Tuesday, February 22, 2011

بعله....

خوب این یک پست خود شیفته است. راستش، من سبک زندگی خودم را دارم.
این را با ساعت ها پیاده روی و زل زدن به کفش هام متوجه شدم. به گمانم آدم ها ( آدم های شهری البته) همیشه خواهان یک همچه چیزی در زندگی شان هستند. داشتن فرمی شخصی در طول زندگی شان. من احساس می کنم در بیست و چهار سالگی چشم اندازی از یک چنین ودیعه ای را در زندگی م دارم.
هدفم از نوشتن اینها ارائه ی یک مانیفست نیست. این پست قرار بود یک مکالمه ی تلفنی باشد. به چیزی متهم شده ام و قرار بود پاسخی داشته باشم. شاید هم قرار نبود پاسخی داشته باشم. اینها بماند. مهم تصویری است که از خودم دیدم.
کسی که منم، سلایق منفصلی دارد از اطرافیان خودش، از هم نسلان خودش حتی. نمی نویسم سلایق خاص. می نویسم منفصل که دغدغه ی نوشتن این پست را هم در بر بگیرد. راستش من بلد نیستم آنجوری که مخاطب آن مکالمه تلفنی هست، اجتماعی باشم. شاید هم متظاهرانه سعی می کنم نشان بدهم که بلد نیستم. به هر حال مهم نتیجه ی کار است.
پیشتر سعی م  تطابق با محیط بود. بعد ناگهان تمام قد زور می زدم که متفاوت باشم. اما نتیجه ی هر دوی اینها، متصل بودن به آدم ها بود. گاهی با تمجیدشان و گاهی با تحقیرشان. می خواهم بگویم هر دوی اینها یک مرحله هستند.
مرحله ی اول: اتصال.
بعد اتفاقاتی افتاد.نمی دانم اجازه دارم بنویسم بلوغ بود؟ به هر حال مرحله ی دوم شروع شد.
به آدم ها کاری نداشتم آدم ها هم کاری به من نداشتند.
مرحله ی دوم: انفصال.
این مرحله خیلی شکننده است. به محض اینکه ناآگاهانه از کسی تاثیری می پذیرم، یا آگاهانه بر کسی تاثیر می گذارم، به مرحله ی قبل سقوط می کنم. یعنی که جایی میان انفصال و اتصال هستم.
برای همین انفصال است که وقتی آدم ها را می بینم که بر سر مسئله ای فریاد می زنند، برای هم برهان های موشکافانه ردیف می کنند، هم دیگر را تایید می کنند، تقبیح می کنند، ساطور به دست پی هم می دوند و یا اینکه گل دستشان می گیرند و در راهپیمایی سکوت شرکت می کنند، خودپسندی کودکانه ای در تمام تنم موج می زند. رذیلانه پیش خودم می گویم: آخی..
 من از اینکه مردم مدام می خواهند چیزهایی را به هم ثابت کنند خنده ام میگیرد. گرچه پیشتر به وجوبش ایمان داشتم.
حالا فقط می خواهم خودم را وقف چیزهایی کنم که دوست دارم. ادبیات، زندگی با بهزاد، آرامش، شاید تدریس در یک دبیرستان، آشپزی، کمی ورزش، گاهی نوشتن برای کشف مناسبات زندگی ام، ویرایش، فاطمه، مامان و بابام، چند دوست باقی مانده و گاهی سفر.
راستش از هر جور جنگی، مگر برای داشتن این چند قلم که نوشته ام، فراری ام. اثبات این یا آن قضیه ی مهم و بزرگ و حیاتی در طول تاریخ بشریت، از زمان میمون ها تا حالا، دست دوستان را می بوسد. بنده از همین تریبون خودم را بازنشسته اعلام می کنم.

No comments: