Tuesday, January 4, 2011

با مامان که بحثمان می شود، همیشه منم که بازنده ام. گرچه مامان همیشه خلاف این را تصور کرده، ولی فقط خدا می داند که چقدر پیش مامان بازنده ام. وقتی کسی با مهرش جنگید، یحتمل پیروز میدان است.
ته قلبم می دانم برای چی اینهمه اصرار می کند. برای چی اینهمه سر به سرم می گذارد. روشش را دوست ندارم، درست، قبول ندارم، درست، ولی می شناسمش. بیست و چهار سال مامانم بوده. می دانم غیر این راهی نمی شناسد. برای اقناعم بیشتر از اینکه از منطق استفاده کند از عشق استفاده می کند و من از این متنفرم که روبروی عشق مامان قرار بگیرم. حتی از این قضیه وحشت دارم.
وقتی با چشم های نگرانش جوری نگاهم می کند که انگاری دارد به پایم می افتد، از خودم بیزار می شوم. از همه ی آن دلایل شگفتی که براش ردیف می کنم منزجر می شوم. دلم می خواهد همان وقت بخزم توی آغوشش و ماچش کنم. گریه کنم التماسش کنم تا بلکه آن دخترک خیره سری نباشم که از خودم ساخته ام.
بچه هم که بودم خیلی کم پیش آمد ازش عذرخواهی کنم. با هم دعوا می کردیم بعد من می رفتم توی تختم، چادرش را بغل می کردم و جوری گریه میکردم که خودم هم صدای خودم را نشنوم. همیشه دلم می خواست وقتی دارم آنجور زار می زنم لای چادرش، ناغافل بیاید توی اتاقم و بفهمد چقدر در برابر نصیحت هاش، فروتنم.
همیشه دلم می خواست همین ها را بهش بگویم. اینکه اگر تمام حرف هام هم که درست باشد، که اگر همه ی آن برهان های قاطعم هم به درد بخور باشد، باز هیچ کدامشان باعث نمی شود عشق مامان همین روشی را که در پیش گرفته برای انذار من، ادامه ندهد. دلم می خواهد بهش بگویم دورت بگردم، رفتارت قابل درک است، که حتی بیشتر از آن، قابل ستایش است...

No comments: