آنقدری از مراسم به خاطرم مانده فقط که زهر شود به جانم. بغض و خشم و دلواپسی. دل پیچه و سرگیجه و سردرد. غیر اینها دست هایی که به سمتم دراز می شد و لبخندهای تصنعی. فقط لابه لای اینها چند نفری بودند که دیدنشان آرام ترم کرد. که حضورشان، لبخندشان و دست هاشان برای خوشحالی من بودند. بقیه اش مطلقا چرت بود.
وحشت کرده بودم. هیچ چیزی برام آشنا نبود. از آن شادی که هیچ چیزش شادی نبود متنفر بودم. از غم و خشم تو مطمئن بودم، از غم و خشم خودم هم. فقط می خواستم لااقل فاطمه خوشحال باشد که نبود. که نشد. لااقل مامان خوشحال باشد که نبود، که نشد.
خودم که انتظاری نداشتم. چنین شادی را نه می خواستم نه می فهمیدم.
بد شبی بود.
چقدر همه مان غمگین و تنها بودیم.
تو بغض کرده بودی و دم نمی زدی. احساس می کردم گمت کرده ام. همانجور که خودم را. غرور و فردیت مان قربانی شد. پیش پای رسم و رسوم. کینه شان را دارم. کینه ی همه ی آن باید و نبایدهای مشمئزکننده. همه ی آن همه جهالتی که ازم سرریز بود.
چقدر نشد آن چیزی که می خواستیم یا لااقل، چقدر آن چیزی شد که مطلقا نمی خواستیم.
وحشت کرده بودم. هیچ چیزی برام آشنا نبود. از آن شادی که هیچ چیزش شادی نبود متنفر بودم. از غم و خشم تو مطمئن بودم، از غم و خشم خودم هم. فقط می خواستم لااقل فاطمه خوشحال باشد که نبود. که نشد. لااقل مامان خوشحال باشد که نبود، که نشد.
خودم که انتظاری نداشتم. چنین شادی را نه می خواستم نه می فهمیدم.
بد شبی بود.
چقدر همه مان غمگین و تنها بودیم.
تو بغض کرده بودی و دم نمی زدی. احساس می کردم گمت کرده ام. همانجور که خودم را. غرور و فردیت مان قربانی شد. پیش پای رسم و رسوم. کینه شان را دارم. کینه ی همه ی آن باید و نبایدهای مشمئزکننده. همه ی آن همه جهالتی که ازم سرریز بود.
چقدر نشد آن چیزی که می خواستیم یا لااقل، چقدر آن چیزی شد که مطلقا نمی خواستیم.
No comments:
Post a Comment