روزهام را با امید سپری می کنم. بهزاد نگران می شود گاهی، نگرانی هاش کاملا مردانه است. من ولی ایمان دارم. یک ایمان زنانه. ما از شرایطی غریب به این نقطه رسیده ایم. از سلسله ای از اتفاقاتی که تصادفی و کور به نظر می رسید. نتیجه اش شگفت زده مان کرد. مامان پرسید چطوری؟ گفتم : خلاف قاعده. اما خلاف قاعده نبود. فقط خلاف قواعدی بود که ما می شناختیم. حالا گاهی بیشتر و عمیق تر به تصادف فکر می کنم. منی که از تصادف، از هر جور واقعیت تصادفی و غیر قابل پیش بینی وحشت داشتم، حالا، نه اینکه با خوشحالی، بلکه با مدارای بیشتری به این مفهوم فکر می کنم.
اینکه آیا زندگی ارزش شجاع بودن را دارد؟
حالا به نظرم تصادف، کور و بی منطق و وحشی نیست. هنوز ایده ای درباره ی اینکه چه کیفیتی دارد، ندارم. ولی می دانم، با وجود اینکه می تواند خشن و یا زیبا باشد، کور نیست، بلکه مبنایی به شدت قاعده پذیر دارد. با این وجود، اینکه این را بدانی و یا ندانی، تاثیری در مقیاس تحولی که ایجاد می کند ندارد.
من و بهزاد حاصل یک تصادفیم. دوست داشتنمان ولی تصادفی نبود. ایمان دارم که نبوده و این ایمان، ودیعه ای مقدر شده بود.
بهزاد را با همه ی نگرانی های مردانه اش درک می کنم. ولی حالا ایمان دارم، در جهان قواعدی کشف نشده، حکم فرماست.
قواعدی که راه درک شان، تنها از تجربه می گذرد و این بشارت موعود است.
نگرانی های بهزاد را درک می کنم، اما حالا ایمان دارم به همه ی متغیرهایی که نمی شناسمشان.
اینکه آیا زندگی ارزش شجاع بودن را دارد؟
حالا به نظرم تصادف، کور و بی منطق و وحشی نیست. هنوز ایده ای درباره ی اینکه چه کیفیتی دارد، ندارم. ولی می دانم، با وجود اینکه می تواند خشن و یا زیبا باشد، کور نیست، بلکه مبنایی به شدت قاعده پذیر دارد. با این وجود، اینکه این را بدانی و یا ندانی، تاثیری در مقیاس تحولی که ایجاد می کند ندارد.
من و بهزاد حاصل یک تصادفیم. دوست داشتنمان ولی تصادفی نبود. ایمان دارم که نبوده و این ایمان، ودیعه ای مقدر شده بود.
بهزاد را با همه ی نگرانی های مردانه اش درک می کنم. ولی حالا ایمان دارم، در جهان قواعدی کشف نشده، حکم فرماست.
قواعدی که راه درک شان، تنها از تجربه می گذرد و این بشارت موعود است.
نگرانی های بهزاد را درک می کنم، اما حالا ایمان دارم به همه ی متغیرهایی که نمی شناسمشان.
No comments:
Post a Comment