ای مرغ سحر، چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری،
وز تحفه ی روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلف زر تار،
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری،
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب،
دل پر ز شعف، دل از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب،
رفتی بر یار خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب،
اختر به سحر شمرده، یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین،
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق، نگارخانه چین،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین،
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین،
از سردی دی فسرده، یاد آر
ای همره تیه پور عمران
بگذشت چو این سنین معدود،
وان شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعد خویش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود،
زان کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود،
بر بادیه جان سپرده، یاد آر
چون گشت زمانه از نو آباد
ای کودک دوره طلایی،
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا، خدایی،
نه رسم ارم، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژ خواهی،
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستایی،
تسنیم وصال خورده، یاد آر
هر وقت این سروده مرحوم دهخدا را می خوانم، به آن وسط ها نرسیده بغضم می شکافد. بلد نیستم جور دیگری این مسمط را.
منهای صلابتی که در کلام دهخدا هست، دلم ریش می شود بابت بغضی که دهخدا هنگام سرودن این شعر داشته. برای میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صوراسرافیل سروده این شعر را.
محمد علی شاه، با خفت مرد. شاهی بود برای خودش. مجلسی را به توپ بست. آزادیخواهان زیادی را کشت و زندانی کرد. الدرم بلدرم ها کرد. ولی سر آخر، مثل موشی از دست رعیت هاش گریخت. پناه برد به اجنبی که به دست رعیت خودش نیفتد و در همان فلاکت هیچی نبودن مگر شاه مخلوع، مرد.
به صوراسرافیل که فکر می کنم، باغشاه و قیافه ی عمله اکره های ممدلی شاه و آن بساط اعدام را، از چوبه های دار گرفته تا صندلی که شاه رویش نشسته بوده لابد، حتی چاهی که کمی آن سوتر قبر صوراسرافیل و ملک المتکلمین می شده، همه و همه برام تداعی می شود. لیز می خورم وسط کارناوال تاریخ. بعد تصویر چشم ها و دست های مبارزه طلب صوراسرافیل جوان هجوم می آورد به سمت من و شاه. ملک المتکلمین می لرزد. پای چوبه که می آوردندش علنا رعشه های بدنش را می شود دید. من بغض کرده ام، شاه ابروهاش را داده بالا و توی چشم هاش غرور پوچی می رقصد. ملک المتکلمین بالا می آورد لابد. جهانگیرخان با خشم و همدردی نگاهش می کند، عمله ها با تمسخر و تکبر. می نشینم روی زمین روبروی چوبه ها. زانوهام را می کشم توی حلقه ی بازوم. ملک المتکلمین که شروع به زاری می کند، جهانگیرخان نهیب می زند به ملک و متلک مهلکی هم بار شاه می کند.
این بار کسی نمی خندد.
طناب را می اندازند گردن شان. جهانگیر خان محکم ایستاده. آخرین کلماتش خطاب به خاک ایران است نه خطاب به شاه. نه خطاب به مردم حتی. خطاب است به خاک. انگاری می دانسته هیچ چیزی جز خاک، فراتر از تاریخ نیست. "ای خاک، ما برای تو می میریم! "
طبل می زنند. تند و خشمگین. کور و وحشی. من زار می زنم. شاه آروغ.
زیر پاشان را که خالی می کنند، انگاری صدای همهمه ی کلاغ ها و تبل و غوغای غوغاییان* ناگهان خفه می شود، صدای شکستن گردن جهانگیر خان است که توی تمام باغشاه می پیچد.
*غوغاییان: کمی تا حدودی، تعبیری است از بیهقی.
بگذاشت ز سر سیاهکاری،
وز تحفه ی روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلف زر تار،
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری،
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب،
دل پر ز شعف، دل از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب،
رفتی بر یار خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب،
اختر به سحر شمرده، یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین،
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق، نگارخانه چین،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین،
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین،
از سردی دی فسرده، یاد آر
ای همره تیه پور عمران
بگذشت چو این سنین معدود،
وان شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعد خویش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود،
زان کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود،
بر بادیه جان سپرده، یاد آر
چون گشت زمانه از نو آباد
ای کودک دوره طلایی،
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا، خدایی،
نه رسم ارم، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژ خواهی،
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستایی،
تسنیم وصال خورده، یاد آر
هر وقت این سروده مرحوم دهخدا را می خوانم، به آن وسط ها نرسیده بغضم می شکافد. بلد نیستم جور دیگری این مسمط را.
منهای صلابتی که در کلام دهخدا هست، دلم ریش می شود بابت بغضی که دهخدا هنگام سرودن این شعر داشته. برای میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صوراسرافیل سروده این شعر را.
محمد علی شاه، با خفت مرد. شاهی بود برای خودش. مجلسی را به توپ بست. آزادیخواهان زیادی را کشت و زندانی کرد. الدرم بلدرم ها کرد. ولی سر آخر، مثل موشی از دست رعیت هاش گریخت. پناه برد به اجنبی که به دست رعیت خودش نیفتد و در همان فلاکت هیچی نبودن مگر شاه مخلوع، مرد.
به صوراسرافیل که فکر می کنم، باغشاه و قیافه ی عمله اکره های ممدلی شاه و آن بساط اعدام را، از چوبه های دار گرفته تا صندلی که شاه رویش نشسته بوده لابد، حتی چاهی که کمی آن سوتر قبر صوراسرافیل و ملک المتکلمین می شده، همه و همه برام تداعی می شود. لیز می خورم وسط کارناوال تاریخ. بعد تصویر چشم ها و دست های مبارزه طلب صوراسرافیل جوان هجوم می آورد به سمت من و شاه. ملک المتکلمین می لرزد. پای چوبه که می آوردندش علنا رعشه های بدنش را می شود دید. من بغض کرده ام، شاه ابروهاش را داده بالا و توی چشم هاش غرور پوچی می رقصد. ملک المتکلمین بالا می آورد لابد. جهانگیرخان با خشم و همدردی نگاهش می کند، عمله ها با تمسخر و تکبر. می نشینم روی زمین روبروی چوبه ها. زانوهام را می کشم توی حلقه ی بازوم. ملک المتکلمین که شروع به زاری می کند، جهانگیرخان نهیب می زند به ملک و متلک مهلکی هم بار شاه می کند.
این بار کسی نمی خندد.
طناب را می اندازند گردن شان. جهانگیر خان محکم ایستاده. آخرین کلماتش خطاب به خاک ایران است نه خطاب به شاه. نه خطاب به مردم حتی. خطاب است به خاک. انگاری می دانسته هیچ چیزی جز خاک، فراتر از تاریخ نیست. "ای خاک، ما برای تو می میریم! "
طبل می زنند. تند و خشمگین. کور و وحشی. من زار می زنم. شاه آروغ.
زیر پاشان را که خالی می کنند، انگاری صدای همهمه ی کلاغ ها و تبل و غوغای غوغاییان* ناگهان خفه می شود، صدای شکستن گردن جهانگیر خان است که توی تمام باغشاه می پیچد.
*غوغاییان: کمی تا حدودی، تعبیری است از بیهقی.
No comments:
Post a Comment