Friday, December 3, 2010

go down moses

موسی خیز و روان شو
به ارض مصریان شو
بگو به فرعون پیر
قوم منو رها کن...


«افول بی ارزش دنیای قدیم»، خبر سرد و بی رحمانه ای است. عبارتی که در آن نه بشارتی هویداست و نه امیدی. این عبارت مضمون اصلی رمان «برخیز ای موسی» نوشته ویلیام فاکنر، نویسنده ی آمریکایی است. عنوان کتاب «برخیز ای موسی» آنگونه که مترجم ارجمندش، صالح حسینی یادآورد شده، ماخوذ است از یکی از سرودهای مذهبی سیاهپوستان که در آن هم سرایان، از قول خداوند به موسی امر می کنند، حرکت کند و قوم او را از بردگی و ستم فرعون، رهایی بخشد .
فاکنر ضمن روایت داستانش – یعنی داستان اسلاف و اخلاف مردمان جنوب آمریکا ، که خود یکی از آنهاست–  بارها عبارت تلخ «افول بی ارزش دنیای قدیم» را یادآوری می کند. عبارتی که حتی تمجیدی از جهان گذشته نیست، بلکه بیش از آن، تقبیح جهانی است که پیش روی انسان معاصر سر برآورده و با سرعتی جنون آسا و بی چشم انداز امیدوار کننده ای، جهان قدیم، مناسبات و الگوهای ازلی اش را نابود میسازد. اما آیا میان آن مضمون گزنده، و این عنوان امیدآفرین، تناقضی وجود ندارد؟
اثر فاکنر، رمان چند پاره ای است. چند پاره نه به معنای از هم گسسته و وارفته. بلکه مجموعه ای است از داستان های مجزا و به ظاهر تمام شده، هر یک در فصلی جداگانه ، اما با پس زمینه  و خواستگاهی مشترک.
فاکنر روایتگر زندگی چندین نسل از سفیدپوستان و سیاه پوستانی است که نیای مشترک شان، سفیدپوستی است غاصب و البته غایب به نام کاروترز مکازلین.  و مهم تر از آن، روایتگر زمینی است که کران تا کرانش را گناه فرا گرفته، زمینی که آسودگی و امنیتش، ثروت و وسعت وبخشندگی اش، عاملی شده برای میل ساکنانش به حرمت شکنی آن زمین. (به فروش زمینی که مال آنها نبوده، به خرید زمینی که مال کسی نیست، به اسارت گرفتن انسان ها، در زمینی که قرار بوده محملی برای آزادی باشد). زیرا همانگونه که کتاب مقدس می گوید: «زمین به فروش ابدی نورد، زیرا زمین، از آن من، یهوه است»
همانگونه که اشاره شد، فاکنر در این رمان چند داستان بلند را در هم می تند. داستان «بود» پیش درآمد زندگی خانواده مکازلین و قطعه ی اول پازلی است که در داستان های دیگر تکمیل می شود. در این فصل، با زندگی اسحاق مکازلین آشنا می شویم که تنها نوه ی ذکور مکازلین بزرگ است و وارث بلامنازع املاک و دارایی های پدربزرگی که اگرچه نیست، اما نحوست گناهش در تمام طول رمان، و در زندگی تمام شخصیت های رمان احساس می شود.
اما اسحاق مکازلین، یا به تعبیر داستان، عمو «اسو» (چرا که هرگز پدر هیچ بچه ای نشد) از آن میراث آلوده و فاسد، از آن مالکیت دروغین،  تبری می جوید و در مقابل، فروتنی و غرور را طلب می کند.
 فصل خرس، شرح همین طلب اسحاق مکازلین است. فصلی طولانی، که با کشف و شهودی آغاز می شود که اسحاق جوان را، در مصاف با خرسی پیر، و در سایه ی راهنمایی سرخ پوستی وارسته قرار می دهد. این فصل چنان از بافتی تمثیلی برخوردار است، که سایر فصل های کتاب را تحت الشعاع ارجاعات مداوم خود قرار می دهد.
اسحاق سیاهان را می ستاید. چرا که از موهبت داشتن پدرانی برخوردارند که خیلی پیش از سفیدپوستان آزاد بوده اند. او ایمان دارد که این سیاهان هستند که در نهایت همانگونه که مسیح بشارت می دهد وارثان زمین اند، چرا که از شفقت و سعه صدر و مدارا و وفا و عشق به کودکان لبریزند.
با این وجود در ادامه فصل و همچنین فصل های پس از آن، اسحاق را می بینیم که سرگردان میان نقشی قرار گرفته که اجدادش به او تحمیل کرده اند - مردی است با لکه ی ننگی بر دامان تاریخش، یا به عبارتی بردامان هویتش، از سوی پدربزرگی که با حرص و شهوت خود، زمین خداوند را فاسد کرد و انسان ها را به اسارت گرفت (همانند فرعون) - و همچنین، نقشی که درک و احساسش به او تحمیل می کند.
اما این تضاد و سرگردانی، این تقابل میان آنچه بود و آنچه باید باشد، فقط مختص به اسحاق مکازلین نیست. گویی از نظر فاکنر، هر کسی در سرزمین های جنوبی ناچار است با این تضاد روبرو شود. چرا که از نظر فاکنر سرزمین های جنوب، داستان مشترکی است و سرانجام مشترکی هم دارد. لعنتی که به واسطه گناه، شامل حال سرزمین های جنوبی شده، تمامی اهل آن سرزمین را در برخواهد گرفت.
اما آیا آنگونه که سیاهان می خوانند، موسی به سوی فرعون روان می شود و قوم او را نجات خواهد داد؟
عنوان کتاب دعوت است،«برخیز ای موسی». و اگر همان گونه که معلوم شد، داستان خانواده مکازلین، داستان تمام جنوب باشد، داستان تاریخی از ستم ها و ظلم ها، از پلیدی ها و حرص ها، از شهوت و آز افسار گسیخته، آیا دعوت از موسی، یک دعوت جمعی و جهان شمول نیست؟

No comments: