمان بیاورم که من آدمیزادی زندگی نمیکنم و احترام به سنت حسنهی صلهی رحم را به هیچ جام نمیگیرم باز هم ناچارم سر حرفم بمانم که گاهی تحمل خانواده و مصیبتهای حاصل از سنتهای حسنه واقعا وحشتناک است.
من از اینکه بخش بزرگی از زندگیم را برای کسانی دور بریزم که اولویتهای من هیچ احترام و ارزشی برایشان ندارد احساس حماقت میکنم. منتهی چیزی که همهی این الدرم بلدرمهای مرا در حد انشا باقی میگذارد، یادآوری لحظههای هر چند کوچک اما خوشآیندی است که با همین آدمهای کلهشق و اغلب نفهم داشتهام. آدمهایی که اگر ببینیشان عصبانیات میکنند اما اگر نبینیشان دلتنگشان میشوی.
خانواده کلا چیز مزخرف ولی خارقالعادهایه.
قسمت دیگری از زندگیم که نمیدانم چقدر درست است مربوط میشود به خانواده. خانوادهم را عمیقا دوست دارم. ولی ازم انرژی میگیرند. به خصوص اینکه شدت عبور و مرور عمو و دایی و عمه و زندایی و شوهر عمه و دختردایی و فک و فامیل مادری و پدری و دوست و آشنا هر روز بیشتر میشود و من گاهی واقعا حس میکنم دارم فرسوده میشوم. مثلا اینکه کسانی به خودشان حق بدهند وقتی دراز کشیدهای و در حال کتاب خواندنی خیلی خودمانی تقهای به در ضربه بزنند و احساس کنند این تقه به آنها اجازهی هر نوع دست انداز و تاخت و تازی را خواهد داد. من در این موارد خیلی بخیلم. اصلا از دیدن آدمهای خودمانی توی اتاقم خوشحال نمیشوم. آدمهایی که دربارهی دکوراسیون اتاقم نظرهای کسلکنندهای دارند و با دیدن دیوارنویسیهام وحشتزده نگاهم میکنند. به خصوص اینکه به خودشان حق میدهند با دیدن کتاب توی دستم، ازم بپرسند درس میخونی یا کتاب؟ و لابد اگه کتاب میخوانم این یعنی اولویت با آنهاست. از این سوال متنفرم!
حتی اگه به این طعنهی مامانم ایمان بیاورم که من آدمیزادی زندگی نمیکنم و احترام به سنت حسنهی صلهی رحم را به هیچ جام نمیگیرم باز هم ناچارم سر حرفم بمانم که گاهی تحمل خانواده و مصیبتهای حاصل از سنتهای حسنه واقعا وحشتناک است.
من از اینکه بخش بزرگی از زندگیم را برای کسانی دور بریزم که اولویتهای من هیچ احترام و ارزشی برایشان ندارد احساس حماقت میکنم. منتهی چیزی که همهی این الدرم بلدرمهای مرا در حد انشا باقی میگذارد، یادآوری لحظههای هر چند کوچک اما خوشآیندی است که با همین آدمهای کلهشق و اغلب نفهم داشتهام. آدمهایی که اگر ببینیشان عصبانیات میکنند اما اگر نبینیشان دلتنگشان میشوی.
خانواده کلا چیز مزخرف ولی خارقالعادهایه.
No comments:
Post a Comment